![]() |
![]() |
|
| بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و..... |
|
در آن نفس كه بميرم در آرزوي توباشم بدان اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم با گوشه انگشتم اشك را از چشمان ترش ستردم ، طفلك مي ترسيد سخت مي ترسيد . ومن بايد دلداري اش مي دادم . تمام دنيايش خانه كوچكمان بود و حياط خاكي و كوچه هاي باريك و تنگ كه خانه را به به مدرسه پيوند مي داد . نمي خواست كه داد اش برود مي ترسيد كه تركش كند و نيايد . مادر و پدر گرفتار روزمرگيها ، از دنياي كوچك او با خبر نبودند و سنگ صبور غصه ها و قصه هايش من بودم . و مي گفت كه بي تو كه به من املا مي گويد و انشاء و با چه كسي به سر زمين بروم مي ترسم و من رفتم ، هم خود غصه دار بودم هم او . اما بايد مي رفتم و.... جلويم ايستاده بود ترسان و شكننده و هاي هاي مي گريست . زندگي هميشه چهره بيرحم خود را به او نشان داده بود ، مادر كارگر مزارع از بام تا شام جان مي كند. و پدر نيزسركار مر دم هفته به هفته به منزل نمي آمد . تازه قبول شده بود كه خواستگار جواني هم سن او به خواستگاري آمد . دست خالي ، و زندگي را بر عشق بنا نهادند بي خبر از چهره بيرحم آن . بي چيز بودند اما اميد وار به آينده ، زندگي خيلي زود چهره سخت خود را مي نماياند و اين دو بچه مظلوم در فشار زندگي مثل ساقه علفي تنها در باد مي شكستند و من سنگ صبورشان بودم و ترسها و وحشت خود را از دنيايي سخت برايم مي گفتند و دلداريشان مي دادم و آينده زيبا را برايشان ترسيم مي كردم تا اينكه روزي عنان از كف داده از خاطراتم گفتم و ... و ديدم كه گريه مي كنند نه بي صدا كه بلند بلند و روبه آسمان و به نوعي سرم داد مي زنند من آيينه را شكسته بودم سنگ صبورفقط حق داشت كه گوش كند و .... نشسته در روبرويم به چهره اش مي نگريستم . معصوميت در چهرهاش داد مي زد هنوز از دنياي كوچك وهم و خيال فاصله اي نداشت هنوز در دنياي رويا بود و يكي دو دستي هولش داده بود به صحنه بي رحم اجتماع ،آ رام و بي صدا اشك مي ريخت و با درياي چشمانش صحبت مي كرد. از دنياي سختي كه در آن بود و از اين كه چرا نمي ميرد . كه گفتم دنيا آني نيست كه تو مي شناسي مي شود دنيا را ساخت و مي شود دنيا را آن گونه كه دوست داري بسازي و ... به حرفهايم دل بست . حال نور اميد ر ا مي شد در چشمانش ديد و شوق حضور دركلاس و درس وفحص ،اكنون خستگي و التهاب چهرهاش كم شده بود. اما هنوز نگران زندگي بود و سختي هاي آن . ومن براي تمثيل اندكي ا ز قصه هايم و غصه هايم گفتم يعني اين حق را نداشتم و نمي دانم كه چراعنان از دست دادم وديدم كه چگونه جلويم مي شكند يعني خود مي شكستم و ديدم شكستن آنچه را كه ساخته بودم .... اما يكي بايد به آنان مي گفت كه مي توا نند د نياي خود را خود بسازند و بايد فقط به خود اتكا داشته باشند و هر آنچه ديگر ، سراب است . اينك رها و آزاد در كنار جنگل پشت به دسته علفي تازه درو شده به آسمان آبي مي نگرم وابرهاي سفيدي كه آسمان را لكه لكه كرده اندابرهايي با شكلهاي زيبا ي سفيد و خاكستري ... چشمه در كنار دستم در ترنم است و صداي چهچهه بلبل جنگل را به آتش كشيده است و من زير لب مي خوانم : امشب در سر شوري دارم امشب در دل نوري دارم باز امشب در اوج آسمانم ..... خود شكسته ام و مست خود شكني ام ، ديگر انساني هستم حقير همانند هزاران دور و برم . اما ، اما يه چاه كجاست كه فريادهايم ، كه غصه هايم ، كه شكوه هايم را در آن فرياد كنم . من مست و تو ديوانه ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
به مصداق آيه شريفه : قل سيرو في الارض قرار سفر به كاشان گذاشته شد . هم براي ديدار از آثار تاريخي هم گردش در قمصر . بچه ها سنگ تمام گذاشتند پول را خود جمع كردند و برنامه ريزي و خريد نيز با خودشان بود بخصوص بايد از اعضاي انجمن علمي تاريخ كمال تشكر را داشته باشم كه سنگ تمام گذاشتند و يكي از پربارترين و قشنگ ترين اردوهاي علمي را پايه گذاردند. قرار حركت شش عصر بود كه به عادت مالوف با نيم ساعت تاخير حركت كرديم و از بندر گز تا قائمشهر مسافرين را سوار نموديم كه بيشترين زحمت بر دوش بچه هاي خوب بهشهر بود و خريدهاي انان كه تهيه هريك از اقلام آن كلي زمان مي برد . نماز را در قائمشهر خوانديم قصر. و شام را در گزنك صرف نموديم بر روي موكتهاي پهن شده در فضاي پشت اتوبوس . و يكسره تا حسن آباد قم طي مسير شد و دوگانه در آنجا ادا شد . حدود هفت صبح به امامزاده محمد بن هلال آران رسيدم و ديدار صحن و سراي با صفايش خستگي را از ما زدود . صبحانه همانجا صرف شد و بازديدي از تربت شهدا و ذكر فاتحه براي شهداي گلگون كفن كربلاي ايران . دوستان كاشاني بخصوص آقاي مشرقيان و نساج سنگ تمام گذاشته و با شهرداري جهت بازديد از خانه هاي تاريخي هماهنگ شده بود از خانه طباطبائي و عباسي بازديد شد . كه هريك در نوع خود نمونه ويگانه بود و سپس عازم فين شديم باغ فين ويادگارهاي تاريخي آن بسيار ديدني بود . ساعت 2 به خانه فرهنگ رسيديم و صرف نهار و نماز واستراحت تا ساعت سه و نيم وسپس حركت به سمت قمصر |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 0:53 قبل از ظهر توسط ا.ش |
|
|
پرنده كوچك سخت مي ترسيد از لانه افتاده بود و مي لرزيد . پرنده مادر روي درخت جيك جيك مي كرد . جيك جيك كه نه ناله و من با همه كم سن وسالي ام اين راميفهميدم . كوچولو شوق پرواز داشت و از لانه پرواز كرده بود اما يك متر پرواز نكرده افتاده بود و شاهپرشكسته اش بيرون زده بود و من ارام توي دستهايم جا داده بودمش و اهسته به نوكش بوسه زدم پرنده مادر اما از ترس داشت مي مرد . كنجشك كوچولو حالا در دستهايم آرام گرفته بود . به همين زودي به هم عادت كرديم بالش را بستم و در جعبه كفش گذاشتمش . و از ان روز سرگرمي من شد كنجشك كوچولو ، اوايل بهش مگس مي دادم و سپس برنج و گندم و جو . سوراخي روي درب جعبه گذاشته بودم كه بتواند بيرون را ببيند . دوست داشتم پروازش را ببينم اما از تنهايي خودم مي ترسيدم حالا به او عادت كرده بودم وشبها جعبه را بالاي سرم ميگذاشتم. و با هم خواب مي رفتيم . من خواب مهتاب را مي ديدم وجنگل و چمنزا ر را و روحم ارام به سرزمينهاي دور پر مي كشيد و رها مي شدم از روستا و محيط كوچك آن. به سمت افق پرواز مي كردم به سرزمينهاي آفتابي ، آنجا كه از ...... و پرنده كوچولو هم گاهي در خواب جيك ميزد ومعلوم بود كه خواب آسمان آبي را مي بيند و اينگونه بودكه صبح روزي در هواي پاك و صاف ارديبهشت پرنده را پرواز دادم . در حالي كه مي گريستم به تنهايي خود و ..... و پرنده سخت عاشق پرواز بود پريد و درلابلاي درختان نارنج و كلابي حياط گم شد و ..... آبجي كوچولو بود مثل فرشته ها و همبازي ما . فقر همه را هم شكل ساخته بود لباسها اشنا بودند از بچه بزرگ به كوچك . ابجي سخت مورد علاقه ما بود و اين بود كه لوس بار امده بود . روي دفتر مشق ما مي نشست . مداد را هل مي داد و مشق ما را خط خطي مي كرد . ما فقط سر ننه داد مي زديم كه بچه را بگيرد . ابجي شبها كنا ما مي خوابيد مثل فرشته ها و من برايش قصه مي گفتم از اقا خرسه مهربان و مرد دهقان تا ماجراي خروس و روباه بد جنس و ابجي به ما بيش از مادر علاقه داشت كه از صبح به كار رختشويي و آشپزي سخت وپخت وپز در اجاق مشغول بود تا هيزم آخر شب . پولهاي اندكمان را براي خود خرج نمي كرديم در باز گشت از مدرسه براي عزيزكمان ابنبات يا ...مي خريديم . و ناگهان آبجي كوچك ما پر كشيد ورفت به همان سادگي . رفت و مارا ترك كرد .يعني سرخك گرفت و در روستا پزشكي نبود و تنها پزشك شهر دارويي تجويز كرد ناكار . و نيمه شبي از شيون ننه از خواب پريديم . يعني نخوابيده بوديم .ان شب همراه غصه ها و بي تابي هاي ننه ما هم بالاي سر آبجي نشسته بوديم و همانجا سر بر بالش او در خواب و بيداري بوديم . ومثل بچه ، نيم جان نفس مي كشيديم مثل مرغ نيم بسمل. و آن روز صبح را نتوانستم در خانه بمانم و ساعت شش صبح به مدرسه رفتم آن قدر مظلوم و آن اندازه محزون كه بچه ها فهميدند . وپرسش كه چه شده و من از شدت بغض گلو پاسخي نداشتم . كلاس نرفتم .پشت دستشوييها تنها نشستم و غمگين و ديدم كه نمي توانم بلند شدم وبه مزرعه رفتم .مي خواستم بميرم و با ابجي كوچولويم باشم اما هنوز زود بود و بايد مي ماندم و ..... پدر بزرگ هم رفت و ننه هم و عمه وحاجي و سجاد و علي و ..... و ديگر ياد گرفتيم كه آدمها رفتني اند زودتر از انچه كه فكرش را مي كني . هنوز از ديدار هم و از مجالست سير نشده وقت وداع شده و بسياري هم بدون وداع مي روند . ديگر ياد گرفتيم كه آدمها را دوست بداريم . و اگر هم در مقابل هم اشتباه كرديم همديگر را ببخشيم . كاشكي ادمهايي كه دوستشان داشتيم مي دانستند كه در مقابل بي مهريهايشان در مقابل ... هيچ عتابي نيست . اين دل مدتهاست كه بي تابي مي كند و .... كه مجال بسار اندك است . كاشكي يكي دوست داشتن را براي آدمها معني مي كرد و مهر ر ا . هر كه او از هم زباني شد جدا بي زبان شد گرچه دارد صد نوا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
غصه دار بودم غصه دار بوديم آقا معلم فقط به بعضي بچه ها توجه داشت و ما را نمي ديد . براي جلب توجه او خود را مي كشتيم . درسهايي را كه هيچوقت نمي خوانديم خوانديم برنامه ريزي كرديم با هم ، و شروع كرديم به خواندن . آقا معلم فوتبال دوست داشت و ما شديم فوتباليست ، اقا معلم هيزم مي خواست براي بخاري ، غروبها يك پشته هيزم به خانه اش مي برديم . و او به ما محبت مي كرد اما برايمان كم بود . همه محبتش را مي خواستيم وقتي با هم بوديم و از ارزوهاي خود حرف مي زديم آرزو مي كرديم كه كاش او پدر مان ، دايي مان ، عمويمان و .... بود و چقدر خوشبخت مي شديم . همه مي خواستيم معلم شويم مثل او ، هر فداكاري را براي او ميكرديم و اگر مي خواست برايش مي مرديم ، اما او گويي ما را نمي ديد و محبتش را براي همه ما تقسيم مي كرد و اين ما را ناراحت مي كرد در عالم بچه گي با او قهر مي كرديم با او كه نه با خودمان كه چيزي در خور او نداشتيم وگرنه با تمام وجود نثارش مي كرديم عاشقش بوديم ديوانه اوو او چرا ما را آنگونه که می خواستیم نمی دید....و سالهاي دوره راهنمايي مثل برق و باد تمام مي شد . و خبر امد كه معلم ما منتقل شده است و امسال خواهد رفت با ور نمي كرديم ودعا مي كرديم كه دروغ باشد . وقتي كه آمد از خودش پرسيديم گفت كه درست است منتها تا پايان سال با هم هستيم . و اين گونه ما تبدار شديم و بي انگيزه . غروبها چند نفري روي تپه مشرف به روستا در مزرعه نخود روي علفهاي سبز دراز مي كشيدم و غمگنانه از وداع سختي كه در پيش بود حرف ميزديم . خيره به ابرهاي سياه نگاه مي كرديم واز آرزوهاي دست نيافتني حرف مي زديم . .... هيچ چيز در خور او نداشتيم و من البته گلايه ام باقي بود از تو جه زياد او به برخي و ... اين بود كه غمهاي دل كوچكم را در نامه نوشتم در حالي كه مي گريستم . و نامه را به درخانه اش بردم و از پنجره به داخل انداختم . آن شب را تب كردم از اين كه عزيزي را ناراحت كرده ام و با دست خود خنجر به قلبم زدم ... روز آخرين روز سختي بود . معلم با صلابت ما كه مهر و شادي و دوستي و ... را با اوياد گرفته بوديم سخت عبوس وارد شد و نشست پشت ميز شكسته كلاس چشم در چشم همه و گفت كه تمام شد وامروز آخرين روز است و شايد ديگر همديگر را نبينيم . بغض ابتدا گلوي او را گرفت و خيلي زود به صورت هق هق بچه ها تمامي كلاس را پركرد روزي سخت بود سخت . آنجا غم وداع را فهميدم با تك تك ما دست داد و سرمان را بوسيد . وگفت نامه اي را كه يكي از عزيزان نوشته است خوانده و آن عزيز اشتباه مي كند شايد روزي به هم رسيديم و پاسخش را از من گرفت و ... وديگر نماند و رفت و رفت و ديگر نديدمش ...... اينك معلم بودم و از پس سالها ديدمش . روبوسي و دست بوسي و خاطرات با طراوت كودكي و من نتوانستم رازم را بيش از اين حفظ كنم و گفتم كه نويسنده نامه من بودم . و او از رنج بي پدري از رنج غربت برخي از بچه هايش يعني همكلاسيهاي قديمي و نياز شديد آنان به محبت صحبت كرد كه با جستجو در انبان خاطراتم تمامي تاييد شدند . پيرمرد البته از خواندن نامه ام با وجود خامي مطالب ان رنج كشيده بود و اين را به من گفت . پيرمرد پدر دوم ما بود با اين تفاوت كه پدر تنها شش فرزند داشت اما او صدها و هرسال هم بيشتر مي شدند و هر كدام او را متعلق به خود مي دانستند و محبت او را تنها براي خود مي خواستند و انتظار هيچ بي مهري نبود حتي هنگام خستگي هاي مرگ آوراو حتي هنگام سردردهاي كشنده او . حتي هنگام رنج بيماري همسر و فرزند . او حق نداشت از رنجهايش بگويد . از تنهاييهايش از غصه هايش ما او رامثل پدر مي ديديم و فقط و فقط بايد مهر نثار ميكرد و اينگونه بود كه معلم ما زود فرسود هرسال به اندازه رنج دهها و صدها فرزندانش تكيد و پير شد و ما اين را نمي فهميديم و گلايه هايمان هر روز بيشترمي شد ونمي دانستيم كه او يكي از خود ماست با همه مشكلات ما منتها با دل خونين لبهاي خندان خود را نثار ما مي كند و سنگ صبور دلهاي پر غصه ما مي شود كاش ما مي دانستيم گنجايش دل دريايي او چقدر است كاش ما از رنجهايش از تحقيري كه به خاطر معلم بودن مي شد خبر داشتيم كاش علت غمهاي ته چشمانش را مي فهميديم و مي دانستيم اما نفهميديم و ندانستيم او برای ما می مرد و ما خبر نداشتیم..... كاش دوباره يه روزي به هم برسيم آن روز من برايش مي ميرم واقعا مي ميرم . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
تلاش براي تاسيس حوزه علميه و جمع آوري اهل علم در كردكوي خيلي قديمي نيست در واقع اولين تلاشها توسط مرحوم آيت ا... حاج شيخ حسن مهدوي آغاز شد . آيت ا... مهدوي كه با چندين اجازه اجتهاد از علماي بزرگي همچون ميرزاي ناييني و آقا ضياء عراقي و ميرزا آقا شيرازي و آسيد ابوالحسن اصفهاني و ... به زادگاهش باز گشته بود هم خود را مصروف ترويج شريعت در منطقه و روستاي بالاجاده نمود . او در اين روستا اولين حوزه علميه را تاسيس نمود كه طلبه هاي چندي از بالاجاده و روستاي ايلوار همچون مرحومين درخشاني ، فرخي وروحاني فر و حاج آقا داودي و ... در محضر ايشان تلمذ كردند . آوازه علمي و شهرت پارسايي و ورع و تقواي ايشان به گونه اي بود كه حتي مرحوم آيت ا....كوهستاني هميشه از ايشان به نيكي ياد مي كردند. يكي از علما راجع به مجاهدت علمي ايشان مي فرمودند كه ايشان داخل حجره مي ماندند و دستور مي دادند كه در را از پشت قفل كنند تا كسي مزاحم نشود و بتوانند در فراغ بال دروس را مرور كنند.... حوزه ايشان هرچه كه بود دوامي نيافت . از تنگدستي بود يا علل ديگر نشاني از آن نماند . راجع به اين مرد بزرگ و افعال و آثار ايشان در فرصتي ديگر مطلب خواهم نوشت اگرچه اثرات وجودي ايشان به گونه اي وسيع بود كه مجالي گسترده مي خواهد. تلاش ديگر توسط مرحوم آيت ا... حجتي آغاز شد آيت ا... حجتي كه در بحث و فحث در ميان همگنان يگانه و بزرگان حوزوي به آينده ايشان اميدها داشتند راهي كردكوي شد و در محل مسجد خود بساط حوزه اي هرچند كوچك را علم كردند خود مرحوم در ادبيات عرب و شعر فارسي و...يگانه بود محفوظات ايشان بسيار و قدرت استندلالشان بالا بود بنابراين حوزه ايشان مي توانست نسلي با سواد و عالم پديد آورد . اما اين حوزه نيزنپاييد وجز چند حجره مخروبه اثري از آن باقي نماند و امروز حاج آقا حجتي در قم در دل خاك آرميده است و شرح اين ناكامي را با خود بر ده است و... از تلاش ديگري خبر ندارم اين ميدان همت و مرداني مي خواست كه در كردكوي ..... اما در سال 79 همپاي گسترش علم و دانش در كشور به يمن نظام مقدس جمهوري اسلامي نخستين دانشگاه با نام پيام نور آغاز به كار نمود . از سال 79 تا 84 با كاري طاقت فرسا بخشي از كار به فرجام رسيد ورشته هاي زبان و ادبيات فارسي و رياضي كاربردي و علوم اجتماعي و تاريخ در اين دانشگاه داير گرديد. و تعداد دانشجويان نيز به 800 نفر رسيد اما هنوز بناي آن نيمه كاره مانده بود و توان مردمي در شهري فقير چون كردكوي اندك . در پايان سال 84 سفر هيات دولت و رياست محترم جمهوري جناب اقاي دكتر احمدي نژاد افقهاي نويني در تاريخ شهر گشود . علاوه بر وعده هايي كه هريك عمر نسلي را مي طلبيد جناب آقاي دكتر احمدي نژاد جلو جمعيت مشتاق قول اتمام ساختمان نيمه كاره دانشگاه پيام نور را دادند. وشاهد هلهله و شادي مردم بودند . اميد كه اين بار مردم ما شاهد شكل گيري فضايي آموزشي در خور نام اين شهر تاريخي باشند انشاا..
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 6:25 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
این روزها با صدای جیر جیر چلچله ها بیدار می شدیم . از طلوع خورشید چلچله ها یک بند و بی امان می خواندند. و ما باور داشتیم که قران می خوانند . چلچله ها بالای ستونها لا نه می ساختند . و از صبح گل می آوردند و دو سه روزه لا نه را می ساختند . سپس نشستن روی تخم آغازمی شد و ما بی صبرانه منتظر بودیم که بچه ها کی متولد می شوند . و ناگهان یک روز صدای جیر جیر بچه ها را می شنیدیم و شاهد تلاش مضاعف چلچله های مادر بودیم برای تغذیه بچه ها . ما عاشق چلچله ها و پروازشان بودیم .زیر لانه می نشستیم و ساعتها ذگاه می کردیم . پرواز و اوج و فراز و فرود چلچله ها دلهایمان را پر از شوق می کرد این بود که کوچ پرستوها ما را غمگین می کرد . وقت کوچ وقت وداع بود حالا بچه پرستوها بزرگ شده بودند و ساعتها روی سیم برق می نشستند و می خواندند گویی با ما خدا حافظی می کردند. و ما غمگین می خواندیم : چلچلا بو کربلا قران بخوان تسبیح بیار ما میخواستیم پرستوها سال دیگر حتما برگردند به این خاطر لانه را خراب نمی کردیم پدر با سلیقه تکه حلبی را زیر لانه نصب کرده بود که ایوان کثیف نشود. این روزها تمامی فضای خانه و حیاط و روستا را عطر بهار نارنج و پرتقال پر کرده بود . با بوی خوش بهار نارنج بیدار می شدیم . تمام حیاط خانه شکوفه بود و ما مست و مسحور روی بهار نارنج ها قدم می زدیم . شکوفه های نارنج رقص کنان روی سرمان می ریختند و ما لابلای درختان قهقهه می زدیم فصل شادی بود و از بهار لذت می بردیم . صبح یکی از همین روزها با چهچهه بلبلی مست که روی درخت سیب گوشه حیاط نشسته بود بیدار می شدیم . زمین و زمان ساکت می شد و گوش به نغمه سرایی بلبل مست می سپردیم . صدا آنقدر گوش نواز و آن قدر زیبا بود که جرئت خروج از اتاق را نداشتیم و می نشستیم و ساعتها به نغمه سرایی و شیدایی بلبل سرگشته گوش فرا می دادیم ... و پرنده هر روزمی خواند تا وقتی که شلمی های زرد روی سفالها گل داشتند. این شبها کنار پنجره زیر نور مهتاب ، در فضای عطرآگین اردیبهشت در سکوت و تاریکی به ماه خیره می شدیم که ارام در پس لکه های ابر حرکت می کرد و ما حرکت ماه را در پهنه آسمان تعقیب می کردیم به چهره نورانی ماه نگاه می کردیم و از شیداییش می پرسیدیم . ماه این شبها چقدر زیبا ، چقدر نورانی و چقدر نجیب بود برایش یواشکی غصه می خوردیم که به وصال معشوقش خورشید خانوم نرسیده بود یواشکی که آقای ماه نفهمد و بیشتر غصه دار شود . در نورافشانی ماه و خیره به ماه خوابمان می برد خوابی به لطافت گلهای بهار نارنج و نور ماه . خواب پریان را می دیدیم و قصه های هزارو یک شب را و .... این روزها مزرعه دیدن داشت با رودخانه پر از اب در کنارش . مزرعه یکسر سبز بود مثل دل ما . با شقایقهای وحشی قرمز که به زیبایی همچون تابلویی نقاشی در میان سرسبزی گندمهای مواج وزردی شلمی های زیبا خود را می نمایاندند. دل هایمان پر از شادی بود . وقت پامچال بود و شیر پنیر و حشی و..... این روزها وقت نشستن زیر درختان آلوچه بود وقت گذر از میان مزارع سر سبز باقلا .... اردیبهشت بود وقت شادی . بهار در گلستان دیر چهره می نمایاند به خاطر بارانهای فروردین که اجازه خروج از خانه را نمی داد. اما چه خوش می آمد . نزدیک تعطیلی مدرسه . زمان فراوانی .تمیزی ، با آفتاب درخشان اما لطیف . مهر در خانه ها و کوچه ها جاری بود . وما با نگاههایی پر امید و دلی شاد چشم به آینده ای زیبا ، می بالیدیم و زمان را در می نوردیدیم . یه وقتی فرخی سیستانی سروده بود که : زباغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید کلید باغ ما را ده که فردامان به کار آید ..... بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا کردکوی است قطعه ای از بهشت . بی نشان شده است . اما منتظریم که روزهای بهتر فرا رسند . امید به روزهای آینده روزهایی بهتر ما را زنده نگه داشته است ...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاریخی اجتماعی شعروادب مشکلات شهر شخصیت شناسی مذهبی واگویه |
| پیوندها |
|
طبرستان کردکوی کانون فرید سورچمن خفته شیر خاتم ناگفته های تاریخ نیایش تاشه یادداشت های یک کردکویی شمالیها کردمحله فناوری اطلاعات دانشگاه من(طنز) ارشتيش سیستانیها در گلستان |
|
RSS
|