![]() |
![]() |
|
| بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و..... |
|
جنگل تا نزديکی روستا امتداد داشت ، يعنی بيرون روستا جنگل بود با درختهای انجيری ، لرگ و ممرض و مرس و .... سوخت خانه ها هيزم بود هم برای اجاق هم برای بخاری ، بنا بر اين يکی از کارهای مرد خانه آوردن هيزم از جنگل بود در هر بار عزيمت به جنگل درختهای خشک نشان می شد و با پتک و چلی خرد و بار الاغ يا اسب می گرديد. صبح زود به جنگل می رفتند و معمولا ساعت ده صبح خانه بودند . ناشتا خورده معمولا برای بار دوم عازم می شدند و دو راه هيزم به خانه می آوردند. هر چه چوب خشکتر بهتر بود . گوشه حياط هيزمها روی هم انبار می شدند. و غروبها موقع خرد کردن هيزم برای بخاری بود. هيزمهای بد شکل و بد قواره را کتل می گفتند و از آن برای سوخت اجاق استفاده می کردند. غروبها قبل از خرد کردن هيزم موقع علف چينی برای مال بود از سر زمين يا خصيل جار ( علف زار) بعضی ها هم خال مي کردند يعنی بالای درخت می رفتند و سرشاخه های جوان را پايين می ريختندو برای مال می آوردند .يا واش که بالای درختهای بلند بود و واش چينی کار هر کسی نبود و تلاق لازم داشت و باقی قضايا. برای اينکه خال زير دست و پای مال کثيف نشود انرا به ريسمانی از سقف آويزان می کردند. هر کاری فصل خود را داشت گردو چينی ، انار چينی ، وجين و.... با توجه اين که هر خانواده تقريبا تمامی وسايل معيشتی خود را فراهم می کرد . لته هم جزو واجبات بود. لته تکه زمينی در حياط يا نزديک به روستا بود دم دستی برای کاشت گوجه فرنگی، بادمجان ، لوبيا چيتی ، ماش ، سيب زمينی ، پياز ، تربچه و..... فصل گردو چينی آخر شهريور تا ده مهر بود و کار را روشا انجام می داد . بنا بر اين روی دستک هر ايوانی دو سه تا روشا محکم به ستونها بسته بود تا کج نشوند . هر چه روشا صافتر و سبکتر و خوش دست تر بهتر.گردو را با روشا می تکاندند و سپس از روی زمين جمع می کردندو به خانه آورده زير پلم می گذاشتند تا پوست سبز آن بپوسد.فصل گردو چينی از دستهای سياه شده و رنگ انداخته زنان معلوم بود و چه خوشمزه بود گردوی سفيد تازه . گردو را برای حلوا ، خورشت فسنجان ، مخلوط کردن با خمير نان محلی ، قاتق صبحانه و... لازم داشتند. فصل برداشت انار پاييز بود . انارهای وحشی يا کنار پرچينهارا جمع می کردند . کاری پر درد سر بود به خاطر تيغهای بوته های انار . از انار ترش دو استفاده می شد يا رب انار يا نار دنگ که داخل خورش يا کوکو و...می ريختند. در ميهمانی ها بجای نوشابه آب شله که رقيق شده رب انار بود سر سفره آورده می شد. بد ترين فصل ، فصل وجين بود . کار در زير گرمای طاقت فرسای آفتاب و کمبود آب. قناتهای قديمی در مزارع بودند اما اکثر آنها مخروبه بودند چون سالها از آنها استفاده نمی شد. واز درون ريزش کرده بودند اما با اين وصف آبی خنک و صاف و گوارا داشتند.و... برای ترشی انداختن از گوجه سبز وحشی نيز استفاده می شد . رب گوجه سبز بسيار مرغوب بود و. ضد عطش . اين روزها فصل انجير بود تقريبا در تمامی مزارع درختان انجير پراکنده بود گرمه و سرده . انجير آنقدر فراوان بود که ترک می خورد و ممه جو(پلاسيده ) می شد و به زمين می ريخت. از يک درخت می شد چند دلو انجير جمع کرد شيرین و لذيذ. انجير را مربا می پختند يا دوشاب درست می کردند يا همينجوری موقع صبحانه مصرف می کردند. موقع چيدن انجير هم صبح زود يا غروبها وقت کلاغ پر بود به خاطر خنکی هوا. همين روزها فصل چيدن تمشک های وحشی بود تمشک به فراوانی در حاشيه جنگل يافت می شد .سياه و درشت و آبدار . از تمشک شربت درست می کردند يا مربا و يا خام می خوردند. کندس و وليک و داغداغان جای خود را داشت . حتی عسل هم طبيعی بود و کسی به زنبورها شکر نمی داد. آری برادر اين گونه بود که مردم سالم می زيستند . خبری از سوسيس و کالباس و همبرگر نبود اما تا بخواهی ماست محلی ، پنير ، کشک و.... موادی با منشا گياهی و روغن و کره و....با منشا حيوانی به وفور يافت می شد. از بواسيرو نواسيرو ....خبری نبود . هرکسی اول صبح در پی کسب حلال از خانه خارج می شد . لقمه نانی سر سفره بود و همه شاکر خدای رزاق. سرويس ارکوپال و .... نبود مشتی مس بود و باديه و هاون سنگی .... و شکر خدا . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
شخم زمین و آماده کردن آن برای بذر پاشی کاری دشوار بود . پس از نماز صبح جفت های ورزو به همراه افراد خانواده راهی زمین می شدند , ازال ( گاو آهن ) به گاو بسته می شد و صدای هی و هی از اول صبح صحرا را تش ( آتش ) می کشید . تا عصر تنها اندکی از زمین شخم می شد و غروبا که اهل کار به خانه بر می گشتند فرقی با مرده متحرک نداشتند . روز ها و روزها سپری می شد تا زمین یکسره شخم می شد و سپس کلو(کلوخ) شکنی و بذر پاشی و .... اون زمونا گاوها را از صبح از خانه بیرون می کردند که به سمت جنگل بروند و غروب سیر و سرحال بر گردند . بسیاری از گاوها با دیدن کلند باز مسیر مزارع که توسط کشاورزی بی مبالات باز مانده بود بجای جنگل راهی زمینهای مردم می شدند و چقدر دردناک بود زمانی که خوشه های سرسبز توسط گاوو اسب و الاغی خورده می شد . پنبه که می رسید کار دله دزدان شروع می شد از بردن ماش و لوبیا و انار گرفته تا پنبه که سخت ما یه نگرانی بود . دشتبانان مردان صادق دشتهای سر سبز کردکوی بودند که از طلوع صبح در مسیر مزرعه کنار کلندهای چوبی نشسته بودند و مواظب مزارع مردم بودند . دره های بلند آنان و داسهای که بر دستار زده بودند ترس را در دل ناطورترین دزدان دشت رسوخ می داد . مردانی که پس از عبور صبحگاهی وجین گران و کارگران مزرعه کلندها را انداخته داخل کومه , دشت را می پاییدند. کپه های خاکستر کنار کومه ها نشان شب زنده داری و روز گذرانی دشتبانان در کنار مزرعه بود . سران (هیاهو ) دشتبانان شنیدنی بود و فریادهایی که در هوهوی سران آنان برایشان مفهوم بود . دشتبانان حافظ دسترنج مردم بودند و سنتهای خاص خود را داشتند . ناترسی , شجاعت , صداقت و مهربانی از خصوصیات آنان بود . دیریست که دشتهای کردکوی از هو هوی دشتبانان خالی است آما گویی سران و هوهوی آنان هنوز در گوش پیرمردان و پیره زنان این دیار طنین انداز است . نشسته بر کنار دشت چشم به افق خونین در سکوت طبیعت آخرین فریادهای دشتبانان را دراین وقت غروب به انتظار نشسته ام که یکبار دیگر جان به این صحرای مرده بخشند و..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
درخانه ننه همیشه بروی مان باز بود . خانه ننه دو تا اتاق داشت در یک حیاط نقلی ، با درخت توتی در گوشه آن و حوضی در وسط حیاط . دور تا دور حوض گلهای شمعدانی تو گلدانهای گلی چیده شده بود . خانه ننه دو اتاق داشت با پستویی که به اوان دله ( هال) چسبیده بود . پستویی که برای ما راز آمیز بود. گوشه پستو چند عدد کدو کنار هم بود بالاش غربال و الک آویزان بود کیسه آرد در گوشه ای بود و نصف کیسه نیمدانه . تمام ظرف و ظروف ننه دو تا تابه مسی بود و دیگی و چند بشقاب لعابی با گلهای ریز . ننه ما را که می دید قربان صدقه مان می رفت صورتمان را می بوسید که من همیشه بدم می آمد و نمی گذاشتم ننه می خندید و می گفت الهی داماد شوید که ناراحت میشدیم . کف اتاق نشیمن ننه زمستانها با نمدی کهنه اما تمیز و تابستانها با کوب (حصیر ) مفروش می شد.گوشه اتاق رفی چوبی قرار داشت و زیرش چوب لباسی آویزان بود روی چوب لباسی همیشه پارچه تمیزی بود که ننه با دست خودش روی آن گلدوزی کرده بود. و شعری را روی آن پس دوزی کرده بود که از بس آن را خواندم فراموشم نمی شود : الهی صاحب این زنده باشد دلش شاد و لبش پر خنده باشد روی تنها پنجره اتاق ننه پرده ای آویزان بود با عکسهای از سی و سه پل . هردفعه از ننه مپرسیدم اینجا کجاست می گفت اصفهان ننه . و من دلم می خواست اصفهان را و سی و سه پل را ببینم . ده دوازه سال بعد وقتی روی سی و سه پل ایستادم فریاد زدم ننه . وننه نبود که ببیند عزیزش روی سی و سه پل ایستاده و دارد از رنج دوری ننه مهربانش اشک می ریزد. ننه اموراتش با کارگری سر زمین مردم و با فروش تخم مرغ می گذشت با همه تنگدستی هروقت پیشش می رفتیم یک دهشاهی یا یک قرانی درجیبمان می گذاشت.نمی دانم اگر ننه نبود چه کسی به غم و غصه هایمان گوش می کرد همیشه موقع تنهایی و غم سروقت ننه می رفتم و سر روی زانوی مهربانش گریه می کردم . یادم نمی رود کلاس پنجم را که تمام کردم پدر گفت درس بس است از امسال وقت کار است و من غصه دار خانه ننه رفتم یک گوشه بالش برداشتم و خوابیدم یک وقت غصه دار بیدار شدم دیدم ننه بالای سرم است پرسید چه شده زدم زیر گریه . ننه دست روی سرم کشید وگفت بابات غلط کرده . آنوقت چارقد سفیدش را سرش گذاشت همانی که موقع نماز به سرش می بست گفتم می خواهی بابا را نفرین کنی گفت نه تو همینجا با ش تا برگردم . نمی دانم چه به با با گفت و بین شان چه بگو مگویی شد اما پدر جا زد و من ادامه دادم وبه شهر رفتم در بازگشت اول خانه ننه می رفتم و ننه همیشه کمکم می کرد سر خرید تخته رسم یک خروس و دو تا مرغ حنایی مورد علاقه اش را برایم فروخت. این اواخر ننه تنهای تنها شده بود . پیر و تنها با این وصف کارهایش را خودش انجام می داد کم خیلی کم به خانه ما می آمد وقتی هم می آمد همش عذر می خواست که مزاحم بچه ها شده چشمهاش تلویزیون را نمی د ید فقط به صدایش گوش می کرد کلمات را غلط ادا می کرد و بچه ها به او می خندیدند یک گوشه می نشست و مزاحم هیچ کس هم نبود موقع نماز نشسته نماز می خواند و حداکثر غروب روز دوم میگفت مرا به خانه ببرید هرچه اصرار می کردم اقلا یکهفته بمان قبول نمی کرد با که غریبی می کرد نمی دانم . خیلی کمرو بود ننه و ما این را نمی دانستیم . این اواخر شده بود که بارها دارو نداشت پرهیز انه نداشت یکبار نگفت و به روی کسی نیاورد. این اواخر به او که سر می زدم زیر لب زمزمه داشت سخت هوای پدر بزرگ و پسر جوان مرگش را کرده بود . همیشه تشکر می کرد که وقتم را گرفته ام و به او سرزده ام . انگار نه انگار که زندگیم را به او و خوبیهای او مدیونم . نصف شب بود که تلفن زنگ زد بیا و رفتم پیرزن زیر چادر نماز سفیدش آرام گرفته بود و چه غریب و تنها مرد در میان دهها فرزندو نوه و نتیجه . عزیزان رسم جوانمردی نیست که ننه هایمان بعد از عمری کار و تلاش اینگونه غریب دنیا را ترک کنند جوانمردی نیست که با دست خود ریشه مان را بخشکانیم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 5:11 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
اولين صدايي كه به گوشم نشست صداي پدر بزرگ بود . پدر بزرگ لباس پوشيده بود. عمامه سفيد برسر قدك و عبا بر دوش منتظر بود اولين نوه پسري متولد شده بود و پدر بزرگ منتظر اتمام شستشو بود . پيچيده در قنداق تميز و زيبايي پدر بزرگ مرا در آغوش گرفت و بلند شد. تمام اهل خانه بلند شدند پدر ، عمه ها ، خاله ، دايي و ... و پدر بزرگ به سمت ايوان رفت . بلندم كرد رو به آسمان رو به خدا و سپس در گوشم اذان گفت واين گونه بود كه اولين كلمه اي كه شنيدم اله اكبر بود. صداي دلنشين پدر بزرگ مرا به رويا مي برد صبح با صدايي قران او بيدار مي شديم و شب با شنيدن سوره واقعه به خواب مي رفتيم . قران را بسيار دلنشين ميخواند و بيشترش را از حفظ مي خواند . روزهاي ماه مبارك رمضان روزهاي بيكاري شغلي او بود و بقول خودش طبل عقد را زده بودند بنابر اين از صبح قران مي خواند هر سه روز يك قران ختم مي كرد . و ما با قران وشنيدن صوت آن بزرگ مي شديم از پنج سالگي راهي مكتب شديم و نخستين كتاب زندگيم به من تعلق گرفت جزء سي ام قران كه به آن كتابچه مي گفتيم . مكتبخانه ترس داشت فلك در كار بود اما به ملا پنج ريال داده بودند و روزي دهشاهي به ما مي داد و ديديم كه نه تنها داغ و درفش در كار نيست بلكه هر روز پولي هم مي گيريم بنا براين ترسمان ريخت . ياد گرفته بوديم كه دست به صفحات قران نزنيم بنا براين از دست نشان استفاده مي كرديم . سومين تابستان كتابچه تمام شد و قران شروع شد . خانه كه مي آمديم قران مرور مي كرديم هر جا را كه غلط مي خوانديم پدر بزرگ از بر غلط مي گرفت و ما با تعجب نگاهش مي كرديم كه چطور قران را حفظ كرده است . قران طي سه تابستان ختم شد . و مادر پلوي مفصلي درست كرد و مجمعه بر سر عازم مكتب شد و آنروز عيد بچه ها ي مكتب بود . ياد گرفته بوديم كه قران كلام خداست بنابراين براي درد دل ، وقت شادي ، و قت غم سر وقت قران مي رفتيم و مي خوانديم و سبك مي شديم . اما پدر بزرگ ما را متعجب مي كرد وقت خواندن قران گريه مي كرد يا شاد مي شد و ما مي پرسديم كه چرا و اينگونه با داستانهايي قراني آشنا شديم از آدم و حوا تا عيسي و محمد ( ص ) . قران همه داراييمان بود در آن تنگدستي هاي و نداري ها ، مي دانستيم كه هر زمان كه بخواهيم خدا با ما صحبت مي كند و با نما ز ما با او درد دل مي كرديم . ونوعي عاشقي پديد آمد ناگفتني . عشق ما شركت در مراسم قران خواني بود در مسجد آنهم عصرها جلوي اهالي و روحاني محل . حتي پدر هم در مسجد حاضر مي شد و گوش مي كرد لحن و صوت ما را . علي جان شروع را مثل عبدالباسط مي خواند اما با شروع اولين كلمات از شدت اضظراب وهيجان ميزد زير گريه و ما مجبور بوديم خندهايي خود را بزور فرو ببلعيم چون نوبت ما هم مي شد و در پايان روحاني محل كه خود فرزند مجتهدي بزرگ بود سئوال مي كرد و جوايزي اهداء مي كرد و يكبار مسئله اي دشوار پرسيد و من كامل جواب دادم آن قدر بر سر شوق آمد كه فرياد زد برايت جايزه تعيين نمي كنم با پدرت به خانه ام بياييد و هر كتابي را كه خواستي بردار و من كه آرزوي ملبس شدن داشتم كتاب دو جلدي شرح لمعه را برداشتم كه امروز به يادگار در دست اخوي كه لباس يادگاري پدر بزرگ را مي پوشد اهدا شده است . همين جو باعث شد كه در خانه هم قبل از رفتن به مسجد قران مقابله كنيم ودر راه مدرسه تمرين قرائت و در ميني بوس و .... و خود را سپرديم به قران و اخوي كه ديگر نتوانست تحمل كند راهي حوزه شد و امروز در مسجد جامع خطبه مي كند و وعظ و نماز و گويي تاريخ تكرار مي شود .... روزي در حسرت داشتن قراني ازخود مي سوختيم اما امروز بچه ها هر يك قراني نفيس دارند و قران يادگار خانواده كه اسم وتاريخ تولد هر يك بر آن ضبط است . بعد از اين كه قران را ياد گرفتيم پدر بزرگ توصيه كرد كه آن را با معني بخوانيم و ترجمه ها نارسا بودند كلمه به كلمه با اين وصف خواندن ترجمه هاي جزؤ سي ام ديوانه ام مي كرد و سرشار و .... و امروز يكي از اهل خانه از من مي پرسيد قران با ترجمه درست و شيوا پيدا نمي شود؟ و من نمي دانستم . پيدا مي شود ؟ خدايا قران را از ما نگير . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
حیف قدر روزها را که با شتاب می گذشتند نمی دانستیم سرگرم بحث و فحص بودیم و بازدید و یاداشت و خواندن و روزهای امتحان و دلتنگی برای آغازی دوباره ،سرگرم دانستن و کلاسهای با شکوه و تب و تابهای طلبگی و زمان بی رحمانه می گذشت . هر چند می دانستیم که روزهای خوش را پایانی است اما نه با سرعتی اینچنین . در آغاز فصلی دیگر دور افتاده ایم و گم کرده ام گلهایی که با همه نداری با اشک چشمانم آبیاری شان کرده ام و امید بارور شدن را در آنان دمیده ام واینک هر یک نهالی شده اند بارور و خود عشق و امید می پراکنند.پرستو ها در حال کوچند و نگاهم به آسمان شاید نغمه ای آشنا دوباره بی تابم کند . اینجا تنها به انتظار دیداری دوباره در زمانه ای بیرحم روز را به شب می رسانم و نمی دانم که این دل دوباره می تواند قصه مجنون را حکایت حاج ملا هادی و زندگی طبری و...راتصنیف نماید یا .... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 شهریور1386ساعت 9:44 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا کردکوی است قطعه ای از بهشت . بی نشان شده است . اما منتظریم که روزهای بهتر فرا رسند . امید به روزهای آینده روزهایی بهتر ما را زنده نگه داشته است ...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاریخی اجتماعی شعروادب مشکلات شهر شخصیت شناسی مذهبی واگویه |
| پیوندها |
|
طبرستان کردکوی کانون فرید سورچمن خفته شیر خاتم ناگفته های تاریخ نیایش تاشه یادداشت های یک کردکویی شمالیها کردمحله فناوری اطلاعات دانشگاه من(طنز) ارشتيش سیستانیها در گلستان |
|
RSS
|