![]() |
![]() |
|
| بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و..... |
بدون شرح
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 آبان1386ساعت 10:40 قبل از ظهر توسط ا.ش |
|
|
قصه گوی پیر مدتها بود که تنها ترین آدم کوچه بود شاید انبان قصه هایش ته کشیده بود شاید هم .... جرعه ای دیگرازآب را نوشیدم ودوباره لیوان را پر کردم .تا صبح خیلی راه بود و شب ما را از هم جدا می کرد از همه دیگرانی که درخواب ناز بودند ، از همه دیگرانی که به امید صبح خوابیده بودند.چشمانم را بستم از دور دستها صدای خروس می آمد که وقت را اعلام می کرد.چه وقت بود ؟ نمی دانستم اما تا صبح خیلی راه بود و شب زنده داران هنوز در درازنای شب تا سپیده خیلی وقت داشتند. خطی دیگر خواندم خطی دیگر نوشتم تا پایان این حکایت خیلی وقت بود .خستگی و طول شب مرا خسته کرده بود اما هنوز تا سحر خیلی وقت مانده بود و زمان نباید به رایگان می رفت . از پنجره ستاره شمالی دیده می شد و ماه که به اواخر راه رسیده بود . حکایت آنانی که حکایت خود نوشتند و شرح حرمان و درد را ، خواندنی بود ومن مبتدی در دل واژ ه ها به درون تاریخ راه می یافتم . حکایت کوروش و داریوش و نادر .... چندان مهم نبود . مهم مردمانی بودند که در لابلای این صفحات گم می شدند و صفحه پشت صفحه باید تورق می شد تا به خط آشنایی می رسید . نسیم صبحگاهی از پنجره بدرون اتاق نفوذ کرد وقت ادای دوگانه و بلند گوهای مساجد شروع کرده بودند به ترنم صدای آشنای اذان . تا لحظاتی دیگر بسیاری از خواب خوش بر می خاستند و من دوباره به دریای آدمها می پیوستم و لحظات تنهایی به اتمام می رسید خطی دیگر و سپس طهارت و پرستش یگانه و آرامش جان و .... و حکایتی دیگر که آغاز می شد .... ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد .... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 8:51 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
ایستاده بر کنار دریا بدان می نگریستم . آبی بود و ساکت و آرام . گاهی موج کوچکی از راه می رسید . این همه آرامش مرا آرام می کرد . ظاهر آرام دریا هیچ نشانه از عمقی نداشت . همیشه خواسته بودم خود را بدریا بزنم و در آن غرق شوم . نه که غرق شوم بلکه با آن یکی شوم . تا چشم کار می کرد دریا بود و پرندگان سفیدی که آن دورها روی آب فرود آمده و اوج می گرفتند . نمی دانم تا حالا چند نفر در آن غرق شده بودند . اما من می خواستم در آن شنا کنم و از آن سویش بدر آیم . دلم گرفته بود و این روز مرگیها را فقط می شد در دریا شست و مشتاق بودم آن سوی اب جه خبر است آنانی که رفته بودند گم شده بودند یعنی دگرگون و ما دیگر نمی شناختیمشان . اینجا در ساحل باید همه آنچه که گذشته بود را فراموش می کردم و خود را به دریا می سپردم به سکوت و آرامش و دنیای جدید. چشمانم را بستم خدا را یاد کردم و آرام وارد شدم دوباره آغاز می کردم...... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
به چشمان مضطرب پدر نگاه کردم وقول دادم . زندگیم در بیست و چند بهار گذشته خود گذشته بود . و من هیچ نمی دانستم از دنیا . از موسیقی از شعر از کتاب از زندگی از سینما از فوتبال از اجتماع و.... تازه سر حادثه ای غریب چشمهایم باز شده بودند و نشسته روبروی پدر قول دادم برای تلاش و کوشش و زندگی جدید. نمی دانستم ایستادن پای قول اینقدر سخته . هزار مانع بر سر راهم بود و روزها کوتاه .کوتاه ؛کوتاه. پشت خانه مان دریا بود و هر پاییز درناها به بیشه نزدیک دریا کوچ می کردند امسال درنا ها چه دیر کرده بودند هرصبح به اشتیاق شنیدن صدای آوازدرناها از خواب بر می خواستم .و درناها گویی با من قهر کرده بودند. ... در پشتی خانه مان به جنگل باز می شد .پاییز فصل کوچ کفترای وحشی به بیشه پشت خانه بود و هر روز به انتظار شنیدن صدای بال کبوترها از خواب بر می خاستم .امسال کبوترها کجا بودند؟ . ..... رودخانه از حیاط عقبی خانه مان می گذشت و در گرمای پاییزیی کپور ماهی ها روی آب می شلپیدند . (پرش صدا دار ماهی در آب ) بخصوص بعد از پهن شدن افتاب صبحگاهی. گوشم به صدای رودخانه و شلپیدن صدایی ماهی ها بود . اما سکوت بود و سکوت . .... پشت خانه مان تپه بود مثل همه تپه های شمال پر سبزه . پاییز که می آمد نرگسهای سبز با گلهای سفید و زرد تپه را رویایی می کردند . یه بار گفته بودم ننه اگه پاییز مردم مرا در همین تپه دفن کنید و ننه با چوب دنبالم کرد .... روبروی پدر نشسته قول دادم که هیچ مانعی نتواند جلو دارم شود و من خواهم رفت و پدر خندید سرخوش..... هوا ی پاییز و گرمای ملایم خورشید مستم کرد بو ی نرگسهای وحشی می آمد . چشمم را باز کردم صدای درناها مرا نیم خیز کرد و ماهی ها بودند که در رودخانه می شلپیدند.و صدای پرواز کبوتر ها شوق زندگی را در من بیدار کرد ..... پدر سالهاست که کوچ کرده . در پاییزی زیبا و در تپه دلخواه آرام گرفته است و من در پیمانم با وی استوارو .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 آبان1386ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط ا.ش |
|
|
دشت بود و سبزه و تک و توک درختهای پیر بلوط و نارون . هوا آفتابی بود با گرمای پاییز . دشت بود و بوی خوش بنفشه های وحشی . من بودم و تنهایی . صدای نی می آمد . تنها رسیده بودم و بقیه در راه بودند . از لبه دشت ته دره را نگاه کردم داشتند می آمدند. نفر اولی که گمان می کردم از همه پر نفستر است آن دورها روی زمین نشسته بود مثل اینکه با خودش با من با دنیا قهر کرده بود .خنده ام گرفت از ..... سرصف چهار پنج نفری بودند ساکت اما عمیق و شکیبا ، خیس عرق اما شادمان .سوتی کشیدم و دست تکان دادم کوهنوردان کوچک چه بزرگ شده بودند و قت رسیدن به اوج ، به قله ، شادمانه دست تکان دادند . بوی علفهای باران خورده پرواز کنجشککها از روی شاخه ها فضا را شادمان کرده بود . دو باره نگاه کردم دیدم خسته اما با انگیزه پیش می آیند . تا فتح قله راهی نمانده بود وقتش بود آتش روشن کنم در کنار کلبه چوبی و روستایی که محل استراحت بود حقش بود استراحتی می کردند بعد از آن صعود سخت . دوباره برگشتم و نگاه کردم حالا جمع کوچک از بقیه جدا شده بودند . ان بقیه پراکنده شده بودند یک لحظه ترسیدم گم نشوند اما نه ، راهی دیگر نبود یا باید برمی گشتند . یا باید همین راه را ادامه می دادند . خیلی ها کوله شان سنگین بود . خیلی ها فقط نام کوه و صعود برایشان مهم بود و همینقدر که به کوه امده بودند کافی بود خیلی دربند فتح نبودند بعضی ها هم با خودشان مشکل داشتند و باید خود تصمیم می گرفتند . تا فتح چندان راهی نمانده بود . خسته بودم باید استراحت می کردم .....آنها مصمم پیش می آمدند و من نشسته بر لبه دره زمزمه کردم : پاییز آمد در کناردرختی لانه کرده کبوتر از تراوش باران می گریزد ..... .شعر هستی بر زبانم جاری پر توانم آری... رهپیمای قله ها هستم در کنار یاران راه خود را می نوردم .....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 آبان1386ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
با تشکر از اقای مهدیانی
برای خانه سازی باید مقدمات کار آماده می شد . مقدمات کاه بود و سنگ و گل رس و چوب وسفارش سفال و خرید میخ . در کردکوی و روستاهای پایین دست تمام خانه را روی کنده های چوبی می ساختند تا رطوبت نتواند به درون خانه و دیوارها نفوذ کند و اگرزمانی در نسلهای بعدی کنده ها می پوسیدندآنهارا عوض می کردند . اما در بالا جاده به علت ارتفاع روستا از سطح دریا و نبود رطوبت در زمین خانه را روی زمین می ساختند . برای خانه سازی ابتدا باید پی کنده می شد که در کردکوی بعلت خاکی بودن زمین کار آسانی بود کافی بود بیل را به زمین فروکرده محل پی را حفر کرد . اما در بالاجاده زمین گویی که بتون آرمه بود .زمین روستا که در دامنه کوه واقع شده بود مخلوطی بود از سنگ و خاک .که فقط به ضرب کلنگ و دیلم و پتک می شد زمین را حفاری کرد و چه بسا چا هها و سردابهایی که بعلت در آمدن رف (قطعه سنگ بزرگ و مقاوم ) تغییر مسیر دادند. بعد از پی کنی ،نوبت سنگ چینی بود . سنگهای بزرگ را در عرض پی کنار هم به عرض شصت سانتیمتر می چیدند و روی آن را کاهگل می کشیدند . این کاه گل حداقل از یک هفته پیش عمل آمده بود . ابتدا در روزی کاهها خرد شده و آماده می شدند . فردا نوبت عمل آوری گل رس بود . گل را به آب آغشته کرده ورز می دادند . یعنی کارگر روزی دوبار به آن آب می زد و با پای بدون کفش انرا لگد می کرد بطوریکه از روز سوم خاصیت چسبندگی پیدا می کرد و بسختی با بیل برداشته می شد . بعد از پر کردن پی نوبت دیوار چینی زیر کار می رسید دیوار را با لاشه سنگ یا سنگهایی که با پتک خرد شده بودوکاهگل ورز داده شده می چیدند بسته به سلیقه صاحب خانه ارتفاع آن تعیین می شد . این دیوار را چینه می نامیدند و معمولا آن را با خاک و سنگ پر می کردند گاهی زیر یک دربند(مابه هر اتاق یک دربند می گفتیم) آن را خالی می گذاشتند برای انبار هیزم یا ذغال یا کرس (آغل) گوساله و…. سپس نوبت چوب ریزی بود . چوب را به صورت الوار از جنگل می آوردند . الوارها توسط تبر صاف شده و با اسب آورده می شدند . هر اسب توان حمل دو الوار را داشت که در دو طرف پالان آن در حالی که یک طرف آن روی زمین و طرف دیگر به سمت بالا بود به هم بسته و حمل می شدند . با دیدن کاروان اسبهای الوار می شد فهمید چه کسی خانه سازی دارد . معمولا قیمت الوار های چهار و پنج متری تفاوت چندانی نداشتند بنابراین الوارها بیشتر پنج متری خریداری شده و در حیاط خانه برش داده می شدند. برش الوار و تبدیل آن به پلور و تخته در حیاط خانه انجام می شد. در گوشه حیاط داربستی به ارتفاع سه متر زده می شد و دو نفر با اره بلندی که در دو طرف دسته داشت کار برش را انجام می دادند به این ترتیب که یک نفر در بالا و یک نفر در پایین چوب را اره می کردند کاری سخت و طاقت فرسا . هر الوار معمولا دو پلور می داد. پلور و نال و هلا و دسمان که آماده می شد نوبت استا نجار بود که به سر کار بیایند . نجارهای خانه ساز یک تیم بودند حداقل دو نفر و حداکثر چهار نفر . ابتدا روی دیوار را سرتاسری نال می انداختند . نال چوب قطور و ستبری بود از الوار نازکتر و از پلور کلفتر و معمولا از بهترین نوع انتخاب می شد چون تما م وزن خانه را باید تحمل می کرد .وبایدبه مو قع بریده شده بود که آب نداشته باشد تا موریانه نزند . ذکراین نکته ضروری است که فصل بریدن چوب فصل خاصی بود زمانی که درخت کمترین آب ممکن را داشته باشد و چوبهای بهاره و غیر فصل بدرد نمی خورد و فورا موریانه می زد چوبها بعد از حمل شدن به حیاط عمودی چیده می شدند تا خشک شوند. بعد از اینکه نال انداخته می شد نوبت تیرهای چهار گوشه خانه و چهار گوشه اتاقها بود . درون این تیرها را با چوبها نازکتر بنام هلا پر می کردند و لابلای هلاها با چوبهایی نازکتر بنام دسمان پر می شد هر دیوار توسط دو تخته ضربدری که به تمام هلاها و تیرها میخ می شد استحکام می یافت که به آن واوند می گفتند و به این ترتیب دیواری بدون رو زنه پدید می آمد که تما ما به یکدیگر اتصال داشتند بعد از اتمام دیوارکه در آن جای درب و پنجره ها هم مشخص شده بودند نوبت سقف میرسید . روی تمامی دیوارهای سقف هم نال انداخته شده و به تیرها و هلاها میخ می شد . ... ادامه دارد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 8:14 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
میخ های مورد استفاده از بیست وچار تا هشت بود و هر شماره کلفت و نازک هم داشت مثلا هشت کلفت یا هشت نازک و.... بعد از نال ریزی نوبت پلور ریزی بود معمولا پلورهای هر اتاق را جداگانه می ریختن در کمترین عرض و سعی می کردند برای استحکام خانه از پلور های بیش از چهار متر استفاده نکنند . بهترین پلور ها ملیچ بود و نمدار البته از مرس (راش ) هم استفاده می شد . پلور ریزی که تمام می شد کار بر پاکردن شیروانی می رسید ابتدا کلاغ کالی یا لانه کلاغ در وسط ساختمان بر پا می شد نوبت بر پا کردن کلاغ کالی که می رسید نجار می گفت میخ در چوب فرو نمی رود و صاحب خانه باید به نجا و شاگردها هدیه می داد از پول نقد تا کله قند و ....در سقف هلا و پلور ریخته و روی آن را تخته می کردند برای سفال گردان . سفال در خود روستا بعمل می آمد در کارگاه سفال گری که کوزه و سفال و دیگر مایحتاج روستا ساخته می شد آخرین سفالگر بالاجاده مرحوم آقا علی هاشمی بود که سی وهفت سال پیش کارگاه خود را جمع کرد و مردم سفال را از سرکلاته خرابشهر می آوردند. پوشش سفال چند خوبی داشت . اولا عایق بود و گرمای خانه بیرون نمی رفت و گرمای بیرون بدرون خانه نمی آمد و سرما هم . دوما خراب نمی شد اگر سفالی می شکست می شد عوض کرد . هر چند سال یکبار هم آن را جمع کرده تخته های خراب زیر آن را عوض کرده سفالها را جارو کرده تمیز دو باره می چیدند. سوم اینکه در خود روستا با مصالح موجود یعنی خاک رس ساخته و پخته می شد . اما حلب که آمد جانشین سفال شد بعد دیدند که حلب در شمال زنگ می زند و می پوسد ایرانیت جانشین شد که استحکام هیچیک را نداشت بعد چند سال پوک می شود و شکننده و در مقابل باد هم دوام ندارد شرح سقفهای خراب شده در اثر باد را باید از بالاجاده ای ها پرسید و ... افسوس پوشش های زیبای سفالی را خورد . در بالای کلاغ کالی هم معمولا شاخ قوچ وکل را به علامت فراوانی نصب می کردند. داخل بام فاصله بین پلورها را با چوبهای نازکی بنام پتک می پوشاندند و داخل آن را از بالا گل می کردن و سپس روی پلورها را تخته کوبی کرده اتاقی پدید می آمد انبار اصلی خانه برای نگهداری آذوقه از شالی و انار و هندوانه و کدو .... و در شب نشینی ها گاهی افراد برای تفاخر می گفتند که مثلا بام سر (پشت بام ) ما پراز گونی های شالی است و.... اینک نوبت درب و پنجره بود و استاد نجار کارگاه درب و پنجره را داخل یکی از اتاقها علم می کردند . دربها معمولا دو لنگه بودند و جام دار . البته بسته به استادی و رنده کاری و ورزیدگی استاد نجار ساخته می شدند از معروفترین استادان درب و پنجره ساز روستا استا قربان نجار بود پر حوصله و کند و نفیس ساز . پنجره با قابهای کوچک شیشهای و پشت دری چوبی ساخته می شد اول پنجره باز می شد تا پشت دری باز شود پشت دری پنجره در واقع کار دزد گیر را می کرد . در این فاصله برای تردد به پشت بام کاتی (نردبان) زیبایی هم ساخته می شد . تراس را نال سر می گفتند و پله های نال سر هم چوبی بود با دستک که خراطی می شدند . سپس نوبت گل کاری خانه و..... فرا می رسید . معمولا اگر کارخانه سازی در غیر فصل کاری روستا بود اهالی به تماشا می آمدند و کار بچه ها هم در می آمد بازی در فضای تازه ساز پشت بام و .... دیریست صدای تیشه استاد نجار بگوشم نخورده ماییم و دیوارهایی از بتن وآهن و... که استحکام خانه های دویست و سیصد ساله استادان نجار این مرزو بوم را ندارند و صدای آواز محزون استا نجار را که روی تیرکهای چوبی می خواندند :طالب غریبه.... بگوش نمیرسد و نسل آخرین استادان نجار ..... یادش بخیر.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 7:55 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
سالی که محصول خوب بود و وش های سفید پنبه صحرا را یکدست سفید کرده بود و نهال های گوجه فرنگی زیر سنگینی گوجه های رسیده می شکستند ، با تعجب از با با بزرگ می پرسیدیم با با امسال چرا اینقدر محصول زیاد است و پدر بزرگ با صفای دل می گفت : امسال حضرت خضر از اینجا عبور کرده و ما می پرسیدیم خضر ؟ او دیگر کیست پدر بزرگ خیس از عرق در حالی که مشت مشت پنبه به دامنی خود فرو می کرد با میاوند (شال سفید محلی) عرقهای گوشه ابرو را پاک می کرد می گفت انشااله سر فرصت برایت تعریف میکنم و یک شب سر فرصت هنگام غوزه کشی در زیر نور لامپا کنار بخاری هیزمی که شاخه های خشک بلوط در آن ترق و تروق می کردند خیره به آتش مست دود قلیان کدو داستان حضرت خضر را برایم تعریف کرد و برکت حضورش را.... د ایی کاله چرم و پاتو را که به پا می بست انگار آماده رزم می شد . تبر بر دوش سوار بر اسب راهی جنگل می شد به کار جمع آوری هیزم برای سوخت و زمستان . پسر دایی همیشه می خواست همراه پدر به جنگل برود و یک روز به اصرار با هم پشت سر دایی راهی شدیم . سبزینگی و سکوت و زیبایی و وهم جنگل ما را گرفت . چقدر با شکوه بود جنگل و تنهاییش .چقدروهم و ،انگیز و ترسناک به صدای تبر دایی را یافتیم و دایی ما را به ازگیل و ولیک و میوه های وحشی میهمان کرد. و ما را از وانگ زنک ترسانید که چرا تنها آمدید و ما مشتاق که قصه وانگ زنک چیست و دایی قصه را برای ما تعریف کرد و ما لرزان از شدت هیجان و شوق به گوش نشستیم … عمو ردیف اسبها و قاطر ها را برابر وعده راهی منازل مردم می کرد برای چاروداری . عمو خیلی خواهان داشت چون هم کار بلد بود و هم راه بلد . در سربالای های بالا قبرستانی و بالا لر گویی و چکل سر وقتی صدایش را سر می داد سوز صدایش مو را بر اندام راست می کرد و آنگاه که کتولی و سپس امیری می خواند او معمولا از تنهایی جنگل و دیدار پلنگ و صفای او و موذیگری خرس و.... مش رمضان کچه تاش بود و عاشق چوب گلابی و گردو و.... چوب زبر زیر دستانش نرم می شد. آن قدر زیبا برش می زد و آن قدر نقش و نگار روی دسته کچه می انداخت که ما در عالم بچگی کچه های خود را در جیب نگه می داشتیم چمچه سیرکو و ... همه حاصل کار مش رمضان بود . مش رمضان معمولا کنار بخاری دو لا مشغول کار بود و ما به سحر دستهای او نگاه می کردیم شهری ها که آمدند از دیدن کچه ها و چمچه هاو ...آویزان به در و دیوار دهانشان باز ماند و چند برابر قیمت معمول کچه های مش رمضان را خریدند. و ... کربلایی دشتبان بود از طلوع صبح تو کوچه کنار مزارع بیرون محل نشسته بود که مبادا گاوی به جای رفتن به جنگل راهی مزرعه شود و گندمی یا محصولی را بچرد . درمزرعه روی باغ تلار اطراف را دید میزد که مبادا دزدی محصول رسیده ای را برداشت کند دزدی پنبه رواج داشت. بلندی دسته دره کربلایی مثال زدنی بود و واش ورینی که به میان میاوند در فرق سر فرو کرده بود ابهتی داشت . کربلایی ساکت می نشست و کم حرف میزد و بیشتر مواظب اطراف بود ، هر صدایی برایش آشنا بود . توی کومه کربلایی همیشه خدا پارچ آب جوش آماده دم کردن چای بود و سیب زمینی آماده تنوری شدن و در نم نم باران ، پناه کومه کربلایی روی نمدی که روی موره های خشک پهن شده بود نشستن و به آسمان گریان نگاه کردن موره های خشک پهن شده بود لمیدن چه صفایی داشتتنوری شدن و در نم نم باران چه صفایی داشت و... یاد آن روزها ، یاد آن دورها بخیر. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 آبان1386ساعت 7:22 قبل از ظهر توسط ا.ش |
|
|
پدر بزرگ سخت شیفته بود شیفته آقا علی بن موسی الرضا ، دیوانه شده بود ، دیوانه ، دیوانه دیدن و بوسیدن ضریح آقا .این بود که با ده ریال پول ته جیبش راهی زیارت آقا شد ، پای پیاده و بدون توشه سفر ، چند روز در راه بود نمی دانم اما رسید در زمستانی سرد و سیاه ، طلبه های کردکویی و مازندرانی انگشت به دهان ماندند و دعوتش کردند به شام و نهار و جای خواب و پدر بزرگ عاشق حرم بود زیارت کرد ونزر و نیاز و پیاده برگشت ، ننه چگونه از بچه ها نگهداری کرد خدا می داند . اما از آن سال بعد از برگشت از سفر مکه گشایش در کار پدر بزرگ حاصل شد . ساختمان دو طبقه ساخت ، کربلا رفت ، حاجی شد ودر ناز و نعمت با عزت مرد و ارثیه ای قابل توجه برای فرزندان و .... تمام عمرش عاشق بود و ساده و بی ریا و ما او را نفهمیدیم و به حرفهایش می خندیدیم ، سبک مردو راحت. شیخ بر دکان نشسته بود پر از جنس ، مردی رسید خرد ، با دستاری بر سر و عبایی پاره و تقاضای خیری ، و پاسخ شیخ ، ببخش که ندارم و مرد پرسید که شیخ با آن همه مال چون خواهد مرد و شیخ از سر استهزا که تو چون ؟ و مرد دراز کشید عبا بر سینه و دستار بر چهره و رفت . شیخ فکر کرد که شوخیست و مرد را صدا زد که حضورت مانع کسب است و مرد جان به یزدان تسلیم کرده بود و بدینگونه شیخ دست کشید از مغازه و زندگی و رفت و رفت وهفت شهر عشق را گشت ، عطار را می گویم و ما ماندیم ، ماندیم اندر خم یک کوچه . من و مجنون همسفر بودیم در دشت جنون او به منزلها رسید و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم گاهی فکر می کنیم که رسم عاشقی را بلدیم و یاد گرفتیم اما در منزل اول دور خود می چرخیم عاشقی را حاج شیخ حسن مهدوی کرد در بالاجاده ما ، با چهار اجازه اجتهاد از چهار مرجع بر جسته ، و عمر را در بالاجاده گذراند بدون توقع نانی و نامی ، عاشقی کرد تا بالاجاده شد فرهنگی ترین روستای غرب گرگان ، با دهها حدیث گو و روایت خوان ، و حاجی ما وصیت کرد که پس از مرگش کسی حق ندارد قبرش را سنگ بگیرد یا بارگاهی بسازد. گویی می دانست که مردم پس از مرگ بر اسرار او آگاه می شوند و عظمتش .غریب آمد و عشق را پراکند و غریب رفت . در روز عاشورا روضه اش یک اباعبداله حسین بود با بردن نام آقا خود از شدت تاثر می مرد و ما هم .... عاشقی را آقاجان تمام کرد ، عاشق بود به خواندن و پدرش فقیر و مانده در شام شب دشتبان بود و عیالوار ، آقاجان شش ماه را کار می کرد و پول جمع می کرد و شش ماه را درس می خواند در مشهد. شش ماه را سخت کار می کرد از درو و وجین تا بردن نون و گوجه به بندر ترکمن و سالی در برگشت از بندر در غروبی وهم انگیز از لابلای نیهای بلند لب جاده خرسی به او حمله کرد و او را بی هوش پیدا کردند و بیما و هر آنچه در ششماه اندوخته بود خرج بیماری شد و ننه مرد و زنده شد تا جوانش خوب شد و آن سال درحسرت درس ماند و سال دیگر از صفر شروع کرد . نقل می کرد که در شش ماهی که برای درس به مشهد میرسیدم آنقدر می خواندم که به بچه های که از اول سال میخواندند می رسیدم و .... قومی متفکر اندر ره دین قومی بگمان فتاده در راه یقین می ترسم ازآنکه بانگ آید رو زی کای بی خبران راه نه آنست نه این |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 آبان1386ساعت 4:33 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
پرنده در کنج قفس مغموم نگاهم می کرد گفتم امروزت مثل دیروزت بود مثل همه روزهایی که گذشتند .وتو فکر می کردی که زندگی می کنی . در حالی که زمان می گذراندی. ببین شادی هایت چه حقیرند و غمهایت چه کوچک .قرار بود پرواز را تجربه کنی . پرواز را یاد بگیری و به دیگران بیاموزی. اما حالا ببین شاهپرت دیگه رشد نمی کنه و به همین یه ذره اب و دون دلخوشی که هرجایی پیدا می شود. حیف که به تو دلبستم نه می تونم رهات کنم نه می تونم به پروازت دل ببندم . قرار نبود هررو زت یکی باشه بود؟ نگاهم کرد غمگین... ماالبته زبان هم را نمی فهمیدیم . اما یه سئوال : پرنده ها هم گریه می کنند؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 آبان1386ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
جنگل منبع تامین بسیاری از مایحتاج زندگی ما در روستا بود . از قلب روستا تا جنگل یکربعی راه بود وجنگل از سه طرف روستا را احاطه کرده بود .در شمال همیشه قبل از ورود به جنگل بیشه قرار گرفته است شامل درختچه های انار و تمشک و خرمالوی وحشی و .... جنگل منبع تامین سوخت زمستانی و اجاق بود . تمشک های وحشی جنگلی دردو فصل بهار و پاییز به عمل می آمدند . تمشک های بهاره زود رس بودند و زود تمام می شدند و با توجه به در پیش بودن تابستان از تمشک های بهاره بیشتر برای تهیه شربت استفاده می شد . تمشک را باید حتما در پارچ یا سطل میریختند تا خراب نشود و زمان شربت گیری صاف می کردند تا دانه های ریز آن شربت را خراب نکند . تمشک های پاییزه بیشتر بکار پختن مربا می آمد مربایی خوش رنگ و خوشمزه که سعی می شد میوه زیاد له نشود اگرچه بعضی ها بخاطر دانه های ریز آن از آن خوششان نمی آمد . پاییز فصل رسیدن خرمالو های وحشی بود ابتدای جنگل با کمربندی از درختان خرمالو پوشیده شده بود خرمالوها ریز بودند اندکی بزرگتر از تیله رسیده که میشدند از درخت می ریختند . این خرمالو مزه خرمای درجه یک بم را می داد. علاوه بر آدمها خوکها و خرسها عاشق خرمالو بودند معمولا روی درختان جوان خرمالو جای پنجه خرس دیده می شد که با تکان دادن درخت یا بالا رفتن از درخت خرمالوهای رسیده را می خوردند آن قدیما دوشاب خرمالو قاتق نان بسیاری از خانه های روستایی نزدیک جنگل بود . ما به ازگیل وحشی کندس می گفتیم . حاشیه پایین دست جنگل بعد از خرمالوها پر بود از درختچه های کندس وحشی . این کندس ها میوه لذیذی می دادند که بشدت مورد علاقه بچه ها و حتی بزرگتر ها بود کندس ها را اگر کال بود لای کاه می گذاشتند تا در گرماو شرجی زیر کاه برسند و شیرین شوند . برخی نیز کندس را شور می انداختند و به عنوان چاشنی استفاده می کردند. در کنار درختچه های کندس درختچه های ولیک هم می رویید میوه ای ترش مزه و خوشمزه که در مغازه هم با پیمان استکان و لیوان به بچه ها می فروختند هنوز هم درکنار مدارس ابتدایی به بچه ها فروخته می شود . جنگل منبع انار وحشی بود تمام حاشیه جنگل با درختچه های انار پوشیده شده بود ما به بیشه انار رکم می گفتیم . انارهای ترش خوشمزه ای کم هم به کار رب هم نار دنگ هم آب انار می آمد تنها زحمتش چیدن آن بود و دان کردنش . اندکی بالا تر جنگل پر بود از درختان داغداغان وحشی با میوه هایی ریز و شیرین .که کفترهای وحشی عاشق این میوه بودند و آن قدیما از این دانه ها دوشاب تهیه می شد . جنگل منبع تامین سبزیهای وحشی مثل الزو انارجه و .... هم بود و هم گیاهان دارویی مثل بنفشه و ... آون قدیما بخشی از گوشت خانواده ها نیز از جنگل تامین می شد از پرندگانی مثل قرقاول تا کبوترهای وحشی و حیواناتی مثل شو کا و مرال که این روزها نسل بسیاری از آنها در معرض انقراض قرار دارند .... جنگل محل استراحت و تفریح خانواده ها بود جنگل های شمال با چشمه ها و رودخانه های فراوان محل اطراق تابستانی بسیاری از خانواده ها بود . جنگل خانه گالش هایی بود که در جای جای آن کومه داشتند . سرخویی و چل بن و .... صدای زنگ خالمه ها و دمس گوک ها و بانگ گالشها وهم را از جنگل می زدود . گله های گوسفند هم همیشه در پایین دست مشغول چرا بودندو نی چوپان از فراز درختان به قلب جنگل نفوذ می کرد . روستاییان از درختهای زمین خورده و شکسته زغال درست می کردندو گونی های ذغال در بام طویله یا انبار زغال پر بود . نگاه به جنگل چشم را پر از زیبایی می کرد هر فصلی جنگل رنگ خود را داشت . این روزها پاییز آرام آرام جنگل را برنگ ارغوان در می آورد . نشسته برکناره جنگل آسمان ابری و مناظر بدیع جلو رویم را می نگرم.درخت بلوط پیرکناره جنگل چند نسل را بدرقه کرده است ؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 آبان1386ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
غروب پنجشنبه وقت زیارت اهل قبور بود .وقت دیدار آدمهایی که مدتی است از زندگییت گم شده اند . وقت درد دل با پدر بزرگ , ننه , آبجی , عمه ها و…. دیدن آدمهایی که نشسته روی خاک عزیزانشان مویه می کنند و همت مادران شهید که از پس آنهمه سال هنوز صبورانه کنار قبر شهیدشان دردل می کنند .آدمها با جعبه شیرینی و خرما و شیشه های گلاب ار در وارد می شوند به قصد بازدید از اهل قبور . حجم عظیم جمعیت در هر سن و هر لباس و هر تیپی از بچه مذهبی تا دخترکان کم حجاب نشانه علاقه به آدمهایی است که دستشان از دنیا کوتاه شده و در زیر خاک آرمیده اند .نوع حضور در سر قبور نیز فرق دارد گاهی مرحوم مادر یا پدر پیری است که بچه ها بخصوص دخترکان آرام سر قبر آمده خرما نثار کرده درد دل کرده و می روند و گاهی مرحوم جوانی است ناکام که مادری دلسوخته یا آبجییی بی قرار با صدای بلند بر سر مزارش مویه می کنند و من یادم می آید مادر ….. تا روز آخر سر مزار مویه می کردگویی فرزندش همین دیروز مرده بود …. غروبهای پنجشنبه هم یه جوریست غمگین و گرفته آدمها سنگ قبرها را شسته و گلاب زده آماده تر ک مزار می شوند و کسانی که برای یک هفته تنها خواهند بود مگر اینکه در طول هفته صدای شیون آدمهایی عزیز از دست داده سکوت را بشکند …غروب پنجشنبه آدم را یاد مسافرتی ناگزیر می اندازد و چه خوشبختیم که می توانیم آخرین منزلگاه خود را هر غروب پنجشنبه به نظاره بنشینیم و تفکری …..وگفتن: ((السلام عليكم أهل الديار من المؤمنين والمسلمين، وإنا إن شاء الله بكم لاحقون أسأل الله لنا و لكم العافية)). «سلام بر شما باد ای مؤمنان آرميده، شما از ما سبقت گرفتيد ما هم إنشاءالله بزودی به شما ملحق خواهيم شد». |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 آبان1386ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط ا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا کردکوی است قطعه ای از بهشت . بی نشان شده است . اما منتظریم که روزهای بهتر فرا رسند . امید به روزهای آینده روزهایی بهتر ما را زنده نگه داشته است ...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاریخی اجتماعی شعروادب مشکلات شهر شخصیت شناسی مذهبی واگویه |
| پیوندها |
|
طبرستان کردکوی کانون فرید سورچمن خفته شیر خاتم ناگفته های تاریخ نیایش تاشه یادداشت های یک کردکویی شمالیها کردمحله فناوری اطلاعات دانشگاه من(طنز) ارشتيش سیستانیها در گلستان |
|
RSS
|