تبليغاتX
کردکوی بهشت گمشده
کردکوی بهشت گمشده
بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....

(نامه وارده با تشکر از مسافر مهتاب)

 

اولین برف زمستانی به نرمی از آسمان فرود می آمد و صدای خاصی داشت صدای بارش برف، که نوعی خش و خش بود و فضا را پر کرده بود . زیر پایمان پر از برگ بود به رنگهای زرد و قرمز و ...و گاهی برگی زرد از بلوطی پیر جدا می شد و رقص کنان فرود می آمد اگه موقعی دیگر بود شادی کنان به سمت ان می رفتی تا آن را در هوا بقا پی و ذوق زده نشانم دهی . اما اکنون غمزده پایت را روی برگهای خشک می گذاشتی و همراهیم می کردی . ما حرف نمی زدیم نیازی به حرف زدن نبود یعنی هیچوقت با هم حرف نزدیم چشمانت فریاد می زد ومن هم که مادر زاد لال بودم . تا کلبه راهی نبود هوا بشدت سرد بود سرمای دوروز مانده به زمستان عجیب بود و من داشتم گوش می کردم به صدای بارش برف و تو غصه می خوردی که گنجشکها چکار خواهند کرد . در ب کلبه باز بود و شومینه دیواری اتاق را گرم کرده بود در این بلوطستان پیر و جود این کلبه غنیمت بود و تو به آتش آن علاقه داشتی اگر چه چشمانت می گفت که شومینه انهم در این هوای سرد کلبه را گرم نمی کند . نشستم یعنی نشستیم کنار دیوار . وگلایه هایت راشنیدم یعنی گلایه نکردی چشمانت پر از گلایه بود ومن قصه چلچله های حیاطمان را گفتم . وتو چشمانت را بستی آنقدر طولانی که فکر کردم خوابیدی . نخواستم بیدارت کنم اما نخوابیده بودی . چشم که باز کردی آرامش داخل چشمانت موج می زد یک لحظه بتو حسودی کردم و خنده ام گرفت با تعجب نگاهم کردی وپرسش که یعنی به چه می خندی . ومن بلندتر خندیدم و چشمانم را آرام بستم یعنی چیزی نیست . چای آماده بود فنجانی برایت ریختم بلندش کردی و جلوی صورتت گرفتی و صورتت در بخار چای کمرنگ شد ومن ترسیدم که نکند رویا باشد و تو نباشی و کار برعکس شود یعنی بجای اینکه من بروم تو نباشی . آنقدر که نیم خیز شدم و تو با تعجب نگاهم کردی و دوباره نشستم . روی بلوط کنار کلبه کلاغی غار غار کرد . ونگاهت افسرده شد وقت رفتن بود همیشه غار غار کلاغ ما را متوجه گذر زمان می کرد .متوجه می شدیم که غروب نزدیک است و وقت رفتن . زمان چه زود تمام می شد و وقت جدایی چقدر سریع فرا می رسید و تو همیشه سرزنشم می کردی که چرا همیشه مسافری و من همیشه پاسخی نداشتم . از کلبه که بیرون آمدیم برف زمین را سپید کرده بود و رد توکایی کنار بوته ها روی برف مانده بود و توکا روی شاخه کندس وحشی با تعجب به ما نگاه می کرد . شاید برایش عجیب بود که دونفر بدون حرف کنار هم قدم میزنند. پشت سرم را نگاه کردم جای پاهایمان روی برف مانده بود اگه امشب یخ می آمد جا پایمان یخ میزدو می ماند اما اگه باران می آمد یا برف ادامه داشت جا پایمان پاک می شد مثل اینکه هرگز با هم نبوده ایم . از کنار بوته تمشک که رد می شدیم پرنده ای از نزدیک صورتت پر زد و تو ترسیدی ومن خندیدم و تو سرزنشم کردی یعنی حرف که نزدی نگاهم کردی و من هم عذر خواستم یعنی حرف که نزدم نگاهت کردم به مهر و تو خندیدی .امشب اگه برف قطع نمی شد اگه هوا صاف نمی شد مهتاب هم طلوع نمی کرد ومن تحمل شبهایی تاریک بی مهتاب را نداشتم آخ یادم نبودکه آخر ماه مهتاب نداریم و باز باید شب را در نور ستاره ها به نظاره بنشینم و نمی توانستم چهره ات را درآسمانِ. در مهتاب ببینم ...ابتدای جنگل فصل شلوغی بود فصل آدمای که همدیگر را نمی شناختند فصل بوق ماشینها و شکستن سکوت و نیاز به تکلم .فصل شتاب آدمهایی که هزار کار نکرده داشتند. فصل غربت . و من تنهایی و غربت را دوست نداشتم و به همین خاطر مسافر بودم. بازم یادم رفته بود این را به تو بگویم ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

 

غروب وقتی آخرین هیزم خرد می شد و الاغه به طویله می رفت و کاه و آبش داده می شد .پدر بزرگ کنار بخاری می نشست تا چای بیاشامد و قلیانی چاق کند دلش از تنهایی می گرفت سر را از پنجره بیرون می آورد و مش قربان و مش رفیع و کبلایی را صدا می زد و سه نفری گده می کردند تا وقت اذان که دسته جمعی به مسجد می رفتند به جماعت . شبهای بلند پاییز و اول زمستان وقت غوزه کشی بود هر خانواده 10 الی 15 کیسه غوزه نکشیده و چند کیسه تلکی داشتند تلکی غوزه های باز نشده پنبه بود که کنار بخاری می گذاشتند تا در گرمای بخاری هیزمی بشکفد هر چند شب خانه یکی جمع می شدندتا غوزه ها تمام شوند . در شبهای بلند زمستانی نشستن کنار بخاری هیزمی و آشامیدن پیاله هایی چای و گپ زدن ودر همان حال کار کردن و متله گفتن می چسبید آخر شب که معمولا ساعت 10 الی 11 شب بود قرار فردا گذاشته می شد که به هیزم بروند یا مزرعه . به شب نشینی شو نیشت می گفتند و مواظب بودند که از ساعت 11 بیشتر ننشینند که بد شو نیشت تلقی نشوند .چون صبحها را با اذان بیدار می شدندشب را باید زود می خوابیدند.کار در مزرعه قرضی بود به نوبت تا محصول جمع شود .  هیزم را هم چند نفری می رفتند بعضی با الاغ برخی با اسب . در جنگل پس از جمع کردن هیزم بساط چایی را علم می کردند و دسته جمعی باز می گشتند با آواز و سران (بانگ بلند ) و هیاهو و خنده و شوخی .در عروسی ها هم همه دعوت داشتند اصلا نیازی به دعوت نبود در هفت شبانه روز یا حداقل سه شبانه روز عروسی نوبت به همه می رسید . و در روز پایانی وقت کشتی گیری از روستاهای اطراف هم می آمدند . خرج عروسی هم دسته جمعی تامین می شد  .پس از شام سینیی به وسط آورده می شد و بسته به وسع در آن پول می ریختند که از طرف خانواده داماد جمع می شد و پس از شمارش مبلغ آن اعلام می گردید . آدما حتی وقت مردن هم تنها نبودند سوم و پنجم و هفتم و پانزدهم و چهلم با نهار برگزار می گردید و همه کسانی که هنگام زندگی متوفی را می شناختند در مراسم پرسه هم حاضر می شدند. حتی بعضی غروبها هم که هوا خوب بود دسته جمعی روی سکوی مسجد می نشستند . تنهایی وجود نداشت و احساس هم نمی شد....

واینک...

از آپارتمانم بیرون آمدم . همسایه روبرویم هم بیرون آمد به هم سلام کردیم . مردی میانسال بود با موهایی که جوگندمی شده بود اهل کجا بود را نمی دانم چه شغلی داشت نام بچه هایش چه بود را هم نمی دانستم و او هم . به هم سلام کردیم ودر پارکینگ از هم جدا شدیم . وارد اداره که شدم اقای حسینی سلام کرد فامیلی همدیگر را می دانستیم در همین حد و تمام .کارت را کشیدم و وارد اتاقم شدم  دو میز در اتاق بود که سمت چپیش مال من بود و سمت راستی میز کار آقای جمالی دوسال بود که کنار هم کار می کردیم و فامیل همدیگر را می دانستیم فکر کنم بچه استان مرکزی بود هر کدام سرمان بکار خود گرم بود و البته صبحها با سلام و عصرها با خداحافظ تمام می کردیم بچه خوبی بود کاری به کارم نداشت و من هم کاری به کار او نداشتم . همه شبیه هم بودیم هر کدام تنهایی خود را د اشتیم و چارچوبی که کسی در آن جا نداشت . در خانه هم تلویزیون تمام تنهایی را پر می کرد . بچه ها در اتاق خود مشغول درس و تلویزیون هم برنامه داشت برای تنها کردن بیشترمان . تو راه مختاباد از تنهایی می نالید که : شکایت برم از تو پیش خدا ... و خواننده ای مازندرانی می نالید که قلندر غریبم .... تنهایی و غربت قصه زندگی مان بود . یلدا فرصتی است برای دور هم نشستن د ر شبهایی بلند اخر پاییز و اوایل زمستان و شکستن تنهایی  آدمایی که فکر می کنند تنهایی بخشی از زندگی است . این روزها بقول مختاباد و آن خواننده مازندرانی چه غریبیم و تنها...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

 

مانده در مزرعه کودکی تنها.....

مادر اما خم شده روی بوته ها به تقلای کار بیشتر ....

چه سخت است این گونه روییدن و زایش .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط ا.ش | 

                                                        

سکوت بود و صدای باد و سکوت بود و صدای شرشر آب و سکوت بود و ناپلئون گفت :حتی خاطره ….. و سکوت بود و خاطرات روزهای بر باد رفته و خاطرات یک شرقی غمگین در سال بلوا و ناپلئون گفت اشکالی ندارد خاطرات تو همه ….و صدای بادکه بر شیروانی خانه می خورد و خبر از طوفان می داد و ترسیدم که آفتاب با من قهر کرده باشد و نه مگه ناپلئون نگفته بود به تمام خاطراتت افتخار …. و یکی نبود که سکوت را بشکند و بهار چه زود تمام می شد و چه زود شروع می شد و تارهای سپید کی روییده بودند . یعنی ناپلئون راست می گفت . پس چرا سکوت همه چیز را می بلعد . یادم نرود تا بنویسم مبادا ناپلئون فراموشم شود . شب بود یعنی ساعتی پیش شب بود و الان ظهر است یعنی دقایقی پیش ظهر بود و الان تازه شب شده یعنی شب که نه سپیده می زند و آفتاب حکایت ظهر را دارد و ماه حکایت شب را و چه زود برج تمام می شود و یادم نرود . کجای زندگی را بگیرم که نگریزد؟  و این برگ چرا زرد است دیروز را خوب یادم است سبز بود و ای وای درختان که برگ ندارند. هفت چرا عدد مقدسی است؟ و نیازی به حرف نیست نیازی به دیدار نیست و نیازی به دانستن پیشینه ات از دل سیاهی یا از سپیده و نور . اگر ناپلئون راست گفته باشد گاهی پیدا می شوند کسانی که تباهی هایشان زیبا است .و یادم بماند سر قرارم بمانم و یادم بماند حق رفتن ندارم ویادت بماند که قرارمان نوشتنی نبود و زندگی مان کوتاه است و مسافر منتظر نمی ماند و اتوبوس مدتهاست سر ساعت حرکت می کند و من مدتهاست چشمانم به در مانده و نهالهای باغمان  حالا دیگر رشد کرده اند و قرار مان این بود که وقت رویش گلها …. و چه آشفته ام و باید بنویسم تا فراموشم نشود … کی آمدی یعنی نیامدی بودی همیشه هستی ….بر گلدسته ها اذان می گویند ظهر است یا شامگاه یا بامدادی دیگر دمیده است . …. و یادم بماند حکایت ناپلئون اینجا به مزاح شبیه تر است و یادم بماند یه روز حکایت بندگی را از ننه بپرسم …. آخ خدایا ….

      تویی یاری رس فریاد هرکس            به فریاد من فریاد خوان رس

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

 

از آيينه يك بار ديگر به فضاي داخل اتوبوس نگاه كردم آماده سوار شدن مسافران بود . يه بار ديگر به صاحب اتوبوس نگاه كردم و گفتم مرد حسابي مسافرت ما هشت تا ده روز طول مي كشد و تو بجاي چهل تا مسافر به پنجاه و هفت نفربليط فروختي چه خواهد شد . گفت تو ديگه غر نزن حقوقت كامل پرداخت خواهد شد براي ده روز چه اين مدت طول بكشد يا نه . ضمنا از همه شان پول بليط كامل گرفتم . خيلي هاشان پول داده اند ولي قول مي دهم پايان اولين روز بر خواهند گشت كنجكاوي باعث خريد بليطشان شده مطمئن باش . گفتم بندگان خدا را كجا جا خواهي داد .گفت شش تا ته بوفه خالي داريم چهار تا را هم مي فرستم جا خواب راننده دونفر هم صندلي جلو بقيه هم گفتند سرا پا مي ايستيم و موقع خستگي جايمان را عوض مي كنيم .حرفي نزدم و دستم را روي بوق گذاشتم تا سوار شوند . كم رو بودند و خجالتي و از شهرهاي مختلف . هر سه چهار تايشان كه با هم آشنا بودند با هم و كنار هم مي نشستند . همه كه نشستند از پشت فرمان بلند شدم بايد اتمام حجت مي كردم كه جنگ اول بهتر بود از صلح آخر . اول ساكت نگاه شان كردم چند دقيقه كه زل زدم يواش يواش سكوت فضا را گرفت . گفتم مسافرت سختي را انتخاب كرديد . البته سفر در فرهنگ ما جايگاه والايي دارد ولي اين سفر طولاني است . راه پر از گردنه و پيچ .بخشي از راه سرد و قسمتي گرم . مقصد نهايي بسيار زيبا است اما گمرك و خستگي و ....  البته بسياري را باز خواهد داشت مي دانم كه خانواده بسياري از شما راضي نخواهند بود اما بخواهيم يا نه طي اين ايام همسفريم پس سعي كنيم همسفران خوبي باشيم و .... خوشحالي تو صورت خيلي هاشان موج مي زد . استارت زدم و راه افتاديم يا حق .....

غروب روز اول چند نفري خداحافظي كرده بودند بعضي ها گفتند اشتباهي سوار شديم به بعضي ها از خانه زنگ زدندكه برگرديد سال ديگه يه اتوبوس ديگه حركت مي كنه با اون بريد .....

روز دوم ... روز دوم را خوب يادم نيست اما حالا با هم آشنا شده بوديم اسم خيلي از مسافران را مي دانستم اتوبوس خراب و تعويض شد و در پايان روز دوم ديگه مسافر اضافه نداشتيم ....

روز سوم .... در يكي از شهرها اردو زديم به بازديد اماكن قديمي رفتيم يكي گفته بود اقاي راننده شما خوب رانندگي مي كنيد من هم مي خواهم مثل شما رانندگي ياد بگيرم و يه روز راننده شوم ....

روز چهارم .... دوسه تا صندلي خالي داشتيم يه چند نفر ديگه عذر خواهي كرده پياده شده بودند تومسير در كاشان توقف كرديم و ....شهر قشنگي بود پر از خاطره ....

روز پنجم .... در گمرگ به عربي مي پرسيدند و بسياري جواب دادن بلد نبودند و جا ماندند حالا حداقل پانزده صندلي خالي بود . من حتي اسم مسافرانش هم به يادم نماند.... خسته شده بودند و رفته بودند دنبال سرنوشت. خيلي ها بريده بودند بقيه هم نا آرام نشسته بودند . از آن همه نوارها و ترانه هايي كه گوش كرده بودند هيچي را ياد نگرفته بودند اين همه راجع به علايم راهنمايي و رانندگي بحث كرده بوديم آخرش مثلا مي گفتند محل پرش اتومبيل به رودخانه . از حرصش يكي دوبار خواستم در حال حركت در ماشين را باز كنم و بپرم تو جاده ....

روز ششم ..... صبحانه را درقسمت راننده ها خورده آبي به صورتم زدم و سوار اتوبوس شدم از آيينه نگاهي به داخل انداختم و جا خوردم فقط شش نفر نشسته بودند .گفتم همين شش نفريد گفتند نه چهار ده نفريم بقيه گفتند غروب وقت اطراق خودمان را مي رسانيم . دوباره نگاه كردم متفرق نشسته بودند . دونفر آن ته كنار پنجره يكي شان انگار عزادار بودسرش پايين و غرق در خود . دونفر ديگر جلوتر سمت راست به من گوش نمي كردند مثل اينكه داشتند جك تعريف مي كردند و مي خنديدند يكيشان يه دفتر در دست داشت و مثل اينكه نقاشي مي كرد و هر چند لحظه يكبار به ترك بغل دستي اش نشان مي داد و يكي آن جلو با لبخند و نگاهي بي حالت نگاهم مي كرد . اتوبوس روشن بود وبا سرعت مي رفت . هنوز از قراردادم چهار روز مانده بود و بايد مي راندم اما نا گهان پايم را گذاشتم روي كلاچ و فرمان را چرخاندم و.....

 

 

                                                            

 

و اماحکایت روز هفتم هنوز باقی است شاید وقتی دیگر بازگویش کردم اما هنوز  ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

پیکم را راهی سرزمین های دور ونزدیک کردم باید آخرین مردم قبیله ام را جمع می کردم . یازده نفر مانده بودند . زخم خورده اما مصمم و با اراده . باید آخرین مردم قبیله ام را جمع می کردم بر ویرانه های شهر سوخته و ویران تا به چشم خود اثر جنگ را می دیدند . برج اما و یران نشده بود و ما پای برج ایستادیم به سو گند دست به سینه درسکوت چشم به بلندای بارو،و من برایشان مرثیه خواندم و سپس به سمت شهر ویران تازاندیم . ازهمه قبیله ام یازده نفرمانده بودند و باید ویرانه ها را می دیدند و این حکایت را برای فرزندان  خود و نسل بعدی به یادگار می گذاشتند . کم حوصله بودم و بیمار گونه و نمی دانم که تحمل بی حوصلگیم را در شهر اجدادیم داشتند یانه . همه یازده نفر به گوش ایستادند آخرین مرثیه مرا . خرابی چنان بود و رد خون آنچنان مشهود که نیازی به مرثیه سرایی نبود . اما اینان آخرین مردم قبیله ام بودند و بزودی پراکنده می شدند هریک به دیاری و باید این داستان را می فهمیدند و قصه گوی سرزمین خود می شدند .تمام امیدم به مردم باقیمانده قبیله ام بود که با وجود هجومها و ایلغارها و بی پناهی ها بر پیمان ایستاده بودندو باید آخرین قصه را می شنیدند. ایستاده بر تپه ای برای آخرین بار نفیرم را به دهان برده ودر آن دمیدم وآنگاه آغاز کردم که: آری آری جان خود در تیر کرد آرش....

+ نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط ا.ش |