![]() |
![]() |
|
| بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و..... |
|
عمل آوردن برنج کار سختی بود و همه کس شالیکاری نداشت . بذر برنج را از سال قبل نگهداری می کردندو قبل از کاشت کیسه های شلتوک را داخل اتاق آورده و بوجاری می کردند ناخالصی ها و دانه هایی که با بقیه جور نبودند دلک نامیده می شدند و از بقیه جدا می شدند و دانه های شلتوک یکدست و زرد باقی می ماند . بعد نوبت پلم چینی بود پلم بوته های گیاهی بود که در کنار مزارع داخل پرچینها یا اول جنگل سبز می شد با میو ه هایی شبيه تمشك كه پرندگان وحشي آن را خيلي دوست داشتند. پلم را به حياط مي آوردند . زمين را جارو زده تميز كرده روي آن گوني مي انداختند بعد شلتوكها را روي آن پهن كرده روي آن آب ولرم مي ريختند پلمها را روي آن قرار مي دادند بصورت انبوه كه منفذي نداشته باشد زير پلمها فضاي گلخانه اي پديد مي آمد و مانع خروج گرما و رطوبت مي شد اين كار باعث مي شد كه دانه هاي شلتوك سريعا جوانه بزند هر روز صبح پلمها را برداشته روي شلتوكها آب ولرم مي ريختند . سپس شلتوكهاي جوانه زده را به كنار مزرعه شالي برده و در خزانه هايي كه براي اينكار در نظر گرفته بودند پخش مي كردند به ابن خزانه ها تيم جار مي گفتند .آب هميشه در تيم جار جاري بود و شلتوكها سريع رشد مي كردندو به حد نشا مي رسيدند . براي نشا زمين را از قبل آماده مي كردند . كارگراني كه در تسطيح زمين وارد بودند زمين را با شيبي ملايم به سمت انتهاي مزرعه كرت بندي مي كردند و هر كرت با كرت بعدي متصل بود كه آب بعد از پر شدن در يك كرت به كرت ديگر برود كرت بندي كاري سخت بود كارگران در مزارعي كه پر از آب بود تا زانو در زمين گل آلود فرو مي رفتند. ديواره كرتها را هم محكم مي كردند كه از روي آن بشود رفت و آمد كرد چون ابتدا كه نشا جوان بود داخل كرتها نمي شد گام گذاشت چون نشا هاي تازه خراب مي شد . يكروز قبل از نشا تيم كنان به تيم جار مي آمدند و نشا هارا بصورت دسته هاي منظم مي كندند و در سرتا سر مزرعه پخش مي كردندو صبح زود نشا گران به مزرعه مي رسيدند . اگر كارگران ورزيده بودند هر هكتار 15 نفر نشا گر مي خواست و اگر خيلي ورزيده نبودند 20 نفر و كا ر نشا تا ظهر تمام مي شد امر نشا كار مقدسي بود و سخت نشا گر ازصبح كه دولا مي شد جز براي ضروريات مثل آب خوردن بلند نمي شد و يكسره مشغول نشا بود نشا را سه انگشتي داخل گل مي كاشتند و بسته به نوع محصول تعداد ساقه هايي كه در زمين فرو مي كردند فرق مي كرد مثلا برنج اميري با شش بوته يكجا نشا مي شد و گرده وچمپا با چهار بوته.ظهر كار كه تمام مي شد صاحب مزرعه ناهار مي دادبراي ناها پلو درست مي كردند با گوشت و ماست.پلو ها چرب و فراوان پخته مي شدند. زماني در كردكوي رسم شده بود كه گودارها مي آمدند و موقع نشا تنبك مي زدند كه بعد ها جمع شد. چند روز بعد از نشا كارهاي داشت محصول شروع مي شد از مواظبت در آبياري تا كندن علفهاي هرزو سم پاشي. معمولا اگر آب فراوان بود هميشه در شاليزار روان بود اما در سالهاي كم آبي تخت به تخت مي كردند يعني آب كه جاري مي شد و كرتها پر مي شد آب را قطع مي كردند تا به مرزارع ديگر برسد و دوباره قبل از خشك شدن مزرعه به آن آب مي بستند . در بالا جاده ما چون اب از داخل روستا جريان داشت و مقدار زيادي پهن اسب و گاو به آن اضافه مي شد آب مانند كود طبيعي بود و موجب مي شد شالي خيلي رشد كند بنابراين در اواخر آب مزرعه را كم مي كردند كه شالي ها نخوابند.امر آب را اويار انجام مي داد و مزدش نيز زمان برداشت با شلتوك پرداخت مي شد. كار وجين شالي هم كار تخصصي بود وجين شالي كه به آن كال دمبه مي گفتند كاملا شبيه بوته شالي بود و شناختن آن تخصص مي خواست. شبها هم بخاطر محيط نمناك مزرعه هم خوش خوراك بودن بوته ها گرازها به مزرعه هجوم مي آوردندو تلار و شوپا گري از واجبات مزرعه شالي بود . مزد شوپا گران نيز زمان برداشت شالي و پس از خرمن كوبي پرداخت مي شد . شالي قد كه مي كشيد دانه هم مي گرفت با دانه گرفتن شالي هجوم گنجشكها كه به آن جيكا گفته مي شد شروع مي شد انبوه گنجشكها روي درختان و پرچينها آماده هجوم به مزرعه و خوردن دانه هاي برنج بودند. جيكا روي بوته برنج نشسته و دانه هاي برنج را از غلاف بيرون آورده و مي خوردند و روي بوته خوشه بي دانه باقي مي گذاشتند .بنا براين لازم مي شد كه به هر نحوي جيكاها را رم داد.جيكا رم دهي كار كساني بود كه تفنگ داشتند يا حوصله براي جيكا رم دهي داشتند. براي پراندن گنجشكها چند كار مي كردند . اول: چوبهاي بلندي در مزرعه فروكرده و با نخي به هم متصل مي كردند و روي نخها قوطي هاي پنج كيلويي روغن نباتي آويزان مي كردند و در كنار آن آونگي قرار مي دادند كه با بادي كه معمولا در مزرعه مي وزيد به هم خورده و صدا مي دادند و چند روزي موجب ترس و فرار گنجشكها مي شدند اما چاره كار نبود . دوم: در مزرعه چلك(قوطي هاي هفده كيلويي يا همان چيليك ) مي كوبيدند اما به بالاي مزرعه كه مي رسيدند گنجشكها از پايين حمله مي كردند و برعكس . سوم : اجير كردن تفنگچي بود بيشتر اين تفنگچيان كه به حداقل مزدي جيكا زني مي كردند گودار بودند گودار ها مهاجريني از نسل هنديها بودند كه بصورت كاستهايي فرو دست در اطراف روستا ها زندگي مي كردند با ايين ها و آدابي خاص . مسلمان نبودند گوشت خوك مي خوردند زبان خاص خود داشتند و.... براي جيكا زني تفنگ سر پر لازم بود كه هم صداي زيادي داشته باشد و هم با دود و دم همراه باشد اين بود كه قرارداد به ميزان معيني از محصول بسته مي شد و جيكا زن در مزرعه حضور مي يافت . فصل شالي مي شد هر چند وقت يكبار صداي عظيم تفنگ سرپري را شنيد كه در دل دشت در شالي زارها شليك مي شدند و دسته هاي گنجشك وحشت زده را ديد كه هراسان در حال فرار پرواز كنان از بالاي مزارع مي گذرند . يادش بخير ..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 5:11 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
پنبه وزندگی ما
حالا تلكي (غوزه هاي سبز نرسيده )تبديل به غوزه مي شد پوستش نازك مي شد و زير آفتاب آخر تابستان مي تركيد و پنبه هاي سفيد از لابلاي آن بيرون مي زد . فصل پنبه چيني آغاز مي شد . پنبه چينان حرفه اي بسيار ورزيده بودند . حاج نعمت تا روزي 9 پوط ( هر پوط 16.5كيلو) پنبه مي چيد يعني حودود 140 كيلو كه با توجه به وزن اندك پنبه ركورد بالايي بود اما كارگران پنبه چين معمولي روزي 3 تا 5 پوط مي چيدند . وجود يك نفر سركارگر در مزرعه لازم بود . سر كارگر صبح كارگران را جمع مي كرد آن اوايل كارگران پياده به سر كار مي رفتند و پياده بر مي گشتند و بسته به فاصله مزرعه گاهي چند كيلومتر پياده روي مي كردند . با آمدن تراكتور كارگران را با تراكتوربه مزرعه مي بردند و موقع برگشت، ديدن كارگران خسته روي كيسه هاي پنبه كه چرت مي زدند تماشايي بود . كارگران براي پنبه چيني دامني مي زند . پارچه راه راه بزرگي كه از توليدات كارگاه هاي دستي روستا بود و به آن ختي مي گفتند دور كمر گره زده مي شد و حالت كيسه مانند پيدا مي كرد و پنبه ها را داخل آن مي ريختند . كارگران بد چين تلكي و غوزه را هم داخل دامني مي كردند كه حاصل كار آنها سنگين تر شود و پنبه را با برگهاي خشك غوزه جمع مي كردند كه موجب عصبانيت سركارگر و صاحب كار مي شد.پنبه ها را با ترازوي دو كفه حصيري مي كشيدند و جلوي اسم هر نفر ياداشت مي كردند . در ضمن سركارگر پنبه ها را داخل كيسه جا ميزد . يعني پنبه را داخل كيسه خالي مي كردند و سر كارگر با پا آن را داخل كيسه مي فشرد تا هيچ فضاي خالي در كيسه نماند.ساعت 10 سركارگر اتش روشن مي كرد و پارچهاي اب كارگران را كنا ر آتش مي گذاشت تا جوش بيايد و سپس كارگران را صدا مي زد تا چاي هاي خود را دم و صبحانه بخورند. بعضي كارگران در اين فاصله گوجه فرنگي مي چيدند گوجه هاي ريز و رسيده و ترش مزه كه ضد عطش بودند و با پياز سفيد محلي از آن سالاد عالي به عمل مي آمد.بعد از صبحانه دوباره وقت پنبه چيني بود چون مزد هر كارگر برحسب ميزان پنبه چيده شده محاسبه مي شد صاحب كار به كار كارگران كاري نداشت تنها توجه داشت كه پنبه پاكيزه چيده شود .سركار گر در اين فاصله با الاغ از قنات آب تازه مي آورد و به كارگران تشنه مي رساند . ساعت 2 وقت نها بود و استراحت . ناهار را معمولا برنج مي آوردند با ماست و خورشت و نيم ساعت استراحت در سايه سار خنك درخت گردو كه حتي در گرمترين روزها نسيمي در زير آن جريان داشت . بعد تا غروب كار ادامه داشت . ان اوايل موغع غروب اسبها مي آمدند روي هر اسب سه كيسه پنبه كه به آن تاچه مي گفتند قرار مي دادند دو تاچه در دو طرف و سومي بالاي دو تاچه كه به آن سر بار مي گفتند هر تاچه تقريبا بين 5 تا هفت پوط بود . اما بعد كه تراكتور در آمد كارگران مرد كمك مي كردند تاچه ها پشت تريلي تراكتور بار زده شود و دسته جمعي روي آن مي نشستند و عازم منزل مي شدند. كيسه هاي پنبه مستقيم به خانه خريدار كه دلال پنبه بود مي رفتند معمولا 4الي 5 دلال عمده بودند كه با كارخانه قرارداد داشتند و پول را بعدا بعد از فروش تحويل مي دادند . معمولا وزن كيسه هاي پنبه در ترازوي دلالان كسر مي آمدو در گيريهايي پديد مي آمد اما بدهكاري و قرض به دلال معمولا باعث مي شد دم بر نياورند بسياري پول محصول را پيش خور كرده بودند.بعضي پنبه را به خانه مي بردند براي چرخ كردن... پنبه موجب شده بود كه در هر شهريحداقل يك كارخانه پنبه پاك كني و در كنار آن صابون پزي و روغن كشي تاسيس شود از بندر گز تا كردكوي و بندر تركمن و گرگان و آق قلا و علي آباد ...كارخانه پنبه پاك كني كردكوي سه شيفته كار مي كرد و پايان هر شيفت كاري با صداي سوتي كه در شهر همه مي شنيدند اعلام مي شد صبحها با شنيدن صداي سوت همه مي دانستند ساعت شش صبح شده است. دهها نفر در كارخانه كار مي كردند . صابون كارخانه در منطقه توضيح مي شد و به كار رختشويي و حمام مي خورد لوكه و لنتر نيز از توليدات كارخانه بود . لوكه پنبه چرخ شده تمييز و اعلا بود كه براي لحاف دوزي و رختخواب كاربرد داشت و لنتر پنبه چرخ شده كثيف مخلوط با آشغال بود كه ارزانتر بود و همان كاربرد را داشت براي فقرا... علاوه بر آن كارخانه ها زمينهاي وسيعي را در شهر خريدند براي احداث خانه هاي كارگري و دهها كارگر جديد و شغل جديد به شهر اضافه شد قيمت زمين ترقي كرد و ازدواج با كارگران جوان موجب رونق شهر شد .... امروز زمينهايي پنبه زير كشت هندوانه و گوجه فرنگي رفته است . محصولاتي كه تضميني در فروش ندارند و کارگران پنبه چین را می توانی در میدان توپخانه پیدا کنی که یخ در بهشت و سی دی می فروشند . پنبه از ترکمنستان می آید و صابون لوکس از هند و انگلستان و روغن از ترکیه و شبها در عروسی ها بجای طنین لله وا و امیری پاب می خوانند و ديريست كه صداي سوت كارخانه پنبه در شهر طنين نيافته است .و بچه هاي ما قصه هايي روز هاي پنبه چيني و آوازهاي اميري و طالباي كارگران خسته را نشنيده اند و صحرا سوت و كور بي هياهوي كارگران در مزارع پنبه، برهوتي شده است .برهوت.... و من رواوی قصه هاو غصه هایی که ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 22 تیر1386ساعت 1:29 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
بی نشان
زيبايي حياط ما در روستا معروف بود . پرچيني مرتب دور تا دور حياط بدون در رو مگر از محل كلند كه جاي دروازه هاي امروزي بودند . كلندچهارعدد چوب بلندبود كه دو طرف در سوراخهاي پرچين فرو مي رفت شبها چوبها را داخل سوراخها كرده راه ورود بسته مي شد فاصله اولين چوب تا زمين نيم متر و چوبهاي بعدي نيز نزديك چهل سانت از هم فاصله داشتند .تمام سطح پرچين با اطلسي هاي رنگي پوشيده شده بودند كه ما به آن كوك چپي مي گفتيم . برنگهاي سفيد و آبي و بنفش و ....دور تا دور حياط كنار پرچين نيز گل صفا كاشته شده بود و غروبها باز مي شد و فضاي شادي به خانه مي داد. با فاصله اي دورتر از گل صفا هانيزدرخت كاشته شده بود دو اصله هلو يك اصله آلو قطره طلا ، دواصله انجير يكي گرم كه تابستان ميوه مي داد يكي سرد كه پاييز ميوه مي داد ، دو اصله پرتقال يكي نارنج يك آلبالو و يك داغداغان ، يك اصله هم آلو گوجه .همه هرس شده و تمييزو با نشاط . به به غروبها با حوصله به گل صفا ها به اطلسي ها و درختان آب مي داد . يه تخته اندازه عرض نهر داخل حياط درست كرده بود كه غروبها با آن جلوي آب سد مي بست و با آفتابه آب پاشي مي كرد .... از روستا به سمت جنوب كه خارج مي شدي اول بالده بود بعد حاشيه جنگل كه به آن بند بن مي گفتند در مسير راه درازنو بعد پايين قبرستاني و بالا فبرستاني و پايين لرگي و بالا لرگي و سياه بند و زرد گلي و چكل سرو كال نو و جيكا چشمه و سپس درازنو . درسمت مشرق هم طاق بن و دو آب قرار داشت . بعداصطل سري سدر بسوت و ... رودخانه كه ازجنگل سرازير مي شد بعلت شيب زياددر مسير خود بستر ي عميق حفر كرده بود و در محل بند بن از ميان دو صخره رسي رد مي شد . تابستانها بخاطر كم آبي ميرابها آنجا بين دو رودخانه را با تنه درختان و شاخه هاي سرخس وحشي بند مي زدندو در نتيجه استخر بزرگي با عمق متوسط دو الي چهار متر پديد مي آمد و روزهايي كه آب كم مي آمد بند را باز مي كردند كه شاليزارهاي پايين دست سيراب شوند . از طرف ديگرجوانان ي كه از گرما بستوه آمده بودند جهت شنا به بند بن مي رفتند. آب رودخانه زلال و خنك بود. دو طرف بند بن هم جنگل بود سمت پايين قبرستاني پر بود از درختهاي الو گوجه كه اهالي گوجه ها را جمع كرده رب مي پختند و جاي رب انار استفاده مي كردن ترش بود و صفرا بر و ضد عطش. اوايل تابستان بودزير درخت بلوط بزرگي دراز كشيده بوديم از صبح آلو جمع مي كرديم و الان زير خنكاي درخت نشسته بوديم و به به پارچ را پر از آب كرده كنار آتش كذاشته بود تا جوش بيايد .نسيم خنكي لابلاي درختان جريان داشت و صداي شر شر رودخانه به گوش مي رسيد . زير پايمان پر بود از علفهاي وحشي مثل تپلاق و چاير و كلاغ نون و الزو ... به به گفت مي خواهم بروم . فكر كردم خانه را مي گويد . گفتم كجا ؟ گفت مي روم عبدالهي برادر زاده ام آنجاست . مي روم استراحت ،خسته شدم . گفتم اگر راحتيد برويد اما دلمان برايت تنگ مي شود . دو سه روز دست دست كرد معلوم بود كه مسافر است ، خيلي با ما گرم نمي گرفت تا اينكه يه روز صبح كه بيدار شدم ديدم مادر مغموم است . پرسيدم خبري شده گفت به به رفت.گفتم عبدالهي گفت بله ..... اول اطلسي هاي روي پرچين ها خشكيدند .هيچ تحمل بي آبي نداشتند بيچاره ها و پرچين ما شد مشتي چوب خشك كه گربه ها در آن دررو درست كردند و يواش يواش نشست كرد و ريخت . سپس گل صفا ها كه تمام اطراف حياط را پر كرده بودند شوع كردند به كوچك شدن و تبديل به بوته هاي نحيف و نيمه خشك شدند كه رمق گل دادن را نداشتند . در ميان درختان اول هلو ها صدمه خوردند به به هميشه برگهاي هلو را تميز مي كرد تا شته نزند سمپاش مي كرد و درختها هلو مي دادند به درشتي مشت معطر و آبدار. اول برگهاشان ريخت بعد شاخه ها خشك شدندو بعد ترسيدم افت به درختان ديگر بزند بريديم . اما الو قطره طلا را هم آفت زده بود الو ها كوچك بودند و كم آب . آفت ما را هم بيچاره كرده بود مجبور شديم درخت را بسوزانيم . به به كه رفت صفا هم از حياط ما رفت . بجاي درختان هلو، الو، اطلسي هاي رنگارنگ وشمعداني هاي كنار ديوار يك كوير بجا ماند . دل ما هم كويري شد ما عادت داشتيم شبها با قصه هاي به به بخواب برويم و صبحها با صداي اذان او از خواب بيدار شويم قصه ورقه و گلشا و طالب نيمه تمام ماند . هواهم انگار كويريري شده بود اسمان عقيم مزرعه هم خشكيد . بيداد شد بي داد. غروبها مي نشستيم روي تپه سز دار و چشم مي دوختيم به خط افق كه شايد غبار جاده هاي رومال و تمرتاش خيل و لنبك نويد آمدن به به را داشته باشد....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1 تیر1386ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا کردکوی است قطعه ای از بهشت . بی نشان شده است . اما منتظریم که روزهای بهتر فرا رسند . امید به روزهای آینده روزهایی بهتر ما را زنده نگه داشته است ...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاریخی اجتماعی شعروادب مشکلات شهر شخصیت شناسی مذهبی واگویه |
| پیوندها |
|
طبرستان کردکوی کانون فرید سورچمن خفته شیر خاتم ناگفته های تاریخ نیایش تاشه یادداشت های یک کردکویی شمالیها کردمحله فناوری اطلاعات دانشگاه من(طنز) ارشتيش سیستانیها در گلستان |
|
RSS
|