![]() |
![]() |
|
| بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و..... |
|
اي برادر ، عاشقي را درد بايد ، درد كو ؟ صابري و صادقي را مرد بايد ، مرد كو ؟ چند از اين ذكر فسرده ؟ چند ازاين فكر زمن ؟ نعره هاي آتشين و چهره هاي زرد كو ؟ ...... داشتم مي دويدم ، به شتاب ، عجله داشتم به بغل دستيم ، بغل دستيهايم تنه ميزدم و در همان حال سعي داشتم از نفر جلو.يم رد شوم . بايد مي دويدم فرصت كم بود وساعت به سرعت مي گذشت و 2 شايد هم 15/2 يا5/2 ادارات تعطيل مي شدند و كار مي ماند براي فردا. چه ساعتي از روز بود يادم نمي آيد فكر كنم ساعت 10 صبح بود شايد هم 11 يا نه 5/1 بعد از ظهر بود و من فرصتم كم بود خيلي كم بود چه روزي بود شنبه ، يكشنبه ، پنجشنبه ؟ نمي دانستم يعني مهم نبود روزها همه شبيه هم بود فقط جمعه را مي دانستي كافي بود چون جمعه بايد جور ديگري به شب مي رسيد . هوا فكر كنم خيلي گرم بود عرق كرده بودم شايد هم ، نه ، ابري بود و مه آلود و من سردم شده بود يادم نيست خيلي وقت بود كه ديگر فرصت نگاه كردن به آسمان را نداشتم و نداشتيم اما مي دانستم كه روز است و مي دانستم كه روز كوتاه است و شب زود مي رسد . شبهاي تابستان بود و كوتاه وزو.د گذر مثل برقي جهنده ، وشايد هم زمستان بود با شبهاي بلند در هر حال فرقي نداشت شب بود و وقت آرميدن ، تلويزيون ديدن با مسابقات رنگارنگ و جايزه هاي كه آدمها را خوشبخت مي كرد كافي بود شانس در خانه را بكوبد ويكشبه حاجي شوي .يا با ديدن قوي ترين مردان سرگرم شوي و يا اصلا ملوديهاي قشنگ عمو پورنگ را گوش كني : اردك تك تك ، تك تك اردك ..... و خوشبخت و خواب آلوده راهي بستر شوي براي خوابي عميق كه فردا بايد از صبح زود آغاز كرد صف شير و و اداره و بعد ،و بعد روز تمام مي شد . و داشتم مي دويدم و به بغل دستي هايم تنه مي زدم كه ناگهان چشمم به آن بالا آن روبرو خيره شد يعني اول كه چيزي نديدم اما بعد ديدمش يا نمي دانم يكي برايم تعريف كرد انقدر كار داشتم آنقدر كار داشتيم كه فرصت ديدن فرصت فكر كردن نبود آن بالا دو كالي و درازنو و ديده باني چه ابهتي داشت جا خوردم تمام اين سالها نديده بودم ما ياد نگرفته بوديم كه ببينيم ، بينديشيم ، بخنديم ، بگرييم ما به صورتكهاي هم نگاه مي كرديم و بسته به رنگ و شكل صورتكها، نقابمان را رنگ مي كرديم گاهي سياه گاهي سفيد گاهي زرد يا سرخ و .... انگار آن بالا انتهاي صخره روي ديده باني تخته سنگي بود و يكي نشسته روي تخته سنگ در سكوتي مطلق نگاهمان مي كرد با چهره اي غمگين شايد هم درد آلود ، شايد هم متفكر. يادم نمي آيد اما نگاهمان مي كرد . نمي دانم خودم ديدم يا يكي برايم تعريف كرد و نمي دانم نگاه مي كرد ياچشمانش بسته بود اما خوب يادم است كه مه به آهستگي به سمت بالا حركت مي كرد و نوك انگشتانش را ليس مي زد و پشت سرش در سر تخته گم مي شد . خواب بودم يا بيمار شايد هم بيمار شده بودم يا بيمار گون . او هم گويا بيمار بود يا بيمار گون در آرامشي نگاهم مي كرد و من مي ترسيدم از نگاهش ، از عمق نگاهش ، صورتكش نبود اين را مطمئنم بي نقاب بود و من سخت ترسيدم . ياد نگرفته بوديم به چهره هاي بي نقاب نگاه كنيم . عمق چشمهايش مرا مي ترساند .يعني من از اول زندگيم از ارتفاع مي ترسيدم و او آن بالا بود لب صخره در حدود 2800 يا 3000 متري و نگاهش مرا به خود مي خواند . جرائت نداشتم بايد مي رفتم ؟ اما اداره اما روزها ، دورهم نشستنها ، شادي خريد چيزهاي جديد، ظرف ،ظروف ، يخچال ، اتو .... لودگي ، جك ، فيلم ، فوتبال و... چه مي شد ؟ دوروبرم اما ادمها به شتاب مي دويدند .فرصت كم بود بزودي شب مي شد بزودي صبح مي شد بزودي پاييز مي آمد و زمستان و بها و تابستان و شب مي شد و روز و كلي كار مانده و كلي چيز نخريده كه همسايه ها خريده بودند و فاميل و .... بايد جان مي كنديم فرصت كم بود هنوز هزار كار نكرده ..... بايد مي رفتم مردم فرصت نداشتند مي دويدند . بايد مي رفتم اداره تعطيل نشود يكدقيقه تاخير نشود و .... بايد اگر فرصت مي شد دوباره فردا نگاهي به آن بالا مي كردم . اما سكوت وآرامش آن بالا آفتابي كه وقت نكرده بودم ان را ببينم و مهتابي كه از افق بيرون مي آمد مرا به خود مي خواند . مي ترسيدم از تنهايي ، از سربالايي ، از پرتگاه از ارتفاع و افقي كه خيلي دور بود. رفتم يعني نمي دانم كه رفتم يا نه اما بايد مي رفتم .مي دانستم كه بايد بروم اما ايستادم . يعني نتوانستم كه بايستم ناخود آگاه يا تحت تاثير جذبه آن نگاه حركت كردم و ناگهان وحشت كردم در همين ابتدا از سيل جمعيتي كه به شتاب مي رفتند جداشده بودم 100 متري بالا تر از آنان و تنها نبودم چند نفر بوديم ظاهرا كسان ديگري نيز جذب آن منظره شده بودند . و حال دور از قيل و قال آن پايين سخنش نيز شنيده مي شد شعر مي خواند يادم نيست شايد هم كوچه مي خواند كه بي تو مهتاب شبي .... و يا نه پريا را كه : يكي بود يكي نبود .... يادم نمي ايد هرچه بود زيبا بود و من اشك مي ريختم .خسته بودم . خيلي وقت بود كه خسته بودم و اكنون خستگيم و تنهاييم بيشتر شده بود .آ ن پايين را نگاه كردم شب شده بود و آدمها خوابيده بودند در اتاقهايي شبيه زندان زير نور شب خوابها . نمي دانم زنداني بودند يا ازدزد مي ترسيدند . قسط داشتند قسط داشتند بيچاره ها و حق داشتند . تلويزيون ، كولر ، يخچال ، لباس شويي و ...همه قسطي بود و بايد كمر مي شكست تا قسط تمام مي شد همراه زندگي كه با قسط به پايان مي رسد . پايان قسط پايان زندگي بود و شكستن قفس و ... اما ما فرصت خوابيدن نداشتيم فرصت آرميدن نبود بايد امشب و بسياري شبها به صبح مي رسيد . بايد مي رفتيم و چه سخت بود رفتن .سربالايي و تنهايي و بيداري . بيدار ي و هوشياري آزارم مي داد . آن پايين حتي وقتي مي دويديم خواب بوديم خواب نبوديم خواب آلوده بوديم يعني نه كه خواب آلوده در خوابي عميق و فكر مي كرديم كه بيداريم صورتكها كج ومج مي شد و فكر مي كرديم كه لبخند مي زنيم و...و اين بود كه تحمل بيداري را نداشتيم . كسي از رنج از سختي از آينده از زيبايي از عشق از دوستي از دوست داشتن برايمان صحبت نكرده بود . عشق براي ما محصولات مهرام بود و دوست داشتن با پگاه و حاير وجام و ال جي و تبرك و رعنا و ....معني پيدا مي كرد و 24و40 و60 اينچ نهايت خوشبختي و ... ياد گرفته بوديم 12 ناهار 8 شام 6 صبحانه و 10 خواب . ... و حالا براي رسيدن به اوج به قله به ديده باني بايد بيدار مي مانديم از فراز دره هاي مه آلود از ستيغ كوهها بايد رد مي شديم تنها . كه مي گفت همچون كرگدن تنها سفر كن . راه چه سخت بود و خسته كننده و آن پايين آدمها چه سرخوش مي دويدند و مي دويدند. و روز به پايان مي رسيد و شب به انتها . مي رسيدم ؟ مي رسيديم ؟ چند نفر از ما ؟ من ؟ اون ؟ ... آن بالا جا براي همه بود اگر مي رسيديم . آن بالا اما او نشسته در آرامش غرق نور و ... ومن و ما ترسمان ريخته بود و سبك نفس مي كشيديم و حالا شتاب داشتيم . چقدر ديده باني نزديك بود . دو قدم بلند ديگر تا رسيدن به نور به همه آرزوها .... خدايا مارا درياب . سخت تنهاييم و بي پناه . اما با اميد به تو و .....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
هوا ابري بود ومه آرام آرام از ته دره به سمت من مي آمد و پايم را ليس مي زد و عبور مي كرد و پشت سرم از سينه تپه بالا مي رفت و در سرتخته گم مي شد . روبرويم آن پايين كال نو بود و زير پايم 3000 متر پايين تر كردكوي بود و بندرتركمن و بندر گز و گرگان و بالاجاده و سركلاته و دريا و .... نمي دانم شايد مه نبود و هوا آفتابي بود و برق نورخورشيد در آبهاي دريا چشمانم را خيره مي كرد . نشسته بودم ديده باني درازنو و به پايين مي نگريستم . شايد هم باران مي آمد چون خيس خيس بودم و شايد هم نه از شدت عرق بود و گرمي خورشيد اما اينجا با باد هاي هميشگي آدم عرق نمي كند . يادم نمي آيد نه كه يادم نيايد .اما نمي دانم يعني نه كه ندانم .... شايد هم نمي خواهم كه به يادم بيايد .اما نشسته بودم و زير پايم را نگاه مي كردم 3000 متر پايين تر را .كه كردكوي بود و بندر تركمن و دريا و آشور ا ده .تخته سنگي كه رويش نشسته بودم مربوط به چند سال پيش بود . نه كه چند سال يعني چند قرن يعني چند ميليون سال پيش . نمي دانم .... و اصلا اينجا كه من نشسته ام قبل از من چند نفر نشستند در كدامين سال و كدامين قرن و روز و ساعت .شب يا روز؟ اينجا نامش ديده باني است و از اول ورود آدمها به ييلاق بهترين جا براي ديدن مناظر پايين دست، اون زيرها 3000 مترپايين تر است چند نفر قبل از من به اينجا رسيدند . دغدغه شان چه بود و چگونه به اين ارتفاع رسيدند. آن پايين در 3000 متر پايينتر در سطح صفر آدمها مي لولند درهم ، يعني نه كه در هم از بالا اين گونه به نظر مي آيد به ظاهر همه شبيه همند با لباسهايي به رنگهاي مختلف اما با نقابهايي شبه هم . صورتكهايي كه در زير نور خورشيد رنگهايي جذاب دارند و در تاريكي همه سياهند و ... آن پايين اما آدمها بي خيال ميدوند ميدوند تا صلاه ظهر و وقت ناهار . نان خشكي يا نان و ماستي و يانه چلوكبابي در شيكترين رستوران فرق نمي كند شكم در هرحال بايد سير شود و عصر و سپس شب و شام آبدوغ خياري يا نان خشكي و شايد هم كباب بره و ... فرق نمي كند بايد شب را سحر كرد و به صبح رساند و دويد تا ظهر و سپس منتظر شبي كه زود به سحر خواهد رسيد و روزي ديگرو ....خورشيد زود مي آيد و مي رود آن قدر زود كه آدمها فرصت ديدن روز را ندارند و شب آن قدر كوتاه كه فرصت ديدن ماه و آسمان پر ستاره نيست و ....و من اينجا در سكوت خود نشسته ام سكوتي مطلق و آدمها را نظاره مي كنم خورشيد يك لمحه جلو آمده است و ان پايين اما آدمها مي دوند . مي دوند چون فرصت ندارند بزودي شب خواهد شد جام جهاني، سريال، فيلم و... ظاهرشان شاداب وشاد است . شادند؟ نمي دانم با هركه نشستم غمي داشت جانكاه ، همه شان . اما ظاهرا كه شادند . يعني صورتكها شادند آدمها را نمي دانم يعني نقابها سرشار از شاديند .چون با نقابهاي رنگي و شاد بهتر مي توان زندگي كرد . دلهاشان ؟ دلهاشان اما چقدر تنگ است .وچه كوچك . هركدام دنبال سنگ صبوري اند . وسنگ صبور گير نمي آيد يعني سالهاست كه ناياب است و چه دل تنگم .و چه دل تنگند و سنگ صبور .شايد هم باشد . ومن خبر ندارم . اينجا نشسته ام روي ديده باني و نگاه مي كنم به دريا كه مواج است يعني شايد مواج باشد مثل دل آدمها در طوفان وتلاطم وشايد هم نه . آرام است مثل رنگهاي صورتكها . چه شده تب زده ام ؟ تب بيمارم كرده يا غم آدمها . ياشايد هم يكي دارد در درياي آبي غرق ميشود و چرا آدمها مي دوند ؟ يكنفر دارد غرق مي شود و شايد همه آن پايين غرق شده اند و ... آبي دريا چه زيبا است و آدمها مي دوند و مي دوند آنقدر با سرعت كه آن را نمي بينند و جنگل چه سبز است و چه زيبا و برافراشته تا نك انگشتهايم امتداد دارد و آدمها ميدوند مثل مورچه و فرصتي نيست و فرصت ديدار جنگل نيست شب نزديك است و جام جهاني و سريال و اخبار . بايد ديد بوش چه كرد و نفت چه قيمت دارد وسكه ؟ و پياز وارد شد؟ و ....و آدمها آنقدر زود صبح را به شب مي رسانند كه فرصت نيست كه وقت تنگ است و تب كرده ام از ديدن مهتاب . مهتاب بالا آمده است . شب شد كي ؟ نمي دانم شب مدتي است كه دنياي اطرافم را تاريك كرده است . آن پايين چراغها روشنند و آدمها از دويدن باز ايستاده اند .زير نور مصنوعي شب خواب چشم بسته اند و منتظرند صبح شود . چرا كسي آسمان را نمي بيند و نور مهتاب را . چرا كسي نمي بيند كه ستاره ها آسمان را مرواري دوزون كرده اند و ماه را كه پرتو افشاني مي كند و آرام در سينه اسمان شب حركت مي كند . بايد شب را به صبح رسانيد كه صبح دوباره بايد دويد و ...آن پايين آدمها مي دوند و مي دوند و كسي فرصت ندارد و روزگار سپري مي شود و كسي نيست كه راجع به روزگار سپري شده مردم سالخورده با من به گفتگو بنشيند....يكي گفت كه مي خواهد دست دوستي را بفشارد اما آدمها مي دوند و... من اينجا روي تخته سنگ ديده باني به نظاره نشسته ام تنها و بي همسفر .هم زباني هست ؟ غصه آدمها بيمارم مي كند و شادي . شادي كجاست . يكي گفت كه خدایا کاش آن قدر بزرگ بودم .... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 7:35 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
ياد قديم نديما بخير اين شبها در كرد كوي شبهاي چوبك بود. چوبكها روي درختها وبالاي بام ها به آواز محزون فرياد چو چو سر ميدادند وزير درختهاي كهنسال شاه توت قرمز وسفيد مادر بزرگها قصه چوبك را براي ما تعريف مي كردند كه چوبك پرنده محزوني است چون عصاي خود را گم كرده وحالا هي هر شب تو تاريكي فرياد چو چو سر ميدهد تا شايد عصايش را پيدا كنند وبرايش بياورند وما غمگين براي چوبك غصه ميخورديم وآرزو ميكرديم كه هر چه زودتر عصاي چوبك پيدا شود…. اين روزها در كردكوي فصل كار بود كار بي امان ازبام تاشام. ،كله سحر همه از خواب بيدار مي شدند برادر وخواهر نداشت همه عازم زمين ميشدند به نشا ياوجين يا…فقط مادر بزرگها مي ماندندوبچه ها، ما در عالم بچگي هيچوقت نفهميديم كه ننه هایمان كي از خواب بيدار ميشدند انموقع كه ما بيدار ميشديم ننه ها داشتند جارو ميكردند يا گاو را ميدوشيدند . درواقع ننه قبل از همه از خواب بيدار ميشد سماور را پر اززغال ميكرد وسفره را پهن مي كرد بقچه ناهار بچه ها را مي بست امادلش نمي امد بچه ها را از خواب بيدار كند، با با بزرگ كه عتاب مي كرد، مي گفت يه ذره ديگر بخوابند خسته اند..بچه ها كه روانه ميشدند ننه به جارو ميپرداخت وهيزم را براي شام شب خرد ميكرد آنگاه به كار در لته گوشه حياط مشغول ميشدوگل صفاها را آب ميداد كه هر غروب با باز شدنش عطر مهرباني در فضاي حياط مي پيچيدولوبياها را وجين مي كردو…نزديكيهاي غروب كله گوشه حياط را آتش ميكرد براي شام شب. اينروزها مادر بزرگها سخت غمگين بودند وهي به اسمان نگاه ميكردندو مي گفتند گرماي امروز بچه ها را ميكشد خدا كند با با بز رگ زودتر كار را تعطيل كند اما او هم ميدانست امسال قرض بابا زياد است. نان را توي تنور گلي گوشه حياط ميپخت .باآن گرماي وحشتناك .ننه با گوشه چارقد سفيد عرقهاي صورتش را كه مثل اب جاري بود پاك ميكرد اما هي غصه بچه ها را مي خوردومي گفت بچه ها امروز زير آفتاب ميسوزند. غروب كه بچه ها بر مي گشتند مادربزرگ زود شامشان را ميداد كه بچه هاي خسته بخوابند آما مادر بزرگ را نديديم كه بخوابد بعد از شام لباس بچه ها را مي شست براي فرداي بچه ها غذا درست مي كردوهر زماني كه ما خواب آلوده بيدار مي شديم ميپر سيديم ننه پس كي ميخوابي او با گوشه چارقد سفيدش عرق صورت مهربانش را پاك مي كرد و ومي گفت ميخوابم ننه شما بخوابيد. اين روزها با با بز رگها قرار نداشتند از صبح قبل از همه از خواب بيدار مي شدند نماز را كه ميخواندند بچه ها را بيدار ميكردند نماز خوانده صبحانه خورده ونخورده همراه الاغ واسب راهي زمين ميشدند. سر زمين هم بابا بزرگها بيشتر ازهمه كار مي كردند وديرتر از همه دست از كار مي كشيدند بچه ها را كه راهي خانه مي كردند خود مينشستند به درو علف براي شب مال ،غروبها كه با با بزرگ به خانه ميرسيدتازه بايد به مال ها ميرسيد بلو تيز ميكرد ، خورجين پاره را مي دوخت كيسه بخيه ميزد ودرحالي كه همه خوابيده بودند پيرمرد هنوز بيرون ودرون داشت وما خواب آلوده ميپرسيديم پس كي ميخوابي با باوبابا هنوز كار داشت. او با همه كارو تلاش هنوز رخت نو نداشت وما به وصله هاي شلوارش ميخنديديم وبابا بزرگ غمگين لبخند ميزد ومشتي كشمش به ما ميداد وما قدر با با بزرگ را تا لحظه رفتنش ندانستيم. تمامي آرزوي مادر بزرگهايمان زيارت مشهد بود پس از عمري كار وخستگي،و به اين آرزو هم نمي رسيدندوننه هاي مهربان وقصه گوي ما قصه رنجها وسختيها را با خود به گور مي بردند اگر چه پس از هر نماز سلامي به تربت آقا ميكردند اما حسرت زيارت براي هميشه دردلشان ماند. اين روزها روزهاي هاشم شفت بود كه خسته ومحزون پشت كلند مي ايستاد وشعر معروف خود را زمزمه ميكرد: بوره ماده گو دم ره بده تو من مرد عاشق…. وتقاضايش چقدر اندك بود حليم او مي خواست تا بخوردو…. آنچه از مادر بزرگهامانده زبان ماست وفرهنگ وسنت ما وچه بد شد كه مردان كردكويي به بچه هايشان از طفوليت فارسي ياد داده اند ودر نتيجه بسياري از بچه هاي اين خاك غريبند با زبان مادر بزرگها شان ونمي توانند بازبان با با وننه هامان صحبحت كنند واستعارات آن را در يابند راستي فردا چه كسي قصه مادر بزرگهاي مهربان و پدر بزرگهاي زجر كشيده را باز گو خواهد كرد؟ عزيزان زبان ما ميراث ما است در روزگاري كه به اسم تجدد افسار گسيخته خود را به ما تحميل ميكنند بياييد از اين ميراث نياكانمان حفاظت كنيم. فارسي را بچه ها در مدرسه ياد خواهند گرفت ، در خانه هايمان با فرزندانمان به زبان اجدادمان صحبت كنيم مبادا كه…. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
گندمها رسیده بودند وشالی ها آماده نشا بودند . خرداد فصل کار بود کار بی امان و گرما . واش ورینها (داسها ) تیز شده بودند برای دروی گندم . کار سختی بود زانوزدن و دسته هاي گندم را بريدن .و بسته ساختن . خورشيد بي امان مي تابيد و عرق از پشت گردن سرازير مي شد . مياوندها خيس بودند از عرق و لباسها ، چاشتگاه زير سايه درخت گردو در خنكاي آن با وزش نسم بسيار لذت بخش بود و هر دقيقه اي براي رفع خستگي غنيمت . و آب چاي و خوردن را از قنات يا باد او مي آوردند با الاغ . گرم بود آما تشنگي آدم را مي كشت .اين بود كه هر نفر پارچي جداگانهداشت براي چاي و يكي از كارگران وظيفه داشت آب را جوش بياورد . از شدت عطش چاي داغ نزديك به جوش خورده مي شد اين بود كه سرطان مري رواج داشت و بساري را مي كشت. ناهار ساده بود برنج و خورشت يا ماست يا گوجه و خيارو ...و نيم ساعت حق چرت درگرماي خرداد در خنكاي درخت ميچشبيد. و سپس درو تا غروب . كار در مزرعه شالي از اين هم خسته كننده تر بود اما آنجا ناهار را صاحبكار مي داد و هنگام ظهر كار تمام مي شد در واقع كار در مزرعه شالي كار عشق بود و... خرمن كوبي هم كار سختي بود و چشم اعضاي خانواده به حاصل خرمن بود و خوبي يا بدي سال از كيسه هاي گندم مشخص مي شد.. بدي اش اين بود كه اين روزها فصل امتحان بود و ما هيچ كمكي نمي توانستيم بكنيم . حجم عظيم كارها باعث مي شدند كه ما به چشم نياييم خانه متروكه بود همه در مزرعه به انتظار حاصل يك سال زحمت . خدايا حاصل يكسال زحمت من چه خواهد بود . از اين جمع كسي خواهدرفت و .... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 خرداد1385ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط ا.ش |
|
|
بوی این خاک غریب است بیا تا برویم گاهی فکر آدمی پر می کشد به افقهای دور به یادها و یادگارها ، یاد ایام گذشته چه دیوانه می کند آدم را ، بوی خاک کوچه های گلی ، سفالهای پشت بام ، بوی کاهگل و شلمی های زرد روی دیوارها . یاد مدرسه ، حیاط خاکی ، پرچینهاو کلندها ، پارس سگها ، حیاطهای بزرگ و بوی آشنای نان محلی,تنور گوشه حیاط و ..... یاد آسمان ابری و جنگل سبزو روشن ، ایام کودکی و بازیها و سرگرمی ها.... روزهای پر خاک وخاطره ، خاطرات سبزو باران خورده و خیس، تکیه قدیمی ، مشتی بچه رنگا رنگ با پوششهای چهل تکه . نشستن روی سکوی مسجد و ماه رمضان و حضور در مسجد و چرت زدنهای بچه ها و شیطنت های ما و چش دلکا (قایم باشک ) پشت خانه کل قمر و درخت انگور و دو برادر غریب آسیابان . اسمعیلو ابراهیمو ، پیرمردان محترمی که هیچ اثری و یادگاری از آنها نماند . این روزها آدمها چه بی خاطره شده اند . کار و کار و خواب و خواب . نه تفنگی نه تیرنگی نه جنگل نه ولیک نه پارچی نه سبزه همش میز و کارو دغدغه های ..... این گونه خواهیم مرد دستم بگیرید. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 خرداد1385ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا کردکوی است قطعه ای از بهشت . بی نشان شده است . اما منتظریم که روزهای بهتر فرا رسند . امید به روزهای آینده روزهایی بهتر ما را زنده نگه داشته است ...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاریخی اجتماعی شعروادب مشکلات شهر شخصیت شناسی مذهبی واگویه |
| پیوندها |
|
طبرستان کردکوی کانون فرید سورچمن خفته شیر خاتم ناگفته های تاریخ نیایش تاشه یادداشت های یک کردکویی شمالیها کردمحله فناوری اطلاعات دانشگاه من(طنز) ارشتيش سیستانیها در گلستان |
|
RSS
|