تبليغاتX
کردکوی بهشت گمشده
کردکوی بهشت گمشده
بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....

 

ازسایت شایا

امام ايستاد و خطبه اي كربلايي خواند:
«اما بعد... مي بينيد كه كار دنيا به كجا كشيده است! جهان تغيير يافته،
منكَر روي كرده است و معروف چهره پوشانده و ازآن جز ته مانده ظرفي، خرده
ناني و يا چراگاهي كم مايه باقي نمانده است.» «زنهار! آيا نمي بينيد حق را
كه بدان عمل نمي شود و باطل را كه ازآن نهي نمي گردد تا مؤمن به لقاي خدا
مشتاق شود؟ پس اگر اينچنين است، من درمرگ جز سعادت نمي بينم و در زندگي با
ظالمان جز ملالت. مردم بندگان حلقه به گوش دنيا هستند و دين جز بر زبانشان
نيست؛ آن را تا آنجا پاس مي دارند كه معايش ايشان از قِبَل آن مي رسد، اگر
نه، چون به بلا امتحان شوند، چه كم هستند دينداران.»


+ نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

سنتهای مذهبی در کردکوی آنچنان دیر پایند و قوی و با عظمت برگزار می شوند که گاهی انسان خیال می کند که از سپیده دم تاریخ تا کنون تداوم داشته اند . به روز نیمه شعبان شهر یکسره غرق جشن و سرور می شود و چراغهای الوان شهر را سیمایی نو می بخشند . در روز عید غدیر خیل جمعیت بر در خانه سادات روانند برای عرض تبریک وستاندن  بسته های عیدی ، رمضان با بانگ زیبای اذان و مراسم احیا و تدارک افطاری و جلوس همگانی در مساجد سپری می شود و با شکوه تر از همه محرم است .

عظمت و بزرگی و هیمنه ای که محرم در کردکوی دارد به جرات می توان گفت که در استان گلستان یگانه است . دهها دسته عزاداران از آغازین روزهای محرم در تدارک عزاداری به تکاپو می افتند و در هفتمین روز محرم میهمانانی عزیز در قالب دسته جات عزاداری از روستای ولاغوز راهی کردکوی می شوند . محل اجتماع مسجد مصلای شهر است و چه زیباست و دیدنی است مراسم سلام علمها که بسیاری از شوق این دیدار و حرکت علمها و چرخش طوقها به خود می لرزند برخی آرام اشک می ریزند و فضایی روحانی بر در مصلی حاکم می شود . دسته جوش زنان داخل مصلی صف در صف فریاد یا علی ، یا علی و شه با وفا ابوالفضل سر می دهند.

در هشتمین روز محرم ، تمامی کردکوی به جنبش در می آید ، برق علمها چشمها را خیره می سازد هزاران زن و مرد والا و شیدا ی حسین (ع) در خیابانهای کردکوی به سمت روستای همجوار ، ولاغوز روان می شوند.

سطح خیابان یکسره از خون گوسفندان نذری رنگین می شود و سقایان کاسه آب در دست فریاد یا حسین یا حسین سر می دهند . دوباره مراسم علمها و شوق علم گردانان به احترام صاحبان علم و پیشواز از علمهای دستجات کردکویی در کنار مسجد ولاغوز بر پا می گردد . میهمان نوازی دیر پای مردم صمیمی ولاغوز در این مراسم به گونه ای است که در کمتر نقطه ای از ایران اسلامی مشاهده می شود . بی شک این مراسم فقط یاد آور عشق به صاحب عزا یعنی ابا عبدا... الحسین (ع) است .

هر فرد ولاغوزی با شیفتگی دستجات عزاداری را به منزل دعوت می کند و برخی مغموم از اینکه میهمانی به خانه نبرده اند. ولاغوزیان آنچنان پرشور میزبان می شوند که دریای جمعیت انسانی در خانه های آکنده از محبت بر خوان نعمت گسترده محو می شوند .

میهمانانی که در هشتمین روز محرم به کردکوی آمده اند از این همه شوق و عظمت انگشت تحیر به دندان گزیده اند . و چندی است که اهالی محترم ولاغوز با ساخت مسجدی آبرومند پاسخگوی عطش عزاداران حسینی شده اند .

عاشورا در کردکوی اوج عشق به حسین (ع) است . تمامی خیابان ولیعصر و شهید بهشتی و پاسداران و میرزا کوچک خان غرق در دریای انسانهای عاشق می شود . وعده گاه مزار شهدا است که عشق زیارت تربت آنان و فاتحه ای بر اهل قبور اهالی محترم ولاغوز را نیز به خود می خواند و سپس همت اهالی بالابلوک و میرخیل و پایین محله و.... در اطعام عزاداران حسینی.

بنا بر سنتها مراسم زیبای جوش زدن در مصلای شهر برگزار می شود و چه دیدنی است حرکات نوحه خوان و پریدنهای او به هنگام یا علی یا علی گفتن و جمعیتی که از شور التهاب به سمت آسمان بلند می شود و از ته دل ندای یا علی سر می دهد .

در محرمی دیگر باید به سران دستجات عزاداری و زعمای شهر گفت که این مصلا گنجایش این همه عاشق را ندارد و شایسته توجهی بیش از اینهاست ، در برابر جمعیتی این چنین عاشق و شیفته ، مصلای شهر ما چه کوچک می نماید در حالی که در بسیاری از روستاها و تکایا مساجدی مخصوص این ایام و تداوم مراسم آن برپا شدهاند باید به فکر مصلای شهر بود .

مصلا می باید نشانگر سنتهای شهر باشد سنتهایی که بی توجه به حکومتهای زمانه جاری بوده اند و در جمهوری اسلامی باید سخت مورد توجه و قابل احترام باشند . اینک صف جوش زنان کردکویی از پنج و شش صف فراتر می روند. و دسته های عزاداری دو خیبان مانده به مصلا از شدت ازدحام متوقف می مانند .

در کردکوی ما برق مناره ها به چشمها نمی نشینند و جای گنبدی فیروزه ای به عنوان نمادی از یک شهر مذهبی خالی است . کجاست سقا خانه ابوالفضل (ع) با حوضی از آب زلال و طاسهای چهل قلو نذرهای مادران چشم براه و ....

در کردکوی ما جای زیارت عاشورا در روز عاشورا چه خالی است و فریادهایی که در زیر طاقها اوج بگیرند و شانه هایی که از شدت هق هق به درگاه حضرت حق بلرزند . فریادهای انی سلم لمن .....

جای دعای ندبه و اشکهایی که در فراق مهدی (عج) جاری شود و فریاد یا مهدی ....حضرات علما ، بزرگان شهر ، زعمای قوم ، سران دستجات عزاداری ، عاشقان ابا عبدا... , یاوران مهدی به فکر مصلای شهر باشید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 6:45 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

از پنجره اتاقم جنگل دیده می شد. جنگل از خانه مان فاصله زیادی نداشت و برف اینک آنرا سپید پوش کرده بود . نمی دانم دیشب از ساعت چند بارش برف شروع شده بود اما از لب پنجره تا خود جنگل سفید پوش بود .

اسمان دیده نمی شد دانه های برف رقص کنان فرود می آمدند امروز شانزدهم دیماه بود و چله کوچیک زور خود را نشان می داد . فشار گاز کم بود و بخاری آرام می سوخت داخل اتاق بفهمی نفهمی سرد بود ومن از پنجره چشم به جنگل دوخته بودم که اینک سفید پوش شده بود . دلم می خواست از اطاق بیرون بیایم و داخل جنگل قدم بزنم الان توکاها حال پرواز نداشتند و داخل بوته های انبوه تمشک های وحشی پف کرده روزهای سرد و برفی زمستان را از سر می گذراندند . دلم می خواست از اتاق بیرون بیایم و راهی جنگل شوم نه ردی پیدا بود نه جاده ای ، دشت تا خود جنگل یکسره سفید بود اینبار تو نبودی که همراه ریزش برف شادی کنی و من بیمار و سرما خورده و خسته تاب بیرون رفتن از اتاق را نداشتم .برف بی امان می بارید و فصل سرما آغاز شده بود با غافلگیری . جای شاعر خالی که بخواند : شبای چله کوچیک که تو کرسی چیک و چیک. تخمه می شکستیم و بارون می آمد. صداش تو ناودون می آومد. بی بی جون قصه می گفت حرفهای سربسته می گفت ..

کاشکی الان یکی قصه ننه سرما را می خواند. قصه ننه سرما از قصه های دوران کودکی مان بود و حالا ننه سرما شده بود قصه تبلیغای تلویزیون برای فلان دستگاه و فلان رادیاتور ....

از پنجره نگاهی به بیرون انداختم برف می آمد و آسمان و دشت و جنگل یکسر سفید بودند . کبوتر ها تو این سرما کجا بودند حتما کنج قفس اسیر بودند چشم به اسمان . داخل اتاق سرد بود . الان در جنگل آتش روشن کردن سخت بود هیزمها خیس بودنداما یک پارچ چای داغ می چسبید . الان در جنگل جای خشک برای نشستن پیدا نمی شد و من پشت پنجره به آسمان نگاه می کردم و دشت که برفی بود و جنگل که یکسره سفید شده بود . اون قدیما این وقتها با لباس کهنه هایمان به حیاط می دویدیم و آدم برفی درست می کردیم و گلوله برفی به سمت یکدیگر  پرتاب می کردیم و سپس آشتی کنان بود ... اما الان نگاهم فقط به آسمان است و دشت سپید و جنگل و جای خالی تو .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 6:36 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 Go to fullsize image

داشتم تو کاغذ پاره های قدیمی می گشتم دنبال نامه ای .نامه ات را دیدم . پس از آنهمه سال کاغذش زرد شده بود. نوع نوشته ات با همه نوشته های دیگر فرق داشت . و یاد خاطرات جبهه را کرده بودی . نوشته بودی اینک در محاصره دیوارها و پرده هایم .اما چراغ اتاقم خاموش نمی شوند. اینجا در غربت به فکر توهستم و تمام خانه پر از فکر توست .... چند وقت است ندیدمت ؟ حسابش از دستم در رفته . می دانی دلم خیلی برایت تنگ شده . این روزا برفی است و ما در جنوب هوای برفی را تجربه نکرده بودیم . تو حتی در هوای آفتابی هم کاپشنت را از خودت جدا نمی کردی . الان اگر در کنارم بودی حتما سرما خورده بودی . آون روزی که با هم رفتیم خط یادت می آید همان روزی که می خواستی مثل من شوی . یه دانشجو. و من دلداریت دادم که بخوانی می توانی و تو فقط نگاهم کردی . گفتم جنگ هم یه روز تمام می شود و ما هر کدام دنبال سرنوشتمان می رویم اما تو گفتی که من می خواهم این دوستی بماند اگه از جنگ سالم برگشتیم ....

کاغذ زرد شده بود اما رنگ نوشته های تورا داشت . این روزها چقدر دلم برایت تنگ است . خدا کند این فراق دیوانه ام نکند . جز دست خطهایت یادگاری ندارم و بهمن نزدیک است فصل عملیاتهای کربلا . کربلای 4 و 5 که یادت می آید و روزهای با هم بودن . من اینجا هر لحظه دلم بیاد تو می طپد و پیش خودم منتظر روزی هستم که دیدارها تازه شوند . بنشینیم سیر و دوباره درد دل کنیم از همه جا از همه کس از خودمان و روزهای گرم و آفتابی جنوب و این بار جدا نخواهیم شد و من تورا دوباره از دست نخواهم دادو....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 دی1386ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

با تشکر از آقای رودباری

یک فنجان چای داغ در جنگل کردکوی

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 دی1386ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

 

 

گفتی خسته ام خسته شدم .

اما قرارمان این نبود .

 گفتی باد ما را می برد باد مارا خواهد برد .

 چشمانم را بستم . باید فکر می کردم . دیگه نمی شد گفت فرد ا ،فردا رسیده بود .

 گفتی ببین فرصتی نیست . کدام فرصت ؟ دارم از فشار لحظه ها دیوانه می شوم و تو آرامم نمی کنی .

 باید فکر می کردم . اینروزا هوا چقدر گرفته بود . می دونی تو بعضی شهرها گاز قطع شده و هوا مدتیه حتی یه چیکه بارون نباریده . نمی دونم می تونم با اشکام دنیا را آبیاری کنم یا نه ؟. چقدر پریشان بودم و تو اینو نمی فهمیدی . فصل امتحانات فصل غریبیه فصل گوشت تلخی و بی قراری...

گفتی آخه چطور می شود دنیا را عوض کرد؟

گفتم ....یعنی هیچی نگفتم نگاهت کردم نگاه نگاه . تا خوابم برد ... می دونی خواب دیدم برف میاد و همه جا سپیده و تو نشسته ای زیر درخت صنوبر با یه کتاب اندازه لنگه دربهای امامزاده های قدیمی و روسرت برف نشسته و یه کلاغ روی زمین نشسته و باتعجب نگاهت می کنه ....

خواب دیدم حیاط ننه دوباره پر گلهای شمعدانی شده اما هوا هم برفی است و شمع دانی ها یخ زده اند و ننه هر چه لباس کهنه داشته پوشیده اما حیف که سرما خورده و رنجور کنار بخاری هیزمی ناله می کنه ....

می دونی خواب عجیبی دیدم من بودم و کاظم و ابراهیم و علیرضا و آقا رضا و محمود تو حیاط روبرفها نشسته ایم تا عکس بگیریم اما دوربین نداشتیم شاید هم دوربین ما فیلم نداشت و کاظم رو برفها دراز کشید و من از سرما می لرزیدم و .....

گفتی این شبا اونقدر خسته ام که حتی فرصت خواب دیدن هم ندارم و من هم مدتها بود خواب ندیده بودم . دیروز تو محدود لحظه های بیداری به آب بندان رفتم . دو تا مرغابی تو مه می خواندند و من ناگهان دلم برای مرغابی ها تنگ شد . خیلی وقت بود مرغابی ندیده بودم .

راست می گفتی باد مارا می برد باد ما را خواهد برد و من و ما چقدر بی پناه بودیم . اسمان ابری بود هواشناسی برای امروز و فردا هوای برفی پیش بینی کرده بود . سقف خانه مان چیکه می کرد . سقف خانه همسایه ها هم . ما چقدر بی پناه بودیم کاشکی خورشید دوباره طلوع می کرد . من لرز دارم و الانه که هذیانهایم شروع شود .....

 و تو گرفته و غمگین مثل یه سایه نشسته بودی گفتم نکنه سایه باشی اما نه حتما تب کرده بودم و لرز داشتم و هذیان می گفتم ا. گفتم هی تو سایه ای . صدای بارش برف می آمد و من خیلی وقت بود که صدای مرغابیها را نشنیده بودم .

حتما ننه تا حالا اززور سرما یخ زده بود باید می رفتم باید زودتر می رفتم یکی باید به شمعدانی ها می رسید . یکی باید اواز مرغا بیها را می شنید . فکر کردم حداقل امید هست هنوز دهکده را در می اورد و درجهان نما پای صحبت مختاباد می نشیند . اما راه درازنو هم بسته بود . یکی به امید بگوید که در جهان نما باید قصه کوه را خواند قصه ناتمام لله وا را .

این روزا دهکده چه خالی شده بچه ها به سفر رفتند و امید تنها ....

کاشکی سینه ام خوب می شد و من هم کمکی ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

Go to fullsize image

 

قربان كه تمام مي شد به انتظار غدير بوديم ما سيد نبوديم اما مادر بزرگها از دو سو سيد بودند و غدير براي ما علاوه بر راز و رمزهايش تكريم ننه هم بود. ننه اما از بعد از قرباني بيتاب مي شد به ياد پدرش و اجدادش . غدير عيد امامت بود و ما عاشق مولا . از پدر پرسيدم كه هيبت مولا چگونه بود و سيمايش ؟ و عكس قاب گرفته در پذيرايي هموست ؟ و او پرسيد كه به نظر تو چه شكلي بود و تصورات تنهاييم از مولا را گفتم آني كه راجع به عبادتش شنيده بودم و سخاوتش و علمش و حلمش و ..... تصوير ذهني دقيقي داشتم و پدر گفت درست است هموست . براي غدير ننه سكه جمع مي كرد اولها دو ريالي بعد ده ريالي . سادات در عيد غدير سخت عزيز مي شدند و خود اين را احساس مي كردند و هيبتي در آنان پديد مي آمد . سادات كم نبودند عمه زاده ها سيد بودند و صحيح النسب . و روز غدير روز ديدار بود عيدقربان شكوه غدير را نداشت چون در عيد قربان هر كس در خانه خود قرباني مي كرد و ما ديد و بازديد نداشتيم اما غدير وقت بازديد بود و ديده بوسي و دست بوسي از بزرگترهايي كه سيد بودند و بوسيدن دستانشان افتخارو گرفتن عيدي هر چند اندك اما متبرك كه ما ته كيسه هايمان نگه اش مي داشتيم  . ما در غدير به زيارت اهل قبور هم مي رفتيم همراه با غذايي يا بسته خرمايي. از صبح غدير مادر بزرگ لباس نو چيت گلدار مي پوشيد و منتظر . پدر بزرگ معمولا در خانه راحت بود با ژاكتي و عرقچيني اما در روز عيد چه نوروز چه قدير قدك مي پوشيد و عمامه مي گذاشت و پر هيبت سر سفره مي نشست و با شادي لطيفه مي گفت و البته در عيدي دادن هيچكس به پاي او نمي رسيد . خوشحالي ما البته تمامي نداشت دو عيد نزديك به هم و هر دو تعطيل و از صبح زود بيدار مي شديم و البته در بعد از ظهر داد اهل خانه در مي آمدچون بخاطر سرو صداي ما كسي نمي توانست بخوابد . از ديدن شادي چهره ننه ما هم شاد مي شديم . پدر بزرگ از مولا صحبت مي كرد و از غدير  . اگرچه آخر كار به گريه مي كشيد در غم مولا . اما باز فضا شاد مي شد . و ما آرزو مي كرديم كاش در ركاب مولا حضور داشتيم ..... امروز اما سر قبر ننه بودم و پدر بزرگ و پيشاپيش غدير را تبريك گفتم . اين روزها جايشان چه خاليست سر سفره قرباني ، سر سفره غدير و بيان فضيلتهاي مولا . عيد غدير مبارك

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

راست می گفتی که بی پروایی نباید کرد . غصه هایت درست بود که می گفتی مریض می شوی و من فکر می کردم که زیادی حساسی . دیشب را تب کردم و تا صبح هذیان گفتم . اولش بنظرم رسید اولین برف زمستانی می بارد و ما زیر شاخه های بلوط پیر قدم می زنیم و تو اخم کرده به من نگاه می کنی و من سرفه می کنم . بعد انگاردیدم که توکایی روی شاخه کندس نشسته شاید هم روی بوته های تمشک و تو با برف گلوله ساختی و بسمت تو کا پرتاب کردی و تو کا آواز خوانان فرار کرد . سینه ام چقدرخسته بود بعد دیدم که ابرها کنار رفتند و خورشید می درخشد و تو خندان شاخه گل پامچالی را بدست گرفته نگاه می کنی و من اشک تو چشام جمع شده و توبه من  می خندی . گفتم کاشکی یه فنجان شیر داغ بود حتما سینه ام بهتر می شد و تو گفتی یه خورده به فکر سلامتیت باش . چرا امسال برف نمی آمد ؟ یعنی برف که آمده بود اما سیاهی ها انقدر بودند که برفه نتونست سفید پوش کند و من غصه دار بودم و می گفتم اگه دیگه برف نیاد ؟ و تو خندیدی که آدم مگه واسه برف هم غصه می خوره ؟ به فکر سلامتیت باش تو به آفتاب بیشتر نیاز داری و من به آفتاب نگاه کردم چقدر این روزا کم فروغ بود غصه دار شدم نکنه آفتاب خاموش بشه و تو خندیدی و گفتی اثر مریضیه . تب داری . می دانستم تب دارم و هذیان می گویم . برای خودم خواندم : شه اسبه ره سوار بواش های های.... گفتی هنوز هم از حال و هوای جوانی می خوانی ؟ همینکه می تونی اینجا قدم بزنی غنیمته و من به گل پامچال فکر می کردم که به یقه ات زده بودی یعنی پامچال گل داده بود؟ ...برف می بارید آسمان تاریک بود و صدای سرفه ام در جنگل می پیچید و تو غصه می خوردی واخم کرده بودی که چرا مواظب سلامتی ام نیستم و من می خندیدم تا بهار چقدر مانده بود؟ ......بهار فصل سرخوشی. و تو آرام کتاب را ورق زدی و صفحه تازه ای باز کردی و خواندی که : حکایت سختی بود حکایت فرهاد که به کوه بیستون بی رهنمایی ... ومن چشم به پنجره داشتم اینک اما سپیده می دمید ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط ا.ش |