![]() |
![]() |
|
| بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و..... |
1- پس آنگاه مرد به درون خانه آمد بی بانگی و در چشمانش شلاقی بود. 2- پولس گفت : پس آنگاه زن به استقبالش دوید تا آستان درب و سر را به احترام خم کرد. 3- پس آنگاه مرد تازیانه را بر شانه های نحیف زن فرود آورد. 4- پولس گفت : پس آنگاه زن با نگاه متعجب و رنجیده به وی خیره شد. 5- پس آنگاه مرد با نگاه عریانش کرد. 6- پس آنگاه مرد کاسه سر جفتش را برداشت و با دقت به درون سر نگاه کرد. 7- پس آنگاه نگاه مرد قلب را از سینه جفت بدر آورد و دقیق به آن نگاه کرد. 8- پس آنگاه مرد به شلاقش کشید. 9- پس آنگاه مرد مطمئن شد که جفت هیچ پنهانی ندارد و تسلیم محض است. 10- پولس گفت : پس آنگاه زن اشک ریخت . 11- پولس گفت : پس آنگاه زن سکوت کرد . 12- پس آنگاه مرد آغوش خود باز کرد و جفت آرام شد. 13- پولس گفت :پس آنگاه زن همچون بره ای معصوم به مطبخ رفت. 14- پولس گفت : پس آنگاه زن همچون دایه ای مهربان بچه را در آغوش کشید. 15- پس آنگاه چشمان مرد سرشار از محبت شدند. 16- پس آنگاه پولس گریست بر بی پناهی و تنهایی ورنجهای....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
اسب سفید مدتها بود که در آخور بسته شده بود . و مدتها بود که من از پنجره اتاقم چشمان منتظرش را می دیدم . گویی که با چشمانش سرزنشم می کرد . نمی دانم تاثیر سرما بود یا بیقراری یورتمه رفتن در دشتهای سرسبز که در آخرین نگاهش گویی قطرات اشک را دیدم .مدتها بود که توان سواری را از دست داده بودم و پشت این پنجره زندانی بودم . مدتها بود که که باهم در دل باد بهاری و شرجی تابستان و بوی خوش پنبه زارهای ولایت سواری نکرده بودیم . و در خنکای جنگل کنار بوته های تمشک یورتمه نرفته بود. پشت پنجره به تماشای قامت زیبایش نشستم و رویم نشد که به چشمان نجیبش نگاه کنم . گذشته بود زمانی که فارغ البال افسارش را رها می کردم که از باد پیشی گیرد .اینک هردو اسیر بودیم . من پشت این پنجره می پوسیدم و او اسیر من، مدتها بود که در آخور بسته شده بود و گاهی از شدت حرمان باد از منخرین خارج و می کرد و با جشمان منتظر به پنجره می نگریست.... دیری نخواهد بود که اسب سفیدم را زین کنم و پا در رکاب به دل صحرا بزنم و از باد سبک پیشی گیرم . دیری نخواهد بود که انتظار اسب سفیدم پایان خواهد گرفت آن زمان که چسبیده به یالهای زیبایش در زیر آسمان شب در مسیر راه شیری به سرعت شهاب رهسپار سرزمینهای دور شویم . وما روزی دریاها را زیر پا خواهیم گذاشت ،یله ورها و اسب سپیدم آرام و مهربان از روی هفت دریا خواهد پرید . شاید هم امشب اسب سفیدم را زین کردم . اگر این تب بگذارد . شاید امشب از هفت دریا گذر کردم . ازقلل کوهها از درازنو از جهان نما از دل شب . شاید امشب را به سپیدی رسانیدم ... شنیدم اونور کوه ،اونور هفت دریا، پایان قصه های هزار و یکشب است . شاید امشب قصه کوه وحکایت هفت دریا را برای اسب نجیبم حکایت کردم . اگه رویم شود که تو چشای نجیبش نگاه کنم . شاید امشب به حساب و کتابهایم رسیدم و زین را از زیر زمین درآوردم وسوار اسب سفیدم به سرزمینهایی دور رفتم ...... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 بهمن1386ساعت 8:1 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
از دروازه اول تا هفتم بسرعت برق و باد گذشت . از دروازه ششم به بعد گذر سخت بود و ناهمواریها زیاد. بسیاری درپای دروازه ششم از پای درآمدند و برخی از دروازه هفتم گذر نکردنداینک دروازه هشتم گشوده شده بود و پایان نبردی سخت . در این پایان بسیاری باید دوباره از دروازه ای اول آغاز کنند . با همرهانی جدید و فرمانده ای ... وجایشان چه خالی خواهد بود و ردی که بردروازه ها مانده حکایت عبور غریبانه آنها خواهد بود.روزهای بیقراری را به یاد خواهند داشت ؟. و مرثیه خوانی چاوشگری که در زمان جا مانده است؟.پشت آخرین دروازه به نظاره نشسته آم گذر یارانی که در غبار گم خواهند شد بی هیاهویی.و شایدروزی در یاد عبور از سرزمینهای فتح شده و گذر از دروازهای هشتگانه مرثیه خوان شوند . در حالی که چاوشگر سالها پیش مویه هایش را در سکوت و غربت به فرجام رسانیده بود .گذر از دروازه هشتم آخر یک دنیاست و ورود به اولین دروازه گشودن دنیای جدیدی که بارها صحبتش شده بود.اینک هشتمین دروازه تو را می خواند واولین دروازه گشوده بعد از آن....وناگهان چقدر زود دیر میشود... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 10:46 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
سرما و برف وبازیهای برفی با خود سرما خوردگی را به دنبال داشت وسرما خوردگی تب را و تب با لرز همراه بود در روزگاری که حکیم فقط گرگان بود و در کردکوی ما هفته ای دو بار حکیم می آمد . اینجا بود که همه کار دوا و درمان با مادر بود . مادر اما از شدت غصه و التهاب بیش از ما رنجور می شد . همه توان مادر در معالجه؛ گل گاو زبان بود و گل بنفشه و آش ماش پر از پیاز و آش برنج و ...و ما بخاطر تب اشتها نداشتیم ومادر بی تاب می شد . سرفه های خشک و تنگی نفس و تب شدید دو روزه اسکلتی باقی می گذاشت .اما دوره بیماری زود تمام می شد تاثیر داروهای گیاهی بود یا آشهای مخصوص را نمی دانم . اما چشممان به پنجره بود و فرار از رختخواب و عشق برف بازی ودعا که ریزش برف تمام نشود .بزرگان از دعای بارش برف ما ناراحت می شدند و گله می کردند که مگه سرما را نمی بینید و سارهای وحشی را که از ناچاری به پشت بام پناه آورده اند و بیچاره زن استا که تو انباری حسین احمدی از سرما یخ زده و ما نمی دیدیم وچشم به پنجره داشتیم و برفی که به شتاب فرود میامد . برف و سرما اما همه لباس کهنه ها را از یخدان خارج می کرد و پوشیدنشان برایمان خوشایند بود که مدتها بود فراموششان کرده بودیم . بساط دستکشها و جوراب پشمی و کمشی کلاه رونق داشت و بخاری که شب و روز می سوخت .وما تب دار چشم به پنجره داشتیم و رویای ساخت آدم برفی که تعبیر می شد.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
از ساعت 9 صبح هوا يه كمي قابل تحمل مي شد و زور بخاري كلاس كم مي شد . مردها كه از جنگل بر مي گشتند و هيزم ها را خالي مي كردند روي سكوي مسجد رديف مي نشستند رو به آفتاب و پشم مي رشتند . هيچ كاري نبود نه در مزرعه نه در خانه ايام بيكاري بود نه وقت هرس كردن درختها بود نه وقت كاشت و داشت و... اين بود كه مسئله گذران وقت پيش مي آمد . اگر سبزي بود توسط زنها درو مي شد و مردها بيكار بودند يا روي سكوي مغازه ها مي نشستند به وقت گذراني يا داخل سلماني و خياطي يا روي سكوي مسجد ، گذران ديگري نبود . شبها هم بلند بودند و سحر نداشتند زير نور كمرنگ فانوس و لامپا تا به كي به انتظار سحر بايد صبر كرد خواب هم آدم را خسته مي كرد از 7شب تا 5 صبح شب تمامي نداشت اين را بيماران و شب زنده داران مي دانستند . غوزه كشي بود اما چند شب وتمام مي شد . خستگي كار روزانه هم نبود كه سرشب بيافتند و بخوابند تلويزيون هم نبود كه وقت را بكشد اين بود كه شبهاي بلند زمستان شبهاي خواندن داستانهاي امير ارسلان رومي شبهاي حكايت قصه هاي هزارو يكشب بود به همراه پياله هاي چاي و دوشاب انجير يا داغداغان يا خرمالوي شيرين و خوشمزه و طبيعي به اندازه تيله ، اصلا جنسهاي غير طبيعي و مصنوعي نبود. عسل و انجير و شكر و مربا و روغن و پنير و مرغ و سبزي و سيب درختي و زميني و پرتقال و نارنگي وآلو وگردو و تمشك و.... همه در روستا به عمل مي آمد.... وصله جز لاينفك زندگي بود از شلوار تا كفش و لحاف و فرش و ... همه بدقت رفو و وصله شده اما تميز ، لباس بي وصله كم يافت مي شد و بديش اين بود كه پارچه اصلي و هم رنگ پيدا نمي شد و وصله به رنگ ديگر بود و گاهي حتي نخهاي آن هم . اما سردي مجال انتخاب نمي داد هرچه داشتند روي هم مي پوشيدند و شبها هرچه بود روي خود مي انداختند . چون بخاري هيزمي نيمه شب هيزمهايش تمام مي شد و از تك وتا مي افتاد و آن وقت تا يك آدم سردي كشيده بلند شود و داخل بخاري هيزم بگذار بايد بقيه سر زير لحاف كهنه پنهان مي شدندو سرما را تحمل مي كردند. اب هم داخل مش توبه يا گاودوش روي سكو بود سرد و يخزده و نصف شب خوردن داشت در عطش بعد از شب چره ... صبحها زود بيدار مي شديم بخصوص اگر جمعه بود كه هواي بازي داشتيم . بازيهاي زمستاني محدود بودند از تيله تا گردو و نمايش هاي طنز و پليس و معلم بازي ... در طول روز نه مي خوابيديم نه اجازه خواب به ديگران مي داديم ، ذره اي آفتاب پشت ابر كافي بود كه از خانه بيرون بزنيم بارها پيش آمد كه با فكر اتمام باران راهي جنگل شديم و نيمه راه با بارش باران بي امان خيس و باران خورده وسرما زده به خانه برگشتيم و حالا چاره اي نبودجز انجام يكي از واجبات روز جمعه يعني حمام . در واقع يكي از تفريحات حمام بود با صحن وسيع و حوضهاي بزرگ و آن اوايل خزانه و بعد دوشهاي آب گرم . صحن حمام نزديك آتشخانه آنقدر گرم مي شد كه ما تحمل نشستن در آن قسمت را نداشتيم و جاي ثابت پيرمردها بود . پيران كه شب را با سرما به صبح آورده بودند و بدنشان گرم نمي شد آن قسمت مي نشستند كنار حوض و هرچند وقت يكبار كاسه اي آب روي زمين مي ريختند اين بود كه فضاي حمام پر از بخار آب بود و بدنها از شدت گرما قرمز و صورتها عرق كرده . در قسمت مياني مي شد نزديك حوض دراز كشيد و هر چند وقت يكبار سطلي آب روي بدن ريخت و از احساس مطبوع گرما در آن هواي سرد بيرون لذت برد . غير از روزهاي جمعه و روزهاي تعطيل بقيه روزها حمام خلوت بود و پذيراي آدمهايي كه در غير وقت معمول به حمام مي رفتند . شلوغترين روزها ايام عيد و عيد فطر و روز آخر تابستان قبل از مدرسه بود بارها پيش مي آمد كه حمام جا نبود يا آب آن از شدت مصرف خنك مي شد و حمامي هر چند وقت يكبار سرك مي كشيد و از مصرف بي رويه آب دادو بيداد مي كرد . . مسجد هم محل بيتوته خوبي بود بخاري هيزمي آن از يكساعت قبل از اذان روشن مي شد و اهالي دور آن جمع مي شدند و صحبتهاي مختلف از مرغ و خروس وگوسفند و مال تا مسائل شرعي و... اين روزها تمام نمي شد و اين شبها سحر نداشت چشم به بهار داشتيم و انتظار شكوفه هاي سفيد آلو و گلهاي بنفشه و شير پنير كه نويد آمدن بهار را مي دادند ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
گفت : تو را به عباس شبیه کرده اند و باید بروی.... گفت : تو صادقی و نباید باشی .... گفت : خسته ام از دنیا . باید بروی .... گفت : دیگران اذیتم می کنند. باید بروی .... گفت : بریده ام.باید بروی ..... گفت : جانم به لب رسیده . باید بروی .... گفت : ..... گفتم: تو این برف.تواین سوز .تو این زمستان؟ گفت: تحملم تمام شده. وچقدر سخت بود حکایت آن.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
ساعت چند بود نمي دانم سالها بود كه گذر زمان برايم مفهومي جز اداي برخي تكاليف نداشت . اما هنوز سپيده ندميده بود . دلم پر از گلايه بود ، اگرچه حق گلايه نداشتم اين همه انتظار اين همه دوري خيلي وقت بود كه مرا از پا در آورده بود . كاشكي مي شد يه نگاه فقط يك نگاه بزير پاتون مي انداختين ، كاشكي يه اشاره مي شد تا بميرم . مدتها بود كه وقف شما شده بوديم و مدتها بود كه صدايي نرسبده بود . ديگه وضو وآرامش نماز هم تسكينم نمي داد. ديگه دعا هم آرامم نمي كرد .ديوانگي از حد گذشته بود . مجنون شده بوديم . ساعت چند بود نمي دانم سپيده هنوز نزده بود و هوا چقدرسردبود سرما اذیتم می کرد . سر روي سجده ياد حكايت فتحعليشاه افتادم كه در فراق عباس ميرزادر سجده هاي نماز صبح يك سجاده از اشك خيس مي كرد و من ديگه حتي فتحعليشاه هم نمي شدم كه در غم هجرتو يك سجاده پر از اشك كنم چشام خشك بود مدتها بود خشك شده بود . شب وقت تنهايي وقت دلتنگي بود . مي گن علي (ع) شبها سر به چاه مي گذاشت و شكوه مي كرد . در سياهي و بي رنگي شب ، كدام چاه ؟ انكه خود كنده بود يا چاه آب نخلستان ، اگه چاه آب بود حتما نور مهتاب در آن انعكاس داشت ؟ ودر چهره مهتاب آيا فاطمه را مي ديد؟ حتما با فريادهاي علي (ع) مهتاب سطح آب ترك بر مي داشت و تكه تكه مي شد و غم علي ... . به مهتاب نگاه كردم و قت سحر بود وقت خروسخوان ومن خواندم: كوچه خيلي وقته مونده چشم براه قدماتون . غم تو صدا را حس مي كردم . چقدر صداي شيهه اسب را دوست داشتم و چقدر دنيام از دنياي آدمها جدا بود . وچقدر تنهايي كشنده بود . تو اين را مي داني . وقت رفتن بود هوا گرگ و ميش شده بود روي ايوان آمدم دست روي باقيمانده سياهي شب كشيدم وروي سپيدي سحر . آن پايين تا چشم كار مي كرد جنگل بود و سبزه و مه رقيقي كه از فراز درختان مي گذشت . طاقت تنهايي نداشتم دستهايم را باز كردم و پريدم به درون سبزينگي و خنكاي جنگل، زير پايم خالي شد و در هوا غوطه ور شدم و خود را به نجواي باد ترانه خوان سپردم .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 9:52 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
ترمه بود و تار . تار در قاب شکسته جا شده بود و ترمه بدیوار بود و من محزون به ترمه و تار نگاه می کردم یادگارهای سرزمینم ومیراث نیاکانم ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
سرما دخل آدم را در می آورد سوزی دارد که قبلا تجربه نکرده بودم . نگاهم به برف بود که حالا یخ زده بود و هیچ جا پایی رویش نمی ماند . نگاهم به بوته گل زردی بود که با سختی خود را با لا کشیده بود و عجیب آنکه پژمرده نشده بود . یاد همبازیهای دوران کودکیم افتادم شش هفت سالگی مان برف آمده بود سنگین و ترمه می ترسید داخل حیاط بیایید وما مسخره اش می کردیم که ترمه ترسو .اما ترسو نبود . نگاه ما به زندگی پسرانه بود و نگاه او دخترانه .ما سر هرقضیه به جنبه بازی آن نگاه می کردیم و او به جنبه زندگی .... .بعضی جاها برف به پنجاه سانت هم می رسید و کناره هایش آب شده بود و در محل آب شدن گل آلود بود اگر چه این موقع صبح گلها هم یخ زده بودند . کلاس پنجم بودیم و ترمه آرزو داشت معلم شود . اما مادر تنها دست بود و اینهمه بچه بنابراین از صبح به شست وروب مشغول می شد و بعد از مدرسه هم باید به آبجی وداداش کوچیکه میرسید و آرزوهایش می پژمرد و ما می خندیدیم که تو معلم نمی شوی واو مغموم نگاهمان میکرد و نمی دانستم در دلش چه می گذرد من اما دلم برایش می سوخت هرچند تفکر ما مردانه بود وحق نداشتیم هیچ دلسوزی را اظهار کنیم . ما ازاد بودیم بعد مدرسه بازی و بازی تا وقت خواب . اما ترمه هزار کار نکرده داشت از مراقبت از بچه ها تا شستن ظرف و آتش کردن اجاق و ... درس که یواشکی باید می خواند چون ما بدمان می آمد و ترمه مغموم بود همیشه . و ما نمی دانستیم که دست بیرحم زندگی بین ما جدایی خواهد انداخت و هریک به گوشه ای پرتاپ خواهیم شد . فکر می کردیم همیشه دنیای بچگی است و محیط با صفای روستا وننه مهربان . این بود که بعد از دیپلم و قبولیم از زمانی که فهمید قبول شده ام و باید بروم بی تاب شده بود ما دنیای بی همدیگر را تجربه نکرده بودیم . هیچیک از اعضای خانواده تجربه نکرده بودند..... به برف یخزده می نگریستم وآخرین حرفش که :ثابت کردین که اهل گذر و گذارین و... اینک آرزو می کنم که به آرزویش معلمی برسد اما باید یاد بگیرد که مثل گلهای وحشی سرزمینم حتی در دل طوفان و یخبندان سرزنده و شاداب برای رسیدن به آرمانهایش بایستدو...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط ا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا کردکوی است قطعه ای از بهشت . بی نشان شده است . اما منتظریم که روزهای بهتر فرا رسند . امید به روزهای آینده روزهایی بهتر ما را زنده نگه داشته است ...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاریخی اجتماعی شعروادب مشکلات شهر شخصیت شناسی مذهبی واگویه |
| پیوندها |
|
طبرستان کردکوی کانون فرید سورچمن خفته شیر خاتم ناگفته های تاریخ نیایش تاشه یادداشت های یک کردکویی شمالیها کردمحله فناوری اطلاعات دانشگاه من(طنز) باران ارشتيش |
|
RSS
|