تبليغاتX
 کردکوی بهشت گمشده
 

شعرحاج آقا حجتی( ره) در باره تمیشه

                                                   

 

علامه فقید آیت الله  حجتی که خدایش رحمت کند از روحانیون با سواد کردکوی بود که طبع شعر هم داشت شعر زیر در باره تمیشه ، توسط ایشان سروده شده است:

 

درعهدي كه اشتر  به يك  غازبود      در خانه مان بر همه  باز  بود

 ز هر سو   براي     ملاقات    ما       مشرف  نمودند     اوقات   ما

بر آمد  سخنها   در   اين   انجمنن      ز تاريخ  اين  مرز  و بوم كهن

 

ز   كردكوي      پيدايش      اولش      زماضي  و   حال      مستقبلش

زكردان   ورزيده      اين      ديار      ز   زحمت  كشان   ولايت مدار

كه    دارند   در   كربلا   و  نجف      نشانهاي  روشن زعز و  شرف

 

بماند   از  ايشان   بجا    چلچراغ        نجف  دارد ازچلچراغش  سراغ

دراو  آل حفا ر   وادي      السلام        زنسل      كياشيخ      والا  مقام

بجا     حجتي   از   دو  نسل   كيا       خدايا       ببخشش    بحق     نيا

 

نيا   كيايي   كه   يوز باشي   است      ز مامش   نيا افضل  كاشي است

تبار  نيايم   ز  كرد     لر     است      كه ازعشق اين دووجودم  پراست

زشهري   كه   نامش   تميشه   بود      نهان   در   دل  خاك  بيشه  بود

 

تميشه   چه   بود آنجا   كه      بود       بناهاي   مستحكمش  ازكه   بود

كه آبا د    كرد    كه كردش  خراب      كه  بنوشت  تاريخ آن را    كتاب

سه نام   محلي   در  اينجا  بجاست       كه  ثابت بودهر يكي در كجاست

 

خراب شهر و الوته   و گوري زكر       شناسند  اين  هر  سه را اهل شهر

تميشه      محلش   همينجا      بود        كه   با آجر  گبر   هر  جا     بود

تميشه    هميشه     لم است  و لوار        خرابه   بود    شهر   الوند    تبار

 

خراب شهر      الوته       آبسكون    اسامي    بجا  مانده    از   قرون

آبسكون كه آبش     زدر ياچه است        هم اكنون  به  نام جزيره  بجاست

تميشه       بود    نام     شهر خراب    ندارد   مشروح   حالش      كتاب

 

تمش   در  زبان     محلي        تلي        خرابه  بود از   تلي   و      ممتلي

در اين خطه هر جا كه گردد   خراب       رويد    تمش   روي   تل    تراب

خراب شهر و الوته  وصل    همند          گمان    ميرود اصل  و فرع همند

 

تصور چنين    است    اين   جايگاه         محل    قشون  بود و   جاي  سپاه

چو آتش   زدند  كوي      آلوته  را          گسستند زهم   تا ر   پيوسته   را

به فرمان     سردار       مين باشيان       بقاضي محله   نهادند     آلوته  يان

گرفته       آلوته يان   از     ملوك           محلي  كه      گويند      بالا بلوك

 

اميران  اين   خطه از  آل  قلي              زحاتم  قلي     و       جعفر قلي

پس عباسقلي  و   سپس  شاقلي                      سر انجام  اين  جمع   محمد قلي

رعيت   كيا   برده      مالكش                  كياني است  ارباب خان  مالكش

 

رعايا   و ملاك   و حكام  ده                 كيا خان     ارباب    نوكر   بده

نه ارباب  دارد مروت  نه خان                خدايا    رعيت     ندارد    توان

نباشد  ز ارباب  و خان درامان              نه عمر ونه ناموس ني مال وجان

 

ملوك  ولايت     بهم     تاختند             همه  چيز هم   را  بهم     باختند

سرانجام   با    قدرت    ارتشي            پذيرفته       پايان        آدم كشي

خدايا  بود   از  تو   امن  سلام            نگهداراين   خطه   را  از خصام

 


 

نوشته شده توسط ا.ش در دوشنبه 10 تیر1387 ساعت 8:45 بعد از ظهر موضوع تاریخی | لینک ثابت


بدون شرح

کاش می شد....


 

نوشته شده توسط ا.ش در چهارشنبه 5 تیر1387 ساعت 8:18 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


هزارجریب

هزارجریب


 

نوشته شده توسط ا.ش در چهارشنبه 5 تیر1387 ساعت 2:48 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


برای مادران سرزمینم

 

 

 

تو ای مادرکه یک عمره دلت با غصه دمسازه

لالایی های تومادرمنو به گریه میندازه

 

اکثر خانواده ها خانواری بودند گسترده , مثل سید خیل , یزدی خیل , بهرام خیل و... پدر بزرگ و مادر بزرگ و عموها و عمه ها همه با هم زندگی می کردند و البته در سایه پدر بزرگ و مادر بزرگ .زندگی از اذان صبح تا وقت خواب مشترک بود فقط جای خواب جدا بود. خانه ها شاهی بودن رو به آفتاب باچندین اتاق قطار مانند  پستو دارکه هریک محل زندگی یک خانواراز جمع گسترده خانواده بود . سفره صبحانه ، ناهار ، شام از این ور اتاق تا آن طرف اتاق پهن می شد و عروس یعنی مادر باید می دوید و بساط ناها و شام و صبحانه را آماده می کرد . ظرفها را می شست و سفره راجمع می کرد اتاقها را جارو می کرد و رختها را می شست و.... بدبخت بودند زنانی که به عنوان عروس به این خانه ها می آمدند همه روی او تحکم داشتند از پدر شوهر که پدر بزرگ بود تا مادر شوهر که مادر بزرگ بود و عمه ها که خواهر شوهر بودند و اینگونه بود که مادران ما بدبخت می شدند و پدر بزرگهای مادری همیشه از دخترکان معصومشان عذر خواهی می کردند که اشتباه کردم آنجا شوهرت دادم بدبخت شدید و تا لحظه مرگ با دیدن دختر کان رنجدیده که اهل گلایه هم نبودند چشمانشان اشکبار می شد.مادر اما تازه عروس بود و توان کار زیادی داشت گاز هم که نبود ونفت هم هنوز به وفور مورد استفاده نبود و غذا باید روی آتش اجاق هیزمی گوشه حیاط پخته می شد ،برنج و خورش در حجمی عظیم . ظروف شسته و خشک می شدند و سفره آنداخته می شد برای سرو غذا و تازه ایرادات شروع می شد : عروس این غذا که شور است ، این که نمک ندارد ،اوف تند شده وشنیدم که یکبار پدر بزرگی ،سالار خانواده در گرداب خشم کنده نیمسوزی به سمت مادری جوان پرتاب کرد که شانس آورد به گوشه پیشانی او برخورد کرد و تا یک هفته نمی توانست درست ببیند و همه در سکوتی حق را به سالار دادند چون که مادر برده بود بی جیره و مواجب که باید در ازای لقمه نانی جان می کند تا روزی جای مادر بزرگ بنشیند . و ما در عالم بچگی در عالم فضای مرد سالاری که در آن می بالیدیم مادر را مقصر می دانستیم که کارش را خوب انجام نداده. آخه پدربزرگها در خانواده های ما بتی بودند که اشتباهی از آنان سر نمی زد. و عجیب بود تحمل مادران ما ، نو عروسان شکننده که صبورانه می نشستند و با گریه کار می کردند. پدر بزرگ و مادر بزرگ مادریمان از بسیاری از این رنجها خبر نداشتند ن و مادر هم  هیچگاه شکایت نمی کرد بخاطر رنجی که پدر و مادرش می بردند. ننه هر وقت که می آمد یک گوشه می نشست و گریه می کرد به حال دخترش و این همه کارو کارو کار... پیر بود و زمینگیر فوقش می توانست پای گهواره بنشید و گهواره بجنباند ... و ما هم فکر می کردیم مادر کنیز ماست و کنیز خانواده ، پاکیزه بیرون می رفتیم و کثیف و خاک آلوده بر می گشتیم ده بچه و رخت چرکها را روی هم انبار می کردیم و پدر هم و پدر بزرگ هم و ....و مادر لب جوی آب می نشست و می شست و بچه در گهواره از شدت گریه کبود می شد و فرصت شیر دادن نبود و بچه البته خسته می شد و بخواب می رفت حکایت بچه هایی که در گهواره مردند بسیار غمبار است و روزی گفته خواهد شد از زبان ناظرانی که امروز رنج آن زمان آزارشان می دهد. روزهای سرد زمستان بدتر بود دستهای مادر سرخ می شد و باد می کرد بالا که می آمد خواهش می کرد که هیزم در بخاری بگذاریم و ما نمی گذاشتیم که وظیفه ما نبودو ما مرد بودیم . این بود که خود آتش را روبراه می کردبا دستانی کرخت و... . فقط همین نبود پخت نان در تنور 60 تایی، کار در مزرعه ، چیدن انارهای وحشی و.... واین گونه بود که جوانی های مادر و مادران ما سوخت . در پنجاه سالگی چروکهای صورت و دستانشان 70 ساله نشانشان می داد و در هفتاد سالگی فرتوت و زمینگیر....و ما زمانی رنج مادرانمان رافهمیدیم و درک کردیم که نبودند ... کاشکی می شد زمان را به عقب برگرداند کاش می شد دوباره سر بر زانوی مادر گذاشت و صدای محزون لا لا یی  را یکبار دیگر از میان لبان خشکیده مادر شنید ... دلم برای شروه های مادر ،مادران رنج کشیده سرزمینم تنگ شده ، سخت تنگ شده ، کی میرویم ؟ روز مادر مبارک


 

نوشته شده توسط ا.ش در دوشنبه 3 تیر1387 ساعت 8:45 بعد از ظهر موضوع اجتماعی | لینک ثابت


کردکوی ما و غم غربت ننه هایمان

 

درخانه ننه همیشه بروی مان باز بود . خانه ننه دو تا اتاق داشت در یک حیاط نقلی ، با درخت توتی در گوشه آن و حوضی در وسط حیاط . دور تا دور حوض گلهای شمعدانی تو گلدانهای گلی  چیده شده بود .  خانه ننه دو اتاق داشت با پستویی که به اوان دله ( هال) چسبیده بود . پستویی که برای ما راز آمیز بود. گوشه پستو چند عدد کدو کنار هم بود بالاش غربال و الک آویزان بود کیسه آرد در گوشه ای بود و نصف کیسه نیمدانه . تمام ظرف و ظروف ننه دو تا تابه مسی بود و دیگی و چند بشقاب لعابی با گلهای ریز . ننه ما را که می دید قربان صدقه مان می رفت صورتمان را می بوسید که من همیشه بدم می آمد  و نمی گذاشتم ننه می خندید و می گفت الهی داماد شوید که ناراحت میشدیم . کف اتاق نشیمن ننه زمستانها با نمدی کهنه اما تمیز و تابستانها با کوب (حصیر )  مفروش می شد.گوشه اتاق رفی چوبی قرار داشت و زیرش چوب لباسی آویزان بود روی چوب لباسی همیشه پارچه تمیزی  بود که ننه با دست خودش روی آن گلدوزی کرده بود. و شعری را روی آن پس دوزی کرده بود که از بس آن را خواندم فراموشم نمی شود :

الهی صاحب این زنده باشد         دلش شاد و لبش پر خنده باشد

روی تنها پنجره اتاق ننه پرده ای آویزان بود با عکسهای از سی و سه پل . هردفعه از ننه مپرسیدم اینجا کجاست  می گفت اصفهان ننه .  و من دلم می خواست اصفهان را و سی و سه پل را ببینم . ده دوازه  سال بعد وقتی روی سی و سه پل ایستادم فریاد زدم ننه . وننه نبود که ببیند عزیزش روی سی و سه پل ایستاده و دارد از رنج دوری ننه مهربانش اشک می ریزد.

ننه اموراتش با کارگری سر زمین مردم و با فروش تخم مرغ می گذشت با همه تنگدستی هروقت پیشش می رفتیم یک دهشاهی یا یک قرانی درجیبمان می گذاشت.نمی دانم اگر ننه نبود چه کسی به غم و غصه هایمان گوش می کرد همیشه موقع تنهایی و غم سروقت ننه می رفتم و سر روی زانوی مهربانش گریه می کردم . یادم نمی رود کلاس پنجم را که تمام کردم پدر گفت درس بس است از امسال وقت کار است و من غصه دار خانه ننه رفتم یک گوشه بالش برداشتم و خوابیدم یک وقت غصه دار بیدار شدم دیدم ننه بالای سرم است پرسید چه شده زدم زیر گریه . ننه دست روی سرم کشید وگفت بابات غلط کرده . آنوقت چارقد سفیدش را سرش گذاشت همانی که موقع نماز به سرش می بست گفتم می خواهی بابا را نفرین کنی گفت نه تو همینجا با ش تا برگردم . نمی دانم چه به با با گفت و بین شان چه بگو مگویی شد اما پدر جا زد و من ادامه دادم وبه شهر رفتم در بازگشت اول خانه ننه می رفتم و ننه همیشه کمکم می کرد سر خرید تخته رسم یک خروس و دو تا مرغ حنایی مورد علاقه اش را برایم فروخت.

این اواخر ننه تنهای تنها شده بود . پیر و تنها با این وصف کارهایش را خودش انجام می داد کم خیلی کم به خانه ما می آمد وقتی هم می آمد همش عذر می خواست که مزاحم بچه ها شده چشمهاش تلویزیون را نمی د ید فقط به صدایش گوش می کرد کلمات را غلط ادا می کرد و بچه ها به او می خندیدند یک گوشه می نشست و مزاحم هیچ کس هم نبود موقع نماز نشسته نماز می خواند و حداکثر غروب روز دوم میگفت مرا به خانه ببرید هرچه اصرار می کردم اقلا یکهفته بمان قبول نمی کرد با که غریبی می کرد نمی دانم .

خیلی کمرو بود ننه و ما این را نمی دانستیم . این اواخر شده بود که بارها دارو نداشت پرهیز انه نداشت یکبار نگفت و به روی کسی نیاورد.

این اواخر به او که سر می زدم زیر لب زمزمه داشت سخت هوای پدر بزرگ و پسر جوان مرگش را کرده بود . همیشه تشکر می کرد که وقتم را گرفته ام و به او سرزده ام . انگار نه انگار که زندگیم را به او و خوبیهای او مدیونم .

نصف شب بود که تلفن زنگ زد بیا و رفتم پیرزن زیر چادر نماز سفیدش آرام گرفته بود و چه غریب و تنها مرد در میان دهها فرزندو نوه و نتیجه .

عزیزان رسم جوانمردی نیست که ننه هایمان بعد از عمری کار و تلاش اینگونه غریب دنیا را ترک کنند جوانمردی نیست که با دست خود ریشه مان را بخشکانیم


 

نوشته شده توسط ا.ش در جمعه 31 خرداد1387 ساعت 4:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


برای دانشجویی غریب در سرزمین باران

بسمت درازنو

 

خیس عرق بودم پاهایم توان گام برداشتن نداشتند بالا را نگاه کردم درازنو بالای سرم زیر نور آفتاب تلالو داشت از کوره راه به جنگل زدم چند قدم جلوتر آبشاری از کوه سرازیر می شد و به سمت پایین دست حرکت می کرد . کنار آبشار روی تخته سنگی نشستم قطره های آب از بالا روی سرم می ریختند و از گردنم سرازیر شده پیرهنم را خیس می کردند. یکی از همرهانم غریب بود ظاهرا بچه ... و دانشجوی پزشکی ،مهربان و شاد. جلو آمد و گفت اینطوری که سرما می خورید .خندیدم و گفتم یادم نبود دانشجوی پزشکی هستید . گفت در هر حال با این حال و روزتان خیلی دوام نخواهید آورد . گفتم بی خیال عادت دارم . گفت یعنی چی که عادت دارید دستی دستی خودکشی می کنید که عادت دارید . راست می گفت و حرفی نداشتم . راستش خجالت هم کشیدم . گفتم خوب خودت چی ؟ چکاره ای . فکر کردی اسمت شد دانشجو رسالتت تمام است . گفت نه می خوانم ، می نویسم با همه مشکلات حتی یه مقاله هم نوشتم تو نوبت... گفتم شبی چند ساعت می خوابی گفت شش تا هفت ساعت گفتم زندگیت را هدر می دهی حتما چند ساعت هم ... شبی چهار ساعت بخواب بقیه اش را مطاله کن، مرا ببین کم آورده ام و برای فتح دوباره قله باید جان بکنم و معلوم نیست برسم . خوب چند تا کتاب غیر درسی که اساتید معرفی کرده اند خواندی گفت این ترم گفتم نه این هفته . گونه هایش قرمز شدند . از خودم بدم آمد همیشه با همین صراحت حرف می زدم و اینان ، بچه هایم رنج می کشیدند . گفت آخه غریبیم خانه باید برویم شستشوی لباسها و ... گفتم بهانه بهانه . تو با دیگرانی که می شناسم فرق داری هم خوب می فهمی هم خوب می نویسی هم ... شاید تا آبشار برسی اما فتح قله دشوار است وتو حتما به مدرک پزشکی عمومی قانع نیستی ، هستی گفت نمی دانم سخته گفتم اگه هستی ما دیگه با هم کاری نداریم من دنبال آدمایی هستم که بتونند تا نک قله همراهیم کنند . یکی گفت حالا می خواهید از شما ببره گفتم نه دیدم یه جایی نوشته بود من دوست دارم همیشه اول باشم برام مهم نیست که یه گردان بعد از من باشن برام مهمه که خودم اول باشم و یه جورایی همه از روم الگو برداری بکنن  باید یاد بگیره که برای اول شدن باید کور بشه یعنی نه که کور بشه عینکی بشه یعنی نه که عینکی بشه چشاش قرمز باشه تا من بفهم که چه رنجی میبره تا مطمئن باشم در کنکور دستیاری نفر اول تا سومه .گفت اوووه بیچاره تازه ترم سومه .گفتم باید یاد بگیره که اگه الان شروع نکنه دیر می شه اگه الان کنفرانس نده اگه الان مقاله ننویسه بعدها مشکل خواهد داشت.... نگاهم کرد رنجیده بود رنجیده می نمود اما می دانستم زندگی شوخی بردار نیست و برای روزهای بهاری باید جنگید. گفتم دیگه راه بیفتید دیر می شه دانشجوی مهربان پزشکی  گفت شما چی ؟ گفتم خسته ام شما برید من هم خواهم آمد حالا دیگه خودتان یه پا کوهنوردید و راه افتادند در کوره راهی که به سمت قله می رفت و قبل از گم شدن در دل جنگل برگشت ونگاهم کرد ومن داشتم برایشان دعا می کردم شاید دیگر همدیگر را ندیدیم ...


 

نوشته شده توسط ا.ش در شنبه 18 خرداد1387 ساعت 9:52 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


كوچه‌اي ديگر

کوچه
مطلب وارده)
 
با تو گفتم : حذر از عشق نه دانم نه توانم،
و تو گفتي من از اين شهر سفر خواهم كرد
عاقبت هم رفتي، و چه آسان تو شكستي دل غمگين مرا
تو سفر كردي از اين شهر ولي اي گل خوبم، جانم
من هنوزم « حذر از عشق ندانم، سفر از پيش تو هرگزنتوانم، نتوانم
***
روزها طي شد و رفت
تو كه رفتي منِ دلخستهء پاك
با همه درد در اين شهر غريب
باز عاشق ماندم
همهْ فكرم، همهْ ذكرم، آرزوهاي دلِ دربدر و خسته ز هجرم، وصل و ديدار تو بود
تا كه باز از نفست، روح در من بدمد، زنده باشم با تو، ولي افسوس نشد
***
ماه‌ها هم طي شد
بارها قصه آن، كوچهْ مهتاب مشيري خواندم
باورم شد كه جهان، زندگي، عشق، اميد
سست و بي‌بنياد است
ولي انگار كه عشقت، يادت، هيچ فكر سفر از اين دل و اين سينه نداشت
***
راستي محرم دل، كوچهء خاطره‌هاي تو و من، يادت هست
كوچه‌اي مثل همان، كوچهْ مهتاب مشيري
كوچهء مهر و صفا، كوچهء پنجره‌ها
پاي آن تير چراغ، وه چه شبهايي بود
خنده‌ها مي‌كرديم، قصه‌ها مي‌گفتيم
از اميد، عشق، محبت كه در آن نزديكي، در صميميت و پاكي فضا جاري بود
و سخن از دل ما، كه به دريا زده بود
حيف از آن همه اميد دراز
حيف از آن همه اميد دراز
***
در خيالم، با خودم مي‌گفتم : كوچهْ مهتاب مشيري شعريست، عشق برتر باشد
و به اين صحبت كوتاه خيالم خوش بود
ولي افسوس كه ديگر رفتي، رفتني بي‌پايان، بي‌عطوفت، بي مهر
و در اين قصهء تلخ، باز من ماندم و من
***
ديگر امروز گذشت
هرچه بود آخر شد
ولي از عادت اين دل، دلِ تنها، دلِ مرده، شبْ شبي، روشن و مهتاب شبي
باز از آن كوچه گذشته زير لب مي‌خوانم
« بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم»
(از وبلاگ آن روزها طمورث)


 

نوشته شده توسط ا.ش در شنبه 18 خرداد1387 ساعت 0:14 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


دلتنگی

امشب دلم چقدر برات تنگه آقا.غصه دیدارت... امشب دلتنگ کبوترای حرمت ،دلتنگ صدای نقاره،دلتنگ شنیدن اذان از گلدسته های منورت و دورکعت نماز...امشب چه دلتنگم آقا...


 

نوشته شده توسط ا.ش در چهارشنبه 15 خرداد1387 ساعت 8:21 بعد از ظهر موضوع مذهبی | لینک ثابت


غم فراق

مقتدا

 

گر به تو افتدم نظرچهره به چهره رو به رو     شرح دهم غم تو را نكته به نكته مو به مو

با اسم امام از دوره دبيرستان آشنا شدم پدر بزرگ از اعلاميه هايش و شجاعتش و سخنرانيش صحبت مي كرد . ما عاشق امام بوديم  بخاطر امام وارد انقلاب شديم .جنگ كه شد بخاطر رضايت امام به جبهه رفتيم انقلاب و اسلام و ميهن مهم بودند اما نگاه ما به امام و مقتدايمان بود . بخاطر لبخند رضايت او روي مين هم مي رفتيم . نمي توانستيم به جماران برويم كه تاب نگاه او را نداشتيم و از شدت هيجان و عواطف و احساسات مي مرديم . بچه هايي كه رفته بودند نه جماران را ديده بودند و نه فرمايشات او را شنيده بودندفقط غرق چهره نوراني امام بودندو اشكهايي كه بي اختيار جاري مي شدند. اين بود كه صبح روزي كه راديو خبر رحلت آمام را اعلام كرد، شدم و شديم مثل مستها مثل دیوانه هاو تلوتلو خوران به محل كار رفته و گريه بي امان ، متعجب بودم كه چرا زنده ايم كه چطوري مي شود امام برود و ما بمانیم و گلايه مي كردیم از خدا كه چرا با ما چنين مي كند .و... اينك ۱۹ سال از آن روز تلخ مي گذردوما بي امام نفس مي كشيم . غريب و تنها و چشم انتظار روزهاي وصل و .....

 


 

نوشته شده توسط ا.ش در دوشنبه 13 خرداد1387 ساعت 9:57 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دریا

 

لب پرتگاه نشسته بودم و پاهایم به سمت پایین آویزان بود . آبشار با غرش به سمت دره زیر پایم سرازیر می شدو قطرات آب از شدت فشار مثل پودر به هوا می پاشید طوریکه پیرهنم وسرو صورتم خیس آب بود. میلیونها قطره آن پایین دوباره به هم می پیوستند و در قالب رودی عظیم در دره جریان می یافتند وشتابان راه دریا را جستجو می کردند . خسته بودم خسته شده بودم از خودشکستنهای متوالی و راه رفتن بر لبه دره های عمیق و اینک خود را به صدای غرش آبشار جهنده و رود رونده سپرده بودم . اگه می شد پرید پریده بودم اما هنوز باید تا رسیدن به سرچشمه راه زیادی طی می کردم و حوصله کوهنوردی دوباره را نداشتم . تنگ غروب و غلاغ پر بود وسردم شده بود . دیگه حتی حوصله روشن کردن آتش را نداشتم که در این ستیغ ممکن بود میهمانانی ناخوانده گرد آتش جمع شوند و انبان قصه های من نه که تمام شده باشد که من دیگر حوصله قصه گویی نداشتم .حوصله آدمایی که قصه نمی دانند و قصه نمی فهمند . یادمه یه دفعه یکی با من همسفر شده بود و ظاهر ش شبیه آدمای دیگر نبود و من فکر کردم چه خوب حالا همه دیوانها همه کتابا را براش می خوانم یا که اصلا لازمشان ندارم می بخشمش به او و مثل همیشه با شکستنم.... فقط یکی بود که بار اولی که دیدمش نه بار چندمی که دیدمش اولین دفعات ندیدمش بار چندمی که دیدمش یه لباس پوشیده بودیکسره سپید و من متعجب که این چگونه لباس پوشیدنیست و دیدم عاشق است و اهل راه و رفتیم ...ورفتیم در نیمه های راه سر که برگرداندم باورم نشد یکسره سیاه پوشیده بود وفرصتم کم بود و گمش کردم و در پایان ،لب همین پرتگاه دیدمش دوباره یکسره سپید پوش و فرصت نشد بنشینیم و گپی بزنیم و تازه نفس بود و رد شد ومن فراموش کردم که بگویم  که بگویم ، راستی چه را باید می گفتم .آهان قطرات آب را به او نشان دهم که برای رسیدن به دریا چه شتابی داشتند و اینکه نباید از دریا ترسید و دریا آغاز است برای رسیدن و پیوستن به اقیانوس . و من چه تب کرده ام و شاید اثر هذیان است که افکارم اینسان مغشوش است. و آن پوشیده در سپیدی مدتی است که گم شده از دیروز با قطرات آب همراه شده و اینک همرا ه رود در دره به سمت دریا جاری است ومن بر لب پرتگاه خیره به آبشار اولین شعری را که به ذهنم راه می یابد مترنم می شوم :

ای بی خبر از سوخته و سوختنی       عشق آمدنی بود نه آموختنی....


 

نوشته شده توسط ا.ش در جمعه 3 خرداد1387 ساعت 7:43 بعد از ظهر موضوع شعروادب | لینک ثابت


اي غايب از چشمان ما

تقدیم

من و سید احمد مدتی همسفر بودیم در کوچه های پر پیچ و خم ...و اینک پیام او در پایان یک سفر:

يارا ببين هجران ما‌ اين دردبي درمان ما اين خار در چشمان ما

وين ديدهُ گريان ما اين كوه برجان ما ديگرچه باشد آن ما

اي غايب از چشمان ما

اي جلوهُ درطورما اي نوراندر نورما نوردوچشم كور ما

عيساي هررنجورما درغربت ومستورما پردرداز هجران ما

اي غايب از چشمان ما

مستي عالم مست تو هستي عالم هست تو هست همه دردست تو

دست همه پيوست تو پيوسته جان پابست تو گريان تو چشمان تو

اي غايب از چشمان ما

موسي به قربان شما عسيي به فرمان شما يعقوب گريان شما

يوسف پريشان شما جان علي جان شما دستم به دامان شما

اي غايب از چشمان ما

مولازمان شيداييت جان جهان سوداييت پيوسته دل ارزانيت

مجنون تو صحراي تو عالم همه قربانيت يك گوشه چشمي حاليا

اي غايب از چشمان ما

يارا سلامت ميكنم چشمم به راهت ميكنم ديده سرايت ميكنم

هرشب صدايت ميكنم اين جان فدايت ميكنم اي نازنين پنهان من

اي غايب از چشمان ما


 

نوشته شده توسط ا.ش در جمعه 3 خرداد1387 ساعت 6:58 بعد از ظهر موضوع شعروادب | لینک ثابت


وداع

کنار پنجره به انتظار نشسته بودم و خط افق را می نگریستم . کنار پنجره رو به دریا جاده های بی انتها را می نگریستم . گردوغباری جاده را فرا گرفته بود به مصداق شعر :

 آن گرد شتابنده که در دامن صحراست

گوید چه نشینی که سواران همه رفتند.

چشمانم خوب نمی دیدند و افق مه آلود و دریای مواج محو بودند . از تولد دوباره شان با آنها آشنا بودم از تاتی تاتی راه رفتنشان تا سوارکاری و لحظات عبور مستحکم و چهار نعلشان از زیر پنجره ام و اینک خط غباری از آنان باقی مانده بود .و با چشمان کم فروغم دیده بودم که یکی شان بیرق پیروزی بر افراشته شاید تعداشان بیشتر بود اما من حداقل یکی را متوجه شدم . ندیدمشان چهره هیچکدامشان و بخصوص آونی که پرچم را بر افراشته بود . آنقدر در سواری ماهر شده بودند و آنقدر سریع می تازاندند که من فرصت دیدارشان را نداشتم آنان هم که جوان بودند و هنوز دنیا برایشان نگشوده، حساب خستگی و دلتنگیم را نمی کردند . اینک اما بر فراز دریا برستیغ کوهها می تازاندند و آرزو می کنم که همواره موفق وهمیشه خوش باشندبه امید فتحی دوباره و....

 


 

نوشته شده توسط ا.ش در چهارشنبه 1 خرداد1387 ساعت 9:13 قبل از ظهر موضوع واگویه | لینک ثابت


یا امام رضا

 

ای حرمت قبله حاجات ما                    نام تو تسبیح و مناجات ما

 

محصول که جمع می شد ، قرضها که ادا می شد ، گندمها که آرد می شد و برق شادی در چشمهای مادر و پدر می درخشید ، دیوانه می شدیم ، همه ساله، دیوانه دیدار آقا ، کم نبودند آدمهایی بی قرار مثل ما ، عاشق گنبد زرد و طلایی آقا ، ما با نام امام رضا (ع) بزرگ شدیم و با عشق به دیدار ش همه ساله و گاهی دو بار در یک سال . اقا همه چیز مان بود ، طبیب مان ، سنگ صبورمان ، کعبه امال ما و... و این گونه بود که قرار سفرمان گذاشته می شد برای مشهد ، این که شلوغ بود یا خلوت ، جا بود یا نه مهم نبود بالاخره مسافرخانه ای ، حسینه ای یا مسجدی گیر می آمد ما غریب بودیم در آنهمه ازدحام مثل خود آقا ، اما دلهایمان مالامال از عشق بود و قلبهای خسته و جسم بیمارمان با دیدن صحن و سرای با صفایش آرام می گرفت و آداب دیدار آقا چقدر زیبا بود ، آب خوردن از کاسه های چهل قل اسماعیل طلایی ، بوسیدن درب ورودی ، احترام به کفشدارها ، بوسیدن زمین و درخواست اذن دخول و نشستن روبروی ضریح آقا ، و گفتن از غریبی و بی کسی و تنهایی و غم نان و دعا برای ننه که همیشه سخت سفارش می کرد . ضریح آقا را که می دیدیم دلهایمان آرام می گرفت و چشمهای پر از اشک راز درونی را افشا می کرد .ضریح را که می دیدیم بی تابی تمام می شد . چشم در ضریح دعا می خواندیم . برای بیماران ، همسایگان، گرفتاران ، هیچ کسی از یاد نمی رفت خود را مدیون می دانستیم و در عالم بچگی دعا می کردیم دعا دعا .....

دیدن کبوتران حرم آقا تماشایی بود، ننه همیشه یک پاکت گندم میداد که برای کفترای حرم آقا بریزیم . گندمهایی که خود جمع کرده بود و پولی که داخل ضریح بیندازیم و همیشه در انتظار تکه پارچه سبز تبرک ضریح آقا بود . و در سالی در ازدحام بار مسافران پاکت گندمهای ننه پاره شد و من مردم و زنده شدم و خودم را کشتم تا آخرین دانه گندمها جمع شدند و با دست خودم جلوی کفترای آقا ریختم در حالیکه اشک پهنای صورتم را پر کرده بود .....و ننه همیشه ممنونم بود و ....

شبهایی بیست و هشتم صفر غوغایی بود ما از ترس گم شدن چشم از مادر بر نمی داشتیم و مبهوت این همه آدم بودیم که گویی از زمین می جوشیدند و سر بر می آوردند. کبوترهای حرم اقاروح ما را نیز با خود پرواز می دادند به اسمان آبی . دست به ضریح آقا که می زدیم دیگر هیچ آرزویی در دنیا نداشتیم وروضه  خوانهای حرم ما را می کشتند وقتی از غریبی آقا می خواندند و بیماریش ما هم می خواستیم بمیریم . آرزو داشتیم در ارض اقدس مشهد مقدس بمیریم .و در جوارآقا آرام بگیریم .

یکی از سالها در نیمه شبی برادر کوچک مریض شد و ناگهان مرد مادر و پدر بی تاب به خیابان دویدند . اما بچه خود مرده بود و سرش روی بازوی مادرآویزان ، مادر و پدر دو مسافر غریب و مستاصل که پزشکی نبود و هردو درمانده و آخرین علاج ..... ایستادند رو به گنبد اقا و از غربت و تنهایی گفتند و گلایه و گلایه از میهمان نوازی و ....و ناگهان بچه جیغ زد و سر بلند کرد و مادر هنوز مبهوت آن لحظه...... و ما مبهوت روح بلند اقا ....  امشب چقدر دلم گرفته است .به قول عزیزی  گانادیم یوخدی اوچام کلگ سالام سن گورسن
ای کاش پرو بالی داشتم برای پرواز تا روی سرت سایه بندازم وتو ببینی که....

 

امشب مانده ام تنها با دلی بی قرار ، یاد کبوترهای آقا ، گنبدطلایش ، ضریح نورانی  .... مرا می کشد . آقا دستم بگیر

 

 

 


 

نوشته شده توسط ا.ش در سه شنبه 24 اردیبهشت1387 ساعت 3:5 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


مجنون

 اقاقیا

 

چقدر چشمانت نگران بودند در وقتی که باید آرام می بودند و من چقدر خسته و بیمار بودم این چند روزه . وذهنم آشفته . چشمانم بسته نبودند اما در ذهنم دنبال حل مسائل بودم همین خردو ریزهای دور و بر . گنجشکی  از شاخه پرید و ممکن است بر نگردد . لاستیک مینی بوس پنچر شده فلانی فلان گفته و...  حتما گاهی چشمانم را می بستم یا به نقطه ای خیره می شدم که نگرانت کردم . این روزا آشفته ام درخت اقاقیای دوست داشتنی وسط جنگل خشک شده ، زمینها چند وقته باران نخورده اند و هیچکس قصه ناپلئون و مجنون و ... را نمی داند. باید شرمنده آدمهایی باشم که نگرانم می شوند و نگرانیم نگرانشان می کند و من این همه محبت را بی پاسخ می گذارم یعنی راستش یاد نگرفته ام تشکر کنم و همینطور خیره به آدمها نگاه می کنم و در ذهنم دو را در دو ضرب می کنم و می ترسم چهار نشود باور می کنی که یه بار( ر ) از کنار چهار فرار کرد و هر کاری کردم چهار جور نشد و جمع چها شد و خجالت کشیدم و چشمانم را بستم و حتما همون موقع بود که پرسیدی :به چه فکر می کنی و من چشمانم را باز کردم و گفتم که آشفته ام و تو خندیدی و گفتی این روزا فرق کرده ای ومن نمی شناسمت و من چشمانم را بستم و فکر کردم اگه لیلی زشت بود بیسواد بود بد اخلاق بودو... مجنون چرا عاشقی می کرد و مجنون را دیدم که زیر سایه درخت نشسته و به صحرا نگاه می کند و آن قدر غرق تفکر شده که متوجه نیست که جهت سایه عوض شده و آفتاب دارد سرش را می سوزاند . و گفتی فکرات به نتیجه نرسید و دوباره یادم افتاد که نباید چشمانم را می بستم . اما نور مهتابی چشمانم را اذیت می کرد چند وقتی بود که گوشه چشمانم سرخ شده بودند و خوب نمی شدند و چشمانم می سوخت پلکهام را که روی هم می گذاشتم خوب می شدند . فکر کردم روز معلم هم تمام شد و دوباره شدیم همان آدمهای یه لاقبا و فکر کردم کلاس فردا باید امتحان بگیریم و نمی دانم دستگاه تکثیر درست شده یا نه . بچه ها امسال نهایی دارند و درس... صدایت در گوشم نشست که گفتی خداحافظ   مثل اینکه گرفتارید و فراموش کردم که بگویم من  نگران شماها هستم چشمم می سوخت و سرم درد می کرد پلکهایم را بسته و در ذهنم نامه ناپلئون را یک بار دیگر خواندم و....


 

نوشته شده توسط ا.ش در سه شنبه 17 اردیبهشت1387 ساعت 12:41 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


چشم براه باران

 

گوشه حیاط به عمق دو متر و عرض چهار متر زمین را کنده بودند ودیوار و کف آن را  سیمان کرده بودند . رویش را با آجر طاق زده و گوشه آن را دریچه آهنی گذاشته بودند . این مخزن آب انبار خانه بود . لوله ناودانی تا جوی آب امتداد داشت یک لوله زاپاس هم برای اتصال به آب انبار وجود داشت باران که شروع می شد اندکی صبر می کردند تا خاکهای حلب سقف شسته شود و داخل جوی آب خالی شود . سپس لوله یدکی به آب انبار وصل می شد و آب باران به داخل آب انبار سرازیر می شد بارانهای بهاری و پاییزی زود آب انبار را پر می کردند. تلاق ( چوب انار به ارتفاع حدود یک و نیم متر که انتهای آن حدود بیست سانت به سمت مخالف چوب رشد کرده بود و جای نگهداری دسته دلو بود) و دلوو اگر تلاق نبود ریسمان و دلو وسیله آب کشی از آب انبار بود . کردکوی هنوز لوله کشی نشده بود و معمولا از آب انبار برای آشامیدن آب بر می داشتیم . آبی شیرین و گوارا . سالی یک بار هم آب انبار تمییز می شد.  اگه باران نمی آمد آب اب انبار تمام می شد اونوقت چشم براه وجیه غب بودیم که با ارابه و مخزن آب رویش از صبح تو کوچه ها روان بود و فریاد آب سطلی دو زار سر می داد، و خرید چند سطل آب به امید باران. ننه این روزا چشمش به آسمان بود و دیدن لکه های ابر و باران نمی آمد و گویی با ما قهر کرده بود . وسط حیاط کردکوییها چاه آب قرار داشت که به آن چلو می گفتیم زمین چهار پنج متر کنده می شد و به آب می رسید . استاد چاه کن ا ز پایین دور چاه را سنگ چین می کرد و بالا می آمد محل چشمه های آب را خالی می گذاشتند و جاپاهم در نظر می گرفتند . دهانه چلو شصت هفتاد سانتی از زمین بالاتر بود و محلی بود برای نشستن . با ریسمان و دلو از آن آب می کشیدند . آب چلو سنگین بود و معمولا برای آشامیدن استفاده نمی شد اما بر ای شستشوی لباس و ظروف و ... مورد استفاده قرار می گرفت .البته گاهی در وقت بی آبی از آب چلو هم برای آشامیدن استفاده می کردیم . باران که می آمد چلو ها پر آب می شدند و آبشان زلال و سبک می شد آما در سالهای بی بارانی چلو ها هم خشک می شدند و خانواده عطش زده و بی تاب باران را آرزو می کردند . چه تعداد بچه ها داخل چلو آفتادند و مردند را نمی دانم باید از افراد مسن کردکوی پرسید وخود شرح غم انگیزی دارد. ...باران که نمی آمد و چلو ها که خشک می شدند . روی چلو را با تخته می پوشاندندوبه انتظار باران چشم به آسمان ....

آب ششدانگ برای برنجکاری بود از داخل جنگل به سمت مزرعه جاری می شد سالهای پر باران آب هم فراوان بود و دهها هکتار مزرعه زیر کشت می رفت . در خشکسالی ها میرابها صخره های رسی کنار جنگل را به داخل رودخانه تخریب می کردند تا آب گل آلود و حجم آب زیاد شود . مزارع بالا دست حق استفاده از آب را نداشتند و نزاعهای خونینی سر آب درمی گرفت و اغلب رنگ آب با خون عزیزی مخلوط می شد . مزرعه خشک می شد و خانواده ها بی رزق و روزی می ماندند. چشمها به آسمان بود و اشکها ...کاش اشکها بجای باران در مزرعه سرازیر می شدند .....

یه شاعر مازندرانی سروده بود :

 آسمان عرش عقیم

لکه ابری هم نیست

 مزرعه خشک و عبوس  

مادرم می پاشد آب چهل تاس

سر شالیزار

تا ببارد باران تا بروید شالی

وای از این خشکسالی

وای از این بد سالی

این روزا چشم به آسمان داریم و لکه های ابر ، باران گویی با ما قهر کرده است . یکی چهل تاس ننه را پیدا کند....

 


 

نوشته شده توسط ا.ش در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 ساعت 8:6 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

اي ساربان آهسته ران كارام جانم مي رود     وآن دل كه با خود داشتم با دلستانم مي رود

كه بود اين درويش شوريده كه تكيه بر ديوار خانه ، اين سان محزون مي خواند و آشفته ام مي كرد . نشسته بر كنج ديوار دست بر روي سر مي خواند :

 من مانده ام مهجور از او...

آشفته بودم آشفته تر شدم چرا چنين مي خواند و شروه مي كرد . خودم هم مسافر بودم و قرار بود كه به سفري طولاني بروم و تنها وداع با دوستان مانده بود و اينك درويش شوريده مي خواند :

كارام جانم مي رود كارام جانم مي رود ... محمل بدار اي ساربان ...

 كي شروع شده بود که اینک وقت وداع....و چه زود گذشت اين ايام .ودر وقت وداع دل چه زود مي شكند و  درويش شوريده حالا مي خواند:

 چه سازم بوقت جدايي ....

 ومن تنها وشب طولانی که تا سحر عمری باقی است وخسته چشمهایم را بستم و هنوز صدايش بگوشم مي نشست كه مي خواند:

پي ناقه اش چنان زارو گريم ....


 

نوشته شده توسط ا.ش در شنبه 14 اردیبهشت1387 ساعت 11:0 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


هذیانهای یک دیوانه (3)

 

نمي دانم پريدم يا نه . اما سبك شده بودم . چشم باز كردم شب بود . تا طلوع چقدر مانده بود ؟ كي خورشيد مي دميد؟ چقدر غصه آدمها را خورده بودم  .ياد ننه افتادم. بعد از مرگ آبجي كوچيكه ننه پير شده بود .اولش تا شد مثل اينكه كمرش شكسته بود . پوستهاي صورتش چروك خورد بعد پير شد . يعني نمي دانم اول ديوانه شد يا اول پير شد . شبها مي نشست تو ايوان ستاره مي شمرد . مي ترسيد ستاره ها كم شوند . مي گفتم سرما مي خوري ننه و ننه به من مي خنديد . نمي دانم اندوه را مي شود تقسيم بندي كرد يا نه  .نمي دانم اصلا اندوهي مانده يا همه سهم او شده و از اوبه من ارث رسيده . تا طلوع چقدر مانده بود ستاره ها را مي شمردم يكي انگار كم امده بود . خورشيد چرا طلوع نمي كرد . صبح شده بود حتما صبح شده بود . الان ننه سكينه پشت در خانه ها در مي زد و كارگران مزرعه را صدا مي زدبايد اول خروسخوان راهي شد و گرنه صاحب مزرعه ناراحت مي شد . تمام مزرعه پر شقايق بود . شقايق هاي وحشي . تو دلم يواشكي مي گفتم آخ اگه الان سعدي اينجا بود يا حافظ چقدر شعر مي گفتند . اما براي صاحب مزرعه اينا علفهاي هرز بودند و بايد مي كنديم . و ما بيرحمانه مي كنديم بايد نسل هرچه شقايق بود مي كنديم و من تو دلم برايشان مويه مي كردم برايشان مي خواندم و بلند بلند شيون مي كردم و صداي صاحب مزرعه بلند مي شد كه باز اين ديوانه را چرا اورديد و ديوانه مي خواند كه : سايه تون سنگينه مولا ... شايد مي خواندم : نوايي نوايي ....  مي خواندم مي خواندم آنقدر كه دهنم كف مي كرد و آنها شقايقها را ريشه كن مي كردند و زير افتاب دسته مي كردند تا خشك شوند تا نسلشان ور بيفتد. اين روزا مثل وقت امتحان بچه ها بود نه همديگر را مي ديديم نه حوصله هم را داشتيم استرس امتحان ما را مي كشت و تنهايي ديگه نگران نگاهاي نگران نبوديم آينده ما مهم تر بود . گويي ما بوديم و تمامي دنيا در مقابل ما .... آسمان را نگاه كردم كي طلوع مي كرد شب زنده داري خسته ام كرده بود . باد مي آمد نسيم . تنهايي ديوانه ام نكند خوب است . نميدانم كه تا پايان فصل وجين دوام مي آورم يا بايد مثل ننه به زنجيرم بكشند . تو تاريكي چشم دراندم يكي مي آمد بايد مي آمد خيلي وقت بود منتظرش بودم .انتظار مرا بيش از داغ شقايقها كشته بود يكي مي آمد سرم را رو كپه شقايقهاي خشك شده گذاشتم و خواندم نوايي نوايي .... چشمانم را بستم اخرين شقايق كنار چشمهايم مي لرزيد . حالا مي توانستم طلوع خورشيد را حس كنم نور مرا احاطه كرده بود....


 

نوشته شده توسط ا.ش در جمعه 13 اردیبهشت1387 ساعت 8:2 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


هذيانهاي يك ديوانه2(غزل خوان)

 

با یادت

 

 

آرام چشمهايم را باز كردم نور از لابلاي درختان عبور مي كرد و فضا را روشن كرده بود . بلند شدم لباسهايم را مرتب كردم زير پايم پر بود از بنفشه هاي وحشي . نسيم مي وزيد و لطافت هوا را دو چندان كرده بود بايد عجله مي كردم منتظرم بودند شش هفت نفري منتظرم بودند . وارد كه شدم سرفه كردم هنوز نفس كشيدن برايم سخت بود تو سالن سرفه كردم و وارد شدم . بايد از فلاني در فلان سال مي گفتم و مرگ فلاني و معاهده فلان . خيره نگاهم مي كردند و من بي تاب كه زمان هر چه زودتر بگذرد . فكر پرواز بودم و در واقع ساعات وداع بود . خسته بودم و شتاب داشتم براي رفتن و آنها نمي دانستند . به حكايت فلان مي خنديدند و من خسته بودم و فكر وداع و فكر رفتن راحتم نمي گذاشت دستمال را يواشكي جلو دهنم گرفتم و سرفه كردم و يواشكي نگاهش كردم. ظاهرا خوب شده بودم خدا را شكر كردم كه جلوي آنان ابرويم را نبرد . سير نگاهشان كردم . ظاهرا يكي شان سردرد داشت و قرصي نبود . خبر نداشت كه من سالهاست نمي توانم قرص بخورم برايم ممنوع است و بايد درد را تحمل كنم دردهاي سخت را مرگ آوررا اما مسكن ممنوع . از پنجره يواشكي به البرز نگاه كردم با لكه هاي ابر بالاي آن چه زيبا بود .جان مي داد براي پرواز از بالاي آن . چه كيفي مي كردند كايت سواران. يكبار ديگر نگاه كردم فضا اتاق  آنقدر كوچك بود كه نمي توانستم نفس بكشم . بايد مي رفتم . شتابان بيرون آمدم . ياد يه دختر سيده افتادم كه دانشجو بود و كاميون به ما شينش زده بود و  رفته بودو ما را داغدار كرده بودياد مصيبت حضرت زهرا افتادم كه شهيد تورجي براي شهيد خرازي مي خواند كه : از بين آن ديوار و در زهرا صدا مي زد پدر. نمي دانم او هم مثل فاطمه اطهر در لحظات آخرين پدر را صدا زده بود يا نه ... دوباره حالم بد شده بود راه گلويم بسته شد  تف كردم دوباره خون پاشيد تو هوا . باز مجنون شدم سرم سنگيني مي كرد .شروع كردم به خواندن غزل. يكي سر غزل با من كل كل مي كرد و من ميخنديدم . گرم بود كتم را كندم . دكمه هاي پيرهنم باز نمي شد پاره اش كردم .پيرهنم جر خورد نشستم كنار جوي آب و شروع كردم به خنديدن . بچه ها دورم جمع شدند و مي خنديدند . بچه ها جمع شده به من اشاره مي كردند. يكي با چوب به سرم زد . هيچي نگفتم چه بايد مي گفتم آنان از جنون از درد هاي كشنده سر از تركيدن شقيقه چه مي دانستند . سردرد  ناراحتم مي كرد دراز كشيدم اما افتادم داخل جوي آب .دور و برم آدما جمع شده بودند صدايشان گنگ بود چه مي گفتند؟فقط صداي يكي برايم مفهوم بود كه از ديدن حالم ترسيده بود و مهربان مي گفت هر چه مي خواهي غزل بخوان و من  خنديدم و گفتم چشم و او با تعجب نگاهم مي كرد. از گوشه چشمم به آسمان نگاه كردم آبي بود صاف بدون لكه اي ابر جان مي داد براي پرواز. خسته شده بودم تحملم طاق شده بودتنهايي مرا كشته بودچه جان سخت بودم اين سالها دست زدم زير گوشم و شروع كردم به خواندن سرفه اما امانم نمي داد. گریه کردم وپیش خودم گفتم این اشکهاخونبهای عمر رفته من است. صداي بال مي آمد نمي دانم كسي ديگر هم شنيد يا نه  چشمانم را بستم و پريدم ......


 

نوشته شده توسط ا.ش در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 ساعت 6:0 بعد از ظهر موضوع شعروادب | لینک ثابت


میل رادکان

میل رادکان کردکوی


 

نوشته شده توسط ا.ش در دوشنبه 9 اردیبهشت1387 ساعت 10:23 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


هذيانهاي يك ديوانه 1(آغاز ديوانگي)

 با یادت

 

 

 سر به ديوار كوبيدم دو بار شايد هم سه بار نمي دانم شايد هم تا صبح . خون از پيشانيم از كناره گوشهايم از لابلاي موهايم سرازير بود . بالشم خيس بود از خون و شمد هم . دستمال را روي چشمهايم انداختم خيس شد . دستمالي دوباره . بي تابي كردم بيتابي . شروع كردم به خواندن .چه مي خواندم نمي دانم آوازي گنگ بود در وصف هجران. بلند شدم خسته بودم خسته ومانده و راه افتادم تلو تلو خوران . نفسم بزور مي آمد .لب مزرعه كنار جوي اب نشستم . سرد بود هوا خيلي سرد بود شايد باران مي آمد شايد هم خون روي سرم بود كه چكه مي كرد پيرهنم خيس بود نمي دانم از باران بود يا رد خون خيسش كرده بود. چشمهام نمي ديد خيلي وقت بود كه نمي ديد .سرم را داخل جوي كردم گل روي سرو صورتم نشست . صداي شيهه اسب مي آمد . صبورانه نشستم . لرز كرده بودم . دور مي شدم از شهر از آدمها . جلويم سر بالاي بود و من ضعيف و بي رمق . راه ليز بود ومن بي كفش . سرد بود و من بي لباس . تاريك بود و من كور . يكي بايد مي آمد يكي بايد دستم را مي گرفت ولي مدتها بود كه راه مي رفتم و هيچكس دور و برم نبود . من بودم و تنهايي .يكي هم نبود كه برايش در اين دم آخر درد دل كنم . يكي هم نبود حرفهايم را بشنود . زير درختي نشستم نارون بود شايد هم نمدار بوي گلهايش را حس مي كردم . ان دورها نوري كورسو ميزد اگر بهش مي رسيدم . آخ اگه بهش مي رسيدم . خسته بودم مدتها بود خسته بودم تنها بودم سالها بود خو كرده بودم به تنهايي . خو كرده بودم به اينكه شبيه آدمهاي دور و برم حرف بزنم . بيچاره آدمها نمي دانستند كه من لالم مدتهاست كه لال شده ام . خنده ام مي گرفت تو دلم مي خنديدم از اينكه فكر مي كردند من هم يكي از اونام . داشتم مي گريستم تو دلم مي گريستم و آنها فكر مي كردند كه مي خندم با آنها همزبانم . با دستهايم چنگ مي زدم به علفهاي دور و برم .شب چه تاريك بود و آدمها به  نور چراغهاي نئون عادت كرده بودند . هيچكدام نور را نديده بودند همان كه چشمهايم را سوزانده بود . فكر مي كردند چشمهام بخاطر بيماري كور شده نمي دانستند نور چشمهايم را اذيت كرده بود.سينه ام مي سوخت گوشه ريه ام سوراخ شده بود و با هر نفسي مي سوخت و خون به دهنم مي پاشيد شور بود و بد مزه . از گوشه لبم سرازير مي شد و روي گردنم روان مي شد . بوي گل مي آمد بوي گل بنفشه . روي زمين دست مي كشيدم تمام زمين پر بود از بنفشه ارغواني رنگ يا آبي . نمي ديدم فقط تصور مي كردم اما بويش را حس مي كردم . روي بنفشه ها شبنم نشسته بود دستم خيس شد بوي خون با بوي گل مخلوط شده بود دراز كشيدم سر روي بنفشه ها و جشمانم را بستم . صداي سم اسب مي آمد . تنهاييم تمام مي شد. چشمانم را بستم ....


 

نوشته شده توسط ا.ش در دوشنبه 9 اردیبهشت1387 ساعت 5:13 بعد از ظهر موضوع شعروادب | لینک ثابت


عطر گلهای نمدار

زیر شاخه های پهن و گسترده درخت نمدار نشسته بودم .آخه نمدارو خی