تبليغاتX
کردکوی بهشت گمشده
TinyPic کردکوی بهشت گمشده
بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....

مثل روزای قدیم شده بود من  کنار پنجره نشسته بودم و چشم انداز بیرون را نگاه می کردم  اون دورها یه گله گوسفند ارام در مزرعه می چریدندو درگوشه ای تراکتوری مشغول شخم زدن بود.و کمباینی اخرین مزرعه باقی مانده گندمی را درو می کرد.یک روستایی کنار آتش زیر درخت گردویی نشسته بود و به انتظار قل زدن آب به آتش چشم دوخته بود . همه چیز مثل روزای قدیم بود جز اینکه جمعی در کار نبود و تو تنها نشسته بودی مثل همیشه و سرت پایین بود . چه باید می گفتم همه حرفهامو با دقت شنیده بودی و عمل کرده بودی .اما شاید حرفی باقی بود که گفته نشده بود . حرفی که نیازی به گفتنش نبود آنی که باعث شده بود که اینجا بیای و باشم . از پنجره بیرون را نگاه کردم روستایی چای داغ را با لذت می آشامید . گفتم بیچاره یه همزبان نداره و تو گفتی خیال می کنی اون بادرخت و گل و بوته و سنگ وچوب حرف می زنه و پاسخ هم می گیره .ای وای راست می گفتی .خودم اینو بارها گفته بودم و چقدر کم حواس شده بودم این روزا و چقدر کم حوصله حرفهای خودم از یادم رفته بودند. حتی اینجا هم نمی آمدم حوصله شو نداشتم در تنهایی بشینم و به درو دیوار نگاه کنم وگفتم که حوصله نداشتم دیگه نمیام و تو گفتی اوه دوروبرت پرند ادما و راست می گفتی اما مشکل اینجا بود که همدیگر را نمی دیدیم هیچکی هیچکی را نمی دید انقده کار بود انقده دغدغه که ادمها را می کشت . خودت می دونی چی ها را می گم و هر کدام از ما تنها بودیم و دنبال دغدغه هایی که آخر کار معلوم می شد دغدغه نبودند و یه اتفاق ساده و ناگزیر بودند و تو سرت پایین بود و ساکت گوش می کردی مثل همیشه.و نگران بودی برای اونایی که رفته بودند بی هیچ نشانی و گم شده بودند و من از پنجره خط افق را نگاه می کردم که لکه های سفید و نو  ابر آرام روی سیاه بند به همدیگر متصل می شدند طوفان در راه بود باید مواظب می بودیم...

+ نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 8:55 قبل از ظهر  توسط ا.ش | 

فاصله کوه تا دریا کوتاه بود و پر شیب .ارتفاع از سطح صفر در دوساعت راهپیمایی به سه هزار متر می رسید و هوا هم که در طول بهار و پاییز ابری بود و مخصوصا باران بر جنگل زیاد می بارید و جویهای کوچک رودی می شدند خروشان که به سمت دریا روان می شدند . ما به رودخانه روبار می گفتیم مثل بالاجاده روبار یا کارد مله روبار یا میاندره روبار. بخاطر شیب زیاد زمین رودخانه در مسیر خود دره عمیقی حفر می کرد و گاهی دهها متر از دیواره اطراف پایینتر می رفت. اما به نزدیکیهای روستا که می رسید عمق بستر رودخانه بخاطر شیب کمتر جلگه کمتر می شد. عرض رودخانه هم بیش از هفت هشت متر تا ده دوازده متر نبود . در بالا دست روستا انجا که جنگل به روستا وصل می شد آب رودخانه تمیز بود و زلال و در بستری از ماسه های رودخانه جریان داشت .سرد و قابل اشامیدن. صخره های دو طرف رودخانه هم از گل رس بود محکم و استوار .کافی بود در قسمت باریکتر رودخانه در محل پیچی مسیر اب را سد کرد تا استخر طبیعی درست شود که جان می داد برای شنا.

برای درست کردن استخر بچه ها جمع می شدند .ابتدا سر شاخه های کلفت درخت را صاف می کردند و به فاصله یکمتری به کف رودخانه می کوبیدند و فواصل آنرا با سر شاخه های نازکتر پر می کردند . عده ای هم مامور درو چماز نوعی سرخس وحشی می شدند و با صبر و حوصله چماز را از پایین لابلای شاخه های  داخل اب می گذاشتند بطوریکه چند قطره بیشتر اب نشت نمی کرد.روی هر قسمت را هم با سنگ محکم می کردند . ارتفاع سد را حدود دو تا دو نیم متر می گرفتند و اب از روی سد سر ریز می کرد . چون معمولا ارتفاع صخره دو طرف خیلی بالاتر از سطح اب بود با دقت روی صخره را تا سطح اب پله های گلی می زدند. البته رفت و امد با پاهای گلی خیلی زود پله را خیس می کرد وم خیلی ها در نیمه راه لیز می خوردند و به داخل اب سقوط می کردند. تو همین سدها بود که ما شنا را یاد می گرفتیم خیلی ها از بالا روی صخره خود را بداخل اب پرت می کردند انهایی که شنا بلد نبودند دو لنگه بیژ اما و سرکله ان را با کل یا نخی می بستند و سپس انرا خیس کرده و تویش فوت می کردند تا باد شود حالا بیژاما مثل لاستیکی دو لنگه شده بود که می شد زیر شکم گذاشت و دو پایه ان از دوطرف کمر بالا می رفت و فرد روی اب غوطه می خورد و شنا می کرد .دهها نفر تو اب غوطه می خورند. این روزا مدرسه تمام شده بود. گرده ای نان دو سه عدد گوجه فرنگی و یکی دو دانه خیار غذای روزانه بود از صبح وارد اب می شدیم تا ظهر ظهر ناهاری خورده دو باره اب بازی شروع می شد. غروب بیرون می امدیم و در افتاب می ایستادیم تا خشک شویم سپس لباس را پوشیده و خسته و بی جان راهی خانه می شدیم و فرصت نبود به رختخواب برسیم سر سکو خوابمان می برد....

+ نوشته شده در  جمعه 5 تیر1388ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

شانه هایم درد گرفته بودند .دیگه توان حمل یه دسته هیزم را نداشتم .اونم تو سربالایی  دم کرده جنگل. گم شده بودم .خیلی وقت بود گم شده بودم تو این جنگل دم کرده و بخار گرفته .خیلی وقت بود گم شده بودی و من همه جا را گشتام و نه راه را پیدا کردم نه تو را . خستگی توان را از من گرفته بود و تنهایی دیوانه ام می کرد مثل همیشه . کناردرخت بلوط پیر در نیمه راه قله نشستم .اینجا همیشه می نشستیم اما حالا تنها بودم .درختها پر شاخ و برگ بودند و من از شکاف برگها به اسمان نگاه کردم طولانی .اسمان آبی بود تا اوج و هیچ پرنده ای پر نمی زد .چقدر خواب الوده بودم و کاشکی می شد چشمها را می بستم و باز که می کردم می دیدم زمان گذشته .انقدر که همه چیز همه دغدغه ها همه دلتنگیها درش حل شده .باید می خوابیدم این روزها بی خوابی اذیتم می کرد اون پایین دره بود کنار قله .این دره همیشه ساکت بود و چند بار دیده بودم شوکایی تنها در انجا سرشاخه های تازه تمشک را می چرد اما حیفم امد بهش تیراندازی کنم .گفتم بزار حسابی بخودش برسد گفتم حیفه نسل شوکاها و اهوها بر انداخته بشه .فقط بخاطر اینکه من لذت خرد کردن گوشت شکار را زیر دندانهایم احساس کنم .... چقدر اشفته بودم بعد این همه سال راه را گم کرده بودم و باید دقیق می گشتم تا پیدا کنم .تا شب تو راه نمانم.ننه چقدر دلش برا ادمهای تو راه مانده می سوخت چقدر غصه شان را می خورد.تو چرا گم شده بودی.؟ دوباره به آسمان نگاه کردم سرم پر شعر پر سرود پر ترانه بود .چشام را تنگ کردم .میگفتند ستاره ها تو اسمان سرجاشون هستند فقط روزا ما نمی تونیم او نا را ببینیم .هیچ ستاره ای پیدا نبود . تا من ترانه امشب در سر شوری دارم را بخوانم و برسم به اونجا که با ماه و پروین سخنی دارم.اما الان که لال شده بودم .و چقدر خوابم می امد. باید می خوابیدم  شاید وقتی بیدار شدم  ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط ا.ش | 

نفس کشیدن دشوار بود و هنوز راه تا بالای چکل امتداد داشت و برای دیدن امتداد راه باید سر را بلند می کردم.هوای خرداد دم کرده بود و نوعی شرجی خاص جنگل همراه بوی پلم وتمشک و  عرقی که از پیشانی سرازیر می شد و لباس های خیس خیس . باید می نشستم اما فرصت نبود اگه می نشستم خوابم می گرفت و با این لباسها حتما سرما می خوردم.خیلی ها چشمشان به من بود .یعنی منو که نمی دیدند اما منتظرم بودند و می گفتند این دفعه چقدر دیر کرده .کجاست؟ ومن خسته و تبدار در نیمه راه چکل بعد از سیاهبند مانده بودم اگه به چکل سر میرسیدم دیگه راهی نبود یه کمرکش تا کال نو و بعدش جیکا چشمه و درازنو .اما من تو چکل مانده بودم وسط راه مالرو با سنگهای عظیم دو طرف راه باریکی که تو چکل پیچ و خم می خورد و بالا می رفت و هیچ جا دیده نمی شد. اون همه  دو صبگاهی و تعلیمات وامزش نظامی و غرب از اسپیدار و گلان دزلی و سینه خیزهای  شلمچه و حلبچه افاقه نکرده بود . خسته پشتم را بدیوار دادم یه عمر مجاهده به نظر خودم باد هوا شده بود و حالا در سخت دان چکل گیر کرده بودم و با هر نفس سینه ام می سوخت . رادیویم روشن بود و داستان صبح جمعه پخش می کرد فکر کنم حکایت یه بچه بود تو سن شانزده هفده سالگی که با دو نفر سر دوستاش کل کل می کرد و من حوصله شنیدنش را نداشتم چقدر سبک بود این داستانهای صبح جمعه انگار نه انگار که سی سال از انقلاب گذشته . بعد  اون همه سال  بعد هشت سال جنگ و صدها حادثه بعد از جنگ .باز بیست سوالی هایی بازی می کردند که حالم را بهم میزد مثل الان که خسته بودم رادیو را خاموش کردم . پیش خودم گفتم که با این سینه به چکل نخواهم رسید و شاید بهتر باشه که برگردم .اما یاد عهدم افتاد که باید تا ته خط را می رفتم امسال فرصت نکرده بودم درازنو بروم و این بود که گفتم یه چرت می خوابم و می روم.

بیدار که شدم سبک شده بودم بلند شدم قبراق چکل سر اون بالا بود اهسته براه افتادم و حساب انرژی و نفسهامو داشت . به مجری رادیو خندیدم و دلم به حال جوانک سوخت اما به من ربطی نداشت دور نمای درخت الوچه سر چکل دیده می شد. در چکل سر الوچه ها این فصل گل می کردند و غرق گل می شدند پا درخت الوچه نشستم حالا این بالا نسیم می امد و سیاهبند زیر پایم خفه و خاموش بود با لکه های ابری که رویش تشکیل می شد تا کال نو راهی نبود اگه شتاب می کردم قبل از غروب جیکا چشمه بودم و شایدم شب را پیش صادق شفت می ماندم . اخ صادق چقدر قشنگ می خواند :زن صادق نشو صادق فقیره..خوراک صادقت نون و پنیره....

صدایش قشنگ نبود اما پرسوز بود مناسب این روزای من...

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

روز معلم

 

ماو معلم خوب ما

غصه دار بودم غصه دار بوديم آقا معلم فقط به بعضي بچه ها توجه داشت و ما را نمي ديد . براي جلب توجه او خود را مي كشتيم . درسهايي را كه هيچوقت نمي خوانديم خوانديم برنامه ريزي كرديم با هم ، و شروع كرديم به خواندن . آقا معلم فوتبال دوست داشت و ما شديم فوتباليست ، اقا معلم هيزم مي خواست براي بخاري ، غروبها يك پشته هيزم به خانه اش مي برديم . و او به ما محبت مي كرد اما برايمان كم بود . همه محبتش را مي خواستيم وقتي با هم بوديم و از ارزوهاي خود حرف مي زديم آرزو مي كرديم كه كاش او پدر مان ، دايي مان ، عمويمان  و .... بود و چقدر خوشبخت مي شديم . همه مي خواستيم معلم شويم مثل او ، هر فداكاري را براي او ميكرديم و اگر مي خواست برايش مي مرديم ، اما او گويي ما را نمي ديد و محبتش را براي همه ما تقسيم مي كرد و اين ما را ناراحت مي كرد در عالم بچه گي با او قهر مي كرديم با او كه نه با خودمان كه چيزي در خور او نداشتيم وگرنه با تمام وجود نثارش مي كرديم عاشقش بوديم ديوانه او....و سالهاي دوره راهنمايي مثل برق و باد تمام مي شد . و خبر امد كه معلم ما منتقل شده است و امسال خواهد رفت با ور نمي كرديم ودعا مي كرديم كه دروغ باشد . وقتي كه آمد از خودش پرسيديم گفت كه درست است منتها تا پايان سال با هم هستيم . و اين گونه ما تبدار شديم و بي انگيزه . غروبها چند نفري روي تپه مشرف به روستا در مزرعه نخود روي علفهاي سبز دراز مي كشيدم و غمگنانه از وداع سختي كه در پيش بود حرف ميزديم . خيره به ابرهاي سياه نگاه مي كرديم واز آرزوهاي دست نيافتني حرف مي زديم . .... هيچ چيز در خور او نداشتيم و من البته گلايه ام باقي بود از تو جه زياد او به برخي و ... اين بود كه غمهاي دل كوچكم را در نامه نوشتم در حالي كه مي گريستم . و نامه را به درخانه اش بردم و از پنجره به داخل انداختم . آن شب را تب كردم از اين كه عزيزي را ناراحت كرده ام و با دست خود خنجر به قلبم زدم ... روز آخرين روز سختي بود . معلم با صلابت ما كه مهر و شادي و دوستي و ... را با اوياد گرفته بوديم سخت عبوس وارد شد و نشست پشت ميز شكسته كلاس چشم در چشم همه و گفت كه تمام شد وامروز آخرين روز است و شايد ديگر همديگر را نبينيم . بغض ابتدا گلوي او را گرفت و خيلي زود به صورت هق هق بچه ها تمامي كلاس را پركرد روزي سخت بود سخت . آنجا غم وداع را فهميدم با تك تك ما دست داد و سرمان را بوسيد . وگفت نامه اي را كه يكي از عزيزان نوشته است خوانده و آن عزيز اشتباه مي كند شايد روزي به هم رسيديم و پاسخش را از من گرفت و ... وديگر نماند و رفت و رفت و ديگر نديدمش ......

اينك معلم بودم و از پس سالها ديدمش . روبوسي و دست بوسي و خاطرات با طراوت كودكي و من نتوانستم رازم را بيش از اين حفظ كنم و گفتم كه نويسنده نامه من بودم . و او از رنج بي پدري از رنج غربت برخي از بچه هايش يعني همكلاسيهاي قديمي  و نياز شديد آنان به محبت  صحبت كرد كه با جستجو در انبان خاطراتم تمامي تاييد شدند . پيرمرد البته از خواندن نامه ام با وجود خامي مطالب ان رنج كشيده بود و اين را به من گفت . پيرمرد پدر دوم ما بود با اين تفاوت كه پدر تنها شش فرزند داشت اما او صدها و هرسال هم بيشتر مي شدند و هر كدام او را متعلق به خود مي دانستند و محبت او را تنها براي خود مي خواستند و انتظار هيچ بي مهري نبود حتي هنگام خستگي هاي مرگ آوراو حتي هنگام سردردهاي كشنده او . حتي هنگام رنج بيماري همسر و فرزند . او حق نداشت از رنجهايش بگويد . از تنهاييهايش از غصه هايش ما  او رامثل پدر مي ديديم و فقط و فقط بايد مهر نثار ميكرد و اينگونه بود كه معلم ما زود فرسود هرسال به اندازه رنج دهها و صدها فرزندانش تكيد و پير شد و ما اين را نمي فهميديم و گلايه هايمان هر روز بيشترمي شد ونمي دانستيم كه او يكي از خود ماست با همه مشكلات ما منتها  با دل خونين لبهاي خندان خود را نثار ما مي كند و سنگ صبور دلهاي پر غصه ما مي شود كاش ما مي دانستيم گنجايش دل دريايي او چقدر است كاش ما از رنجهايش از تحقيري كه به خاطر معلم بودن مي شد خبر داشتيم كاش علت غمهاي ته چشمانش را مي فهميديم و مي دانستيم اما نفهميديم و ندانستيم ..... كاش دوباره يه روزي به هم برسيم آن روز من برايش مي ميرم واقعا مي ميرم ......

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

و اگر عشق نبود به كدامين بهانه مي گريستیم مي خنديدیم؟

كدام لحظه ناياب را انديشه مي كردیم

و چگونه عبور روزهاي تلخ را تاب مي آورديم

آري بي گمان پيش از اينها مرده بودیم اگر عشق نبود

 معلمی نوعی  عاشقی است، شور است و سوختن ، سوختنی که شاگرد می فهمد و با تمام وجود درک می کند . اینست که اگر هم عتابی باشد و تنبیهی ، در گذر زمان فراموش می شود و شاگرد از پس سالها گذر عمروقتی دوباره معلم را می بیند  یاد سوختنش در کلاس  وعشقی که به پیشرفت آنان داشت در خاطر او زنده می شود و او را به احترام وا می دارد .

کلاسهای درس در کردکوی نه به مفهوم امروزی کلاس بود و نه با استانداردهای فلان و فلان .... اتاقهای   کاه گلی با پنجره ای کوچک و سقفی از تیر و تخته و بخاری هیزمی گوشه اتاق  و تخته سیاه و گچ. میزو صندلیهای بزرگ چهار و پنج نفره و دانش آموزان موجوداتی دوست داشتنی با چشمانی متعجب و ترسان و سرهای تراشیده و یقه های سفید . و کتابها با نقاشی های ابتدایی و قلم و دوات و کاغذهای کاهی که مرکب روی آن پخش می شد.

درسها سنگین بودند از کلیله و دمنه تا گلستان و بوستان و ترس از ناظم با ترکه های آبدار ش و حکومت نظامی در سالن و حیاط مدرسه.

و فراش موجودی صبور که سر در پی دانش آموزان تا زیرزمین خانه ها و عمق جنگل را جستجو می کرد و گاهی دانش آموز فراری را مثل گوسفند بر شانه به مدرسه می اورد.

ومدیرفردی با دیسپلین و قابل احترام.

ما شاهد سوختن معلمین مان بودیم . معلمهای ما اکثرا غریب بودنداز دیاری دیگر یا از شهرهای همسایه . و عموما مجرد ، وما نظاره گرتحلیل و آب شدن شان  در کلاس  بودیم و می دیدیم با چه عشقی و چه شوری  سعی دارندکه الفبا را به ما تعلیم دهند و ما از برق چوب و فلک واز اخم او می ترسیدیم اما با این وصف او کعبه آمال ما بود و تجسم آینده ما واین بود که همگی می خواستیم که معلم شویم . از همه کارش تقلید می کردیم از نوع کفش پوشیدنش تا لباس و .... حرف زدن و دادزدن حتی چوب زدنش . اوبه ما اخم می کرد و ما دوستش داشتیم چون شاهد سوختنش بودیم . می دیدیم که چگونه در کلاس آب می شود و غم ما را دارد .

امروز از پس گذر سالهای عمر  با دیدن معلمی از از نسل دیروز بی اختیار مهرش به یادمان می آید و سوختنش و .... دست پر مهرش را می بوسیم . و عاشقانه به چهره خسته اش خیره می شویم . اردیبهشت ماه معلم است . وهفته وروز معلم . مبارک باد

+ نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

سال دوم بوديم يا سوم خوب يادم نيست . اما سال عجيبي بود .  تحت تاثير حرفهاي او بود يا رقابتي كه بين ما بوجود امده بود يا عشق به آينده اي زيبا كه براي ما ترسيم شده بود، خوب يادم نيست . اما خود را كشته بوديم يه بار معلم به من گفت چرا چشمهايت خوني نيست . مگر درس نمي خواني ؟ و من خجالت كشيدم و گفتم من چشمهايم پف مي كند و معلم خوشحال شد ومن از خوشحالي او بيشتر خوشحال شدم. امتحانات ان سال مثل برق و باد رسيد و هنوز درسها را خوب نخوانده بوديم . اما از شدت خواندن سخت ضعيف شده بوديم . حالت چهره مان يه جوري پر جذبه شده بود و عارفانه . چهره مان لاغر شده بود از شدت التهاب و اين را هركسي كه ما را مي ديد مي فهميد. حتي آق معلم ما هم از ديدن بي تابي هاي ما ترسيده بود و يك بار به من گفت ترمزبريدي ؟ من به اين گونه درس خواندن راضي نيستم شماها درس مي خوانيد با خودكشي مي كنيد و نمي دانست كه از شنيدن حرفش چقدر خوشحال شدم . روزهاي امتحان ، سخت و سنگين مي گذشتند . كتابها سنگين بودند اما وظيفه ما خواندن بود حال ديگر ما عاشق بوديم و بقول سعدي عاشقان كشتگان معشوقند برنيايد زكشته هيچ آواز . مي خوانديم ومي خوانديم . به عشق آق معلم به عشق آينده و به خاطر روزهاي كه سريع مي رفتند و ما مي خواستيم تمام نشوند و جمع ما هميشه جمع و با هم باشيم . امتحان كه تمام شد بي تاب نتيجه بوديم . يعني نتيجه براي ما خيلي مهم نبود اقا مهم تر بود و ديدن لبخند رضايت آميزش تماشايي تر و ما به عشق آن لحظه ، لحظه شماري مي كرديم . فردا نتايج اعلام مي شد و من تبدار بودم آن روز تمامي نداشت هر جوري كه مي خواستم سرم را گرم كنم نشد تا غروب مثل مرغ سركنده نيمه جان بال بال زدم به اميد شبي كه زود خواهد رفت . اما يكي از طولاني ترين شبهايي زندگيم را تجربه كردم . مي دانستم كه امتحاناتم را خوب داده ام اما مي ترسيدم از عتاب آقا مي ترسيدم يعني آقا معلم كه چيزي نمي گفت . نه فقط چيزي نمي گفت .بلكه براي ما مي مرد . حتي نگاه غمگين يكي از ما او رامي كشت و ما از همين غم چهرهاش مي ترسيديم . يه بار عنان از دستم رفت رو به قيافه غمزده اش گفته بودم اقا ما براي شما مي ميريم شما را چه مي شود ؟ و مثل هميشه پاسخي نبود .  شب تاز ه شروع شده بود همراه با  بي تابي من يكشنبه بوداما من حتي حوصله خود را هم نداشتم . يه بار يه جايي خوانده بودم كه : در رفتن جان از بدن هرنوعي گويند سخن . من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي رود . اينك حكايت من شده بود . تجربيات غريبي بود باما چه كرده بود اين معلم . فكر فردا و نشستن در دفتر مدرسه رودر روي معلم و چشم دوختن در چشمهايي كه نگاه به آن مرا مي ترساند و خجالت از نمرات داشت مرا مي كشت . چقدر راحت بودند دیگران  بي خبر از دنياي عشاق ، و مجانين ، بي خبر از قصه هاو غصه هاي تنهايي ما . به ايوان رفتم و چشم دوختم به ستاره ها ، و پرسيدم .ازخودم پرسيدم الان چند نفر مثل من به آسمان چشم دوخته اند . زهره در آسمان نورافشاني مي كرد و دب اكبر با ابهت آن بالا جا خوش كرده بود . خيلي وقت بود كه آسمان را نديده بودم . ونمي دانستم كه شب هم رمز و راز خود را دارد خيره به اسمان دنبال ستاره خودم مي گشتم و زير لب شعري را كه در كتاب فارسي خوانده بودم زمزمه مي كردم كه : شب عاشقان بي دل چه شبي دراز باشد و ....

صبح ساعت 5 از خواب بيدار شدم رو به آمام رضا نذر كردم . چرا اين همه بي تاب بودم . براي خودم هم عجيب بود . 8صبح در مدرسه بودم و نمرات را يادداشت مي كردم . از 17 پايين تر نداشتم و 20 هم داشتم . همانجا در خنكاي سايه صنوبري نشستم به انتظار دوستان . امروز را بر عكس ديروز نمي خواستم تمام شود . ساعت 10 بود كه معلم امد . خسته و اندكي قوز كرده و رو يك پا ، انگار كه كمر درد داشت و مانده بودم كه به دفتر بروم يا نروم بروم يا نروم . و رفتم . سرش روي كاغذها خم شده بود و سخت مشغول خواندن بود. در زدم و سرش را بلند كرد . لبخند تمام پهناي صورت غم زده اش را پر كرده بود يعني  راستش صورتش اصلا غم زده نبود . انگار ده سالي جوان شده بود آنقدر كه اولش نشناختم و نشستم . و چشم در چشمهايي با محبتش سير تماشايش كردم اي كاش امروز تمام نمي شد . حال ديگر به سمت افق حركت نمي كردم پرواز مي كردم . افق آنجا بود فقط بايد دستم را دراز مي كردم و لمسش مي كردم . و او شاد و سرخوش مي خنديد وفريادش هنوز هم در گوشم مي پيچد كه مي گفت برو برو نمان .تو به اينجا تعلق نداري و ....

بعد از اين نور به آفاق دهم از دل خويش              كه به خورشيد رسيديم و غبار آخر شد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

مثل برق و باد مي گذشت و سال تمام مي شد يه چيزي ما را با معلم مان پيوند مي داد كه تا حالا تجربه نكرده بوديم . آن سال را نمي خواستيم كه عيد بيايد . دلتنگ بوديم دلتنگ كنار هم بودن دلتنگ معلمي كه نمي دانم از كجا پيوند هاي نزديكي با او پيدا كرده بوديم از كدام كلاس شروع شده بود نمي دانم اما روز بروز بيشتر شيفته مي شديم و اولين سالي بود كه عيد را نمي خواستيم بيست و هشتم اسفند بود كه به دفتر مدرسه رفتيم براي خداحافظي داشت مي رفت اهل ديار ما نبود مي خواستيم روز تمام نشود و ساعت جدايي نرسد اولين سالي بود كه عيدش با دلتنگي شروع مي شد . گفت آنقدر آشفته ام و آن قدر دغدغه هاي معمولي گرفتارم كرده كه حتي فرصت نكردم برسم كهن، عيدي اي حاضر كنم و فرصت نداشتم كارت تبريكي بخرم و مرا مي بخشيد . وما البته حتي به محبت صدايش هم راضي بوديم . من  گفتم در وقت دغدغه هايت خيلي بد اخلاقيد و ما مي ترسيم . گفت اي واي پس من هميشه بد اخلاقم چون هميشه دغدغه دارم اما چشم ديگر بد اخلاقي هاي مرا نخواهيد ديد . گفت نمي دانم از كجا شروع شد اما حالا ديگر راستي راستي بچه هاي منيد و مي خواهم خوشبختي تك تك تان را ببينم . فراق غم امروز ديروز نيست تابوده اين غم بوده اما شما ها كه در فكر ساختن دنياي بهتريد ومسافران وادي روشنايي بايد تحمل فراق را داشته باشيد كه طبيعي است . ما آن لحظه جوابي نداشتيم . مدتها بود دنيايمان با ديگران فرق داشت انچه ما را خوشحال مي كرد براي ديگران نا مفهوم بود و آنچه كه ديگران بدنبالش بودند ما را متعجب مي كرد. كي اينگونه شده بوديم نمي دانم اما تفاوتهايمان را هم خود مي فهميديم هم ديگران . حالا محكم بوديم و اميد وار، پوچي برايمان مفهوم نداشت . شكست نا اميدمان نمي كرد و   روزها را كم مي آورديم مي خوانديم مي نوشتيم يادداشت مي كرديم آنقدر مي خوانديم كه از معلمهايمان جلوتر بوديم ، به حركت در آمده بوديم و مي دانستيم كه ديگر هيچ مانعي جلو دارمان نيست بايد مي رفتيم آينده از آن ما بود . و اينك عيد مي رسيد هم از معلممان جدا مي شديم هم مي ترسيديم از تلف شدن وقتهايمان . ننه اما متعجب بود مي گفت چه شده ؟ به همه حالاتم آشنا بود و اين همه تغيير متعجبش مي كرد حالا ديگر آمدن بهار و شكوفه هاي بهار نارنج هم مفهومي از نو شدن از تغيير را داشت . يه نوع ديد فلسفي تو نگاه همان پيدا شده بود كه روز مره گي كه پو چي را از ما مي گرفت ننه مي گفت بوي مسافران غريب حالات مسافران تنها را پيدا كردي . دارم گمت مي كنم به كجا مي روي ومن خط افق بالاي درازنوي مه گرفته را نشانش مي دادم كه بايد در پس آن گم شوم ......اردیبهشت ديگري مي رسد سالهاست از معلمم خبري ندارم بي نشان شده است ... دلم گرفته است هواي ديداري دوباره ديوانه ام مي كند هواي نشستن در دفتر و شنيدن حرفهايش و شنيدن حرفهايم . اين دلتنگي مرا نكشد خوب است . كاش و قت آخرين ديدار مي گفتم كه چه دلتنگم و غصه دار و او مثل پدرم است و چقدر دوستش دارم و نگفتم رويم نشد و حسرتش بدلم ماند . ادمهاي دور برم چه شادند . به روزهاي ابري آن سالها فكر مي كنم و مسافري كه با همه بيماريش سنگ صبور مان بود . انتظار ديدار دوباره به كدامين سال به كدامين ماه به كدامين روز كه دل من بيش از اين تاب دوري ندارد .... اردیبهشت مبارك

 

آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست

هر كجا هست خدايا بسلامت دارش

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

این روزها با صدای جیر جیر چلچله ها بیدار می شدیم . از طلوع خورشید چلچله ها یک بند و بی امان می خواندند. و ما باور داشتیم که قران می خوانند . چلچله ها بالای ستونها لا نه می ساختند . و از صبح گل می آوردند و دو سه روزه لا نه را می ساختند . سپس نشستن روی تخم آغازمی شد و ما بی صبرانه منتظر بودیم که بچه ها کی متولد می شوند . و ناگهان یک روز صدای جیر جیر بچه ها را می شنیدیم و شاهد تلاش مضاعف چلچله های مادر بودیم برای تغذیه بچه ها . ما عاشق چلچله ها و پروازشان بودیم .زیر لانه می نشستیم و ساعتها ذگاه می کردیم . پرواز و اوج و فراز و فرود چلچله ها دلهایمان را پر از شوق می کرد این بود که کوچ پرستوها ما را غمگین می کرد . وقت کوچ وقت وداع بود حالا بچه پرستوها بزرگ شده بودند و ساعتها روی سیم برق می نشستند و می خواندند گویی با ما خدا حافظی می کردند. و ما غمگین می خواندیم : چلچلا بو کربلا      قران بخوان             تسبیح بیار

ما میخواستیم پرستوها سال دیگر حتما برگردند به این خاطر لانه را خراب نمی کردیم پدر با سلیقه تکه حلبی را زیر لانه نصب کرده بود که ایوان کثیف نشود.

این روزها تمامی فضای خانه و حیاط و روستا را عطر بهار نارنج و پرتقال پر کرده بود . با بوی خوش بهار نارنج  بیدار می شدیم . تمام حیاط خانه شکوفه بود و ما مست و مسحور روی بهار نارنج ها قدم می زدیم . شکوفه های نارنج رقص کنان روی سرمان می ریختند و ما لابلای درختان قهقهه می زدیم فصل شادی بود و از بهار لذت می بردیم .

صبح یکی از همین روزها با چهچهه بلبلی مست که روی درخت سیب گوشه حیاط نشسته بود بیدار می شدیم . زمین و زمان ساکت می شد و گوش به نغمه سرایی بلبل مست می سپردیم . صدا آنقدر گوش نواز و آن قدر زیبا بود که جرئت خروج از اتاق را نداشتیم و می نشستیم و ساعتها  به نغمه سرایی و شیدایی بلبل سرگشته گوش فرا می دادیم ... و پرنده هر روزمی خواند تا وقتی که شلمی های زرد روی سفالها گل داشتند.

این شبها کنار پنجره زیر نور مهتاب ، در فضای عطرآگین اردیبهشت در سکوت و تاریکی به ماه خیره می شدیم که ارام در پس لکه های ابر حرکت می کرد و ما حرکت ماه را در پهنه آسمان تعقیب می کردیم به چهره نورانی  ماه نگاه می کردیم و از شیداییش می پرسیدیم . ماه این شبها چقدر زیبا ، چقدر نورانی و چقدر نجیب بود برایش یواشکی غصه می خوردیم که به وصال معشوقش خورشید خانوم نرسیده بود یواشکی که آقای ماه نفهمد و بیشتر غصه دار شود . در نورافشانی ماه و خیره به ماه خوابمان می برد خوابی به لطافت گلهای بهار نارنج و نور ماه . خواب پریان را می دیدیم و قصه های هزارو یک شب را و ....

این روزها مزرعه دیدن داشت با رودخانه پر از اب در کنارش . مزرعه یکسر سبز بود مثل دل ما . با شقایقهای وحشی قرمز که به زیبایی همچون تابلویی نقاشی در میان سرسبزی گندمهای مواج وزردی شلمی های زیبا خود را می نمایاندند. دل هایمان پر از شادی بود . وقت پامچال بود و شیر پنیر و حشی و.....

 این روزها وقت نشستن زیر درختان آلوچه بود وقت گذر از میان مزارع سر سبز باقلا ....

اردیبهشت بود وقت شادی . بهار در گلستان دیر چهره می نمایاند به خاطر بارانهای فروردین که اجازه خروج از خانه را نمی داد. اما چه خوش می آمد . نزدیک تعطیلی مدرسه . زمان فراوانی .تمیزی ، با آفتاب درخشان اما لطیف . مهر در خانه ها و کوچه ها جاری بود . وما با نگاههایی پر امید و دلی شاد چشم به آینده ای زیبا ،     می بالیدیم و زمان را در می نوردیدیم . یه وقتی فرخی سیستانی سروده بود که :

زباغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید

کلید باغ ما را ده که فردامان  به کار آید .....

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی

ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی  

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 6:38 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

شخم زمین و آماده کردن آن برای بذر پاشی کاری دشوار بود . پس از نماز صبح جفت های ورزو به همراه افراد خانواده راهی زمین می شدند , ازال ( گاو آهن ) به گاو بسته می شد و صدای هی و هی از اول صبح صحرا را تش ( آتش ) می  کشید . تا عصر تنها اندکی از زمین شخم می شد و غروبا که اهل کار به خانه بر می گشتند فرقی با مرده متحرک نداشتند . روز ها و روزها سپری می شد تا  زمین یکسره شخم می شد و سپس کلو(کلوخ) شکنی و بذر پاشی و ....

اون زمونا گاوها را از صبح از خانه بیرون می کردند که به سمت جنگل بروند و غروب سیر و سرحال بر گردند . بسیاری از گاوها با دیدن کلند باز مسیر مزارع که توسط کشاورزی بی مبالات باز مانده بود بجای جنگل راهی زمینهای مردم می شدند و چقدر دردناک بود زمانی که خوشه های سرسبز توسط گاوو اسب و الاغی خورده می شد . پنبه که می رسید کار دله دزدان شروع می شد از بردن ماش و لوبیا و انار گرفته تا پنبه که سخت ما یه نگرانی بود .

دشتبانان مردان صادق دشتهای سر سبز کردکوی بودند که از طلوع صبح در مسیر مزرعه کنار کلندهای چوبی نشسته بودند و مواظب مزارع مردم بودند . دره های بلند آنان و داسهای که بر دستار زده بودند ترس را در دل ناطورترین دزدان دشت رسوخ می داد . مردانی که پس از عبور صبحگاهی وجین گران و کارگران مزرعه کلندها را انداخته داخل کومه , دشت را می پاییدند. کپه های خاکستر کنار کومه ها نشان شب زنده داری و روز گذرانی دشتبانان در کنار مزرعه بود .

سران  (هیاهو )  دشتبانان شنیدنی بود و فریادهایی که در هوهوی سران آنان برایشان مفهوم بود .

دشتبانان حافظ دسترنج مردم بودند و سنتهای خاص خود را داشتند . ناترسی , شجاعت , صداقت و مهربانی از خصوصیات آنان بود .

 دیریست که دشتهای کردکوی از هو هوی دشتبانان خالی است آما گویی سران و هوهوی آنان هنوز در گوش پیرمردان و پیره زنان این دیار طنین انداز است .

نشسته بر کنار دشت چشم به افق خونین در سکوت طبیعت آخرین فریادهای دشتبانان را دراین وقت غروب به انتظار نشسته ام  که یکبار دیگر جان به این صحرای مرده بخشند و.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

بسياري از برو بچه های امروز کردکوی نمی دانند سوسوگرک چيست ؟ چرا که رشته پيوند بسياری از بچه های ما با گذشته بريده شده است . در شبهای تاریک اين روزها ی کردکوی در دل شب کنار جنگل ، لب لته زير پرچين دور حياط نقطه های نورانی بسياری به چشم می خورد .که امروزه آن را با نام کرم شبتاب می شناسيم و در بچه گي های ما سو سو گرک نام داشت . در شبهای بی برق و ظلمانی کردکوی که در تاريکی چشم چشم را نمی ديد . و با فرا رسيدن شب به کنار لامپا و زير نور ضعيف فانوس می نشستيم و انگار تمام غمهای عالم با رسيدن شب می آمد . ديدن نقطه های نورانی و روشن سوسوگرکها نوراميد را در دل ما جوانه مي زد . ننه می گفت قدرت خدا را ببين سوسوگرک نه نفت می خواهد نه هيزم اما چه نوری مي دهد و ما می پرسيديم ننه سوسوگرک چرا نور مي دهد و ننه می گفت راه را برای مسافران غريب روشن می کند که گم نشوند .يا مسافرا ن غريبی که در صحرا تنها سر به بالين می گذارند از تنهايی نترسند. و ما برای مسافران غريب غصه می خورديم و سو سو گرک را دوست داشتيم و هيچوقت اذيتش نمی کرديم اگرچه گاهی آن را توی دستهامان می گرفتيم و نور ش را سير تماشا می کرديم .اما انتظار و تنهايی مسافران غريب باعث می شد به آرامی رهايش کنيم واز او بخواهيم مواظب مسافرين غريب باشد .

سالها از آن روزگار می گذرد . امروز نور چراغهای فسفری شبهای تاريک را روشن می کند و بچه های ما ديگر سو سو گرک را نمی شناسند . اما آيا کسی هست که غصه مسافران غريب را بخورد؟ کجاست ننه؟ و قصه های شبهای تاريک کردکوی و غصه های بی ريا و بچه گانه ما .

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 فروردین1388ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

+ نوشته شده در  شنبه 8 فروردین1388ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

این روزها شادی و امید در دل ما موج می زد . از دهم اسفند به بعد منتظر رسیدن عید بودیم . این روزها روزهای سفال گردان بود . استاد خبر می کردند با دو شاگرد که تمامی سفال بام را جمع می کردند و در گوشه حیاط می چیدند . سپس اگر تخته ای زیر سفال بر اثر رطوبت پوسیده بود عوض  می کردند و از اول سفالهارا که جارو و تمیز شده بود سر جایش می چیدند. ته سفالها را نیز آهک اندود می کردند بنا بر این نرسیده به عید سقف خانه ها برق می زد. این روزها ننه هامان دنبال گل رس خوب بودند . گل فروشان گل ها را بار خورجین الاغ می کردند و در کوچه های خاکی داد می زدند آی عروس گل . ته گل از گل رس خوب و پهن گاو ساخته می شد و سر گل از گل رس خوب ورز داده ونرم اگر یک ذزه آهک نیز در آن می ریختند گل روی دیوار متمایل به سفید می شد که سلیقه کدبانو را نشان می داد. اگر چه در طول سال بارها خانه را گل می کردند اما گل عید صفا و تازه گی دیگری داشت.و ما مواظب بودیم که آن را لک نکنیم.

این روزها زیر آفتاب آخر زمستان نمدها جمع و کوبها (حصیر) و جاجیم به جای آن پهن می شد.روکش بالشها،پردها،و.... دوباره شسته می شدند شمعدانیهای دور حوض تکثیر می شدند. این روزها فصل تی تی (شکوفه) بید مشکها، آلو گوجه هاو گل های پامچال بود جنگل و حیاط خانه پر از شکوفه های سفید می شد و وزووز زنبورهای عسل فضا را پر می کرد. یک دنیا عشق و مهربانی در فضا موج می زد . این روزها ما منتظر خرید عید بودیم . پارچه چلواری که مادر برایمان پیرهن می دوخت بیژامای نو شلوار و شاید از سر کرامت پدر کتی ، مادر سبزه می ریخت در ظرف در کوزه و...

این روزها منتظر نوروز خوان بودیم با اشعار زیبای:

باز بمو بهار بمو    بلبل در افغان بمو

محمد یا محمد یا محمد برس فریاد امت یا محمدو....

این ایام پدر بزرگ با شادی سوار الاغ به جنگل میرفت و بار بار هیزم را با دقت و وسواس در گوشه حیاط می چید. الیس توله مان با شادی ورجه وورجه می کرد وگاهی سر به سر الاغه می گذاشت که الاغ به او لگد میزد و الیس زوزه کشان نزد بابا بزرگ شکایت میکرد و پدر بزگ با چوب دو سه ضربه به الاغ میزد و الیس از شادی به سوی آسمان می پرید .این روزها پشت بام طویله درمیان دسته های کاه می شد دهها تخم مرغ پیدا کرد که مرغها یواشکی می گذاشتند و هی جای تخم را عوض می کردند که کرچ شوند و جوجه کشی کنند.

روی سفال خانه ها، شلمی های زرد سبز می شدند نه فقط در بالای بام بلکه تمامی مزرعه پر از شلمی می شد . گویا این گلها را با دست کاشته اند.

صبحها را با نشاط از خواب بیدار شده و در راه مدرسه خود را به باد گرم به  بوی خوش گلهای اطلسی می سپردیم حتی ناظم مدرسه هم این روزها مهربان بود. قبل از مدرسه به انار رکم و بوته زار پشت مدرسه میرفتیم و جیبهایمان را پر از گلهای شیر پنیر تازه و پامچال میکردیم و با لذت آن را می خوردیم.غمهای شبهای سرد زمستان و روزهای کوتاه و کم فروغ و بارانی زمستان تمام شده بود . و ما از نداری و غصه پدر خبر نداشتیم و فقط شادی را می دیدیم.

سر سفره عید هم با یک جعبه نون قندی و یک کاسه شکلات و سمنوی پخت مادر و پرتغال درخت حیاطمان عرش را سیر می کردیم. یک کاسه بزرگ پر از تخم مرغهای رنگ شده سر سفره بود و به همه دیدو باز دید کنندگان می رسید. عیدیهامان یک قرانی بودو دو هزاری و...

این ایام مغازه هاهم در کردکوی ما نو نوار شده بودند.همه با جارو مغازه را روفته بودند.حالا در تاقچه ها وسایل بیشتری پیدا می شد. تنگهای ماهی جلوی همه مغازه ها بود و ..

اینروزها ما با شادی منتظر رسیدن عید بودیم و بازی و بازی و بازی و آرزوی اینکه این عید تمام نشود . عید بر شما مبارک.

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 
+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

پدر بزرگ صدر مجلس می نشست با عینکی ته استکانی به شماره 5/13 روی بینی و ما را با رضایتی تماشا میکرد . ، قدک را می کند و با ژاکتی قهوای که از جلو دکمه می خورد و عرقچین  به سرسرسفره می نشت و مادر بزرگ کنارش باچارقد سفیدیکه  زیر گلو سنجاق کرده با پیرهنی سبز با گالهای ریز و عطر گل محمدی ، عینک بر چشم ما را نگاه میکرد . پدر و عمه ها اطراف و ما پایین تر آنقدر زیاد که در اطاق هشت در چهار جا نمی شدیم و دو ردیفه می نشستیم ،  پدر بزرگ کیف خود را در می آورد یکی یکی جلو می رفتیم و دست پر مهر ش را می بوسیدیم و عیدیمان را می گرفتیم . و من البته در اولویت بودم نوه بزر گ از تنها پسرش . و در پایان پدر بزرگ با افتخار می گفت که خدا را شاکر است که نبیره و نتیجه خود را دیده است و یک نفر به دهها نفر بالغ شده است . سخاوتمندانه عیدی می داد و من نگران به دستهایش نگاه می کردم که هر سال لرزشش بیشتر می شد . نبیره کوچولوی دختریش  می نشست کنار پدر بزرگ و محزون می خواند که :

 بابا بزرگ پیره الهی هیچوقت نمیره،

عینک داره با عصا قصه میگه با ادا

هرچند که بابا پیره الهی هیچ وقت نمیره

وهمه برای طول عمر پدر بزرگ و مادر بزرگ دعا می کردند و من با نگرانی به چشمهای بابا بزرگ نگاه می کردم که خیس شده بودند و پیش خودم ناراحت بودم که چرا این شعر را درحضورشان می خوانند . بچه ها اما بی خیال بالا و پایین می پریدند و من در ابهت حضور بابا بزرگ و ننه آرام نشسته و سیر تماشایشان می کردم . ومواظب بودم بچه ها عمامه بابا بزرگ را خراب نکنند. .....

پنجشنبه آخر سال به هوای همه ساله به زیارت اهل قبور رفتم . حالا همه آشنایان اینجا بودند و من اصلا احساس غریبی نمی کردم ، همه بودند آرمیده در خاک با آرزوهایی که به گور رفته بودند ، پدر بزرگ  ، مادر بزرگ  ، عمه ها که زود رفته بودند ، دایی پدر ، ننه و .... آکثر بزرگان اتاق شش در هشت  خانه پدری به اینجا منتقل شده بودند در کنار یکدیگر ، و من اصلا احساس غریبی نمی کردم ،  این روزها نگران چشمان بی تاب بچه ها هستم و.... دیر یا زود جمع خانوادگی تکمل خواهد شد و ما برای فرزندانمان چه میراثی گذاشته ایم از عشق و شورو .....سال نو مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 8:57 قبل از ظهر  توسط ا.ش | 

مرکز فرهنگ ملی ساختمان عظیمی بود و سردرب ورودی آن شبیه بناهای عظیم ژاریس که ظاهرا معماران اینجا هم فرانسوی بودندمراسم افتتاحیه واختتامیه در اینجا برگزار شد در مراسم افتتاحیه برای اینکه نما را درست ببینیم جلوی ساختمان پیاده شدیم واز پله های عریض بالا رفته به حیاطی که بر بخشی از شهر مشرف بود رسیدیم. داخلحیاطسه ساختمان عظیم با سقف گنبدی شکل قرار داشت که هر یک تالاری بود ما به تالار بزرگ واقع در مشرق حیاط رفتیم. داخل تالار نمایشگاه نسخ خطی و دارویی قرار داشت و گروه نوازندگان و خبرنگاران تلویزیونی که پخش مستقیم داشتند. تالار بسیار عظیم بود بگمانم حدود هفتصد نفر الی هزار نفر با طبقه دوم گنجایش داشت.ذکر این نکته لازمه که قبل از ما مردم و دانشجویان ترکمن وارد حیاط شده بودند و پس از ورود ما آنان نیز وارد تالار شدند. میهمانان در ردیف های اول قرار گرفتند و اهالی و دانشجویان از ردیف چهارم به بعد نشستند. سن نیز عظیم بود با عکسی بزرگ از رییس جمهور ترکمن مزین شده بود روی سن میز کنفرانس بزرگی قرار داده بودندو تمامی سن با فرشهای ترکمنی مفروش بود اسامی نه نفر یعنی عاشورف رییس میراث در وسط و هر طرف چهار نفر قرار داده شده بود کنار صندلی عاشورف یک صندلی خالی بود که بعد نماینده رییس جمهور برای قرائت پیام در آنجا جلوس کرد.سمت چپ کنار عاشورف اولین صندلی متعلق به نماینده ایران یعنی بنده بود و نمایندگان ترکیه و ازبکستان و روسیه بعد ازمن قرار داشتند . سمت راست هم نماینده هند و آلبانی و الجزایر و گرجستان قرار داشتند. مجلس با قرائت پیام تبریک قربانقلی بردی محمدف رییس جمهور ترکمنستان افتتاح گردید و توسط مترجم به انگلیسی ترجمه گردید.سمت چپ سالن دو ردیف اول توسط دانشجویان دختر و پسر ترکمن پر گردید تا بخوبی قابل فیلم برداری باشد.ضمن اینکه تمامی زنان شرکت کننده در سالن لباس ملی ترکمنی داشتند . پسران ترکمن نیز کلاه ترکمنی بسرشان بود نظم سالن چشمگیر بود و جمعیت بعد از هر سخنرانی ابراز احساسات می کردند . در اینجا باید از مترجم محترم خود آقای چاری تشکر کنم که به دقت متن اینجانب را ترجمه کردند.نکته دیگری که جالب بود اینکه بعد از هر سخنرانی لیوان آب سخنران چه نوشیده می شد یا نه توسط مسولین عوض می شد. نماینده الجزایر که ظاهرا کم بینا بود متن خود را از حفظ خواند و مترجم نتوانست ترجمه را به پایان برساند.بعد از پایان سخنرانی جناب عاشورف از میهمانان دعوت کرد جهت صرف ناهار که نذری به خاطر سلامتی ریییس جمهور ترکمنستان است به رستوران ام اس ام تشریف ببرند. جناب ناصری رایزن فرهنگی ایران نیز در مراسم حضورداشتند.ساعت دوازده و نیم به رستوران رسیدیم . رستوران تمیزی بود . مفتی ترکمنستان که گفتند ۳۲ ساله است در مراسم ناهار حضور داشت. و ابتدا به تلاوت قران پرداختند و سپس به جان رییس جمهور دعا کرده و صرف ناهار آغاز گردید ناهار انواع سالاد بود با نوشیدنیهایی مثل آب هلو وسیب و انواع کولا و همه گرم که آنجا آب را هم ولرم می خوردند .تقاضای یخ کردیم که عذر خواهی کردند و در نتیجه نوشیدنیها نچسبیدند. بجای سوپ نوعی آبگوشت آوردند که نذری بود شامل سیب زمینی و چربی فراوان و گوشت گوسفند . غذای اصلی هم نوعی برنج شبیه گرده بود با مخلوطی از گوشت و بسیار چرب .برای اولین و آخرین با روی میز سبد میوه شامل پرتقال و کیوی وسیب و موز قرار داده شده بود.بجای شیرینی نیز انواع شکلات قرار داده بودند . بعد از ناهار جناب مفتی دعا کرده مراسم پایان یافت . جناب ناصری نیز در این ناهار با ما همراه بودند ...

ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

ناهار که تمام شد خانم آذر گل کارمند محلی رایزنی وارد شد انسان شریفی که در این سفر برای هماهنگی با میراث بسیار زحمت کشیدند .او حامل پیغام از طرف سازمان میراث بود که در بدر دنبالتان می گردند بخصوص بنده که مقاله ام برای سخنرانی افتتاحیه انتخاب شده بود و باید هماهنگ می کردیم.جناب آقای ناصری گفتند که به بچه های میراث بگویید ما از میزبانی شما گلایه داریم ... ساعت هفت بود که به هتل رسیدیم زحمتش باز به عهده رایزنی بود . گفتند شام حاضر است اما ما تازه ناهار خورده بودیم وارد اتاقم شدم که آقای چاری مترجم محترم و خانم آزاد گل آمدند و چکیده مقاله را با هم چک کردیم قرار شد من پاراگرافی بخوانم و صبر کنم تا ایشان ترجمه کنند همچنین مراتب تشکر ریاست محترم میراث از مقاله ام ابلاغ شد. تلویزیون ترکمنستان پنج کانال نشان می داد. کانل یک فقط فیلم پخش می کرد و کانل دو تلویزیون ملی یا وطن بود. کانال سه درهم بود از ترکمنی و روسی و کانال چهار روسی بود و ترانه های غربی پخش می کرد و هر چند لحظه یکبار تبلیغات بود و کانال پنج بی بی سی بود .صبح بعد از ادای فریضه به رستوران رفتیم برای صرف صبحانه .منوی هتل باز بود شامل چند نوع نان شیرینی ؛مربا ، سوسیس و کالباس و تخم مرغ آب پز نان باگت ،نوعی نان که داخل آن را با سبزیجات پر کرده بودند و کشمش و مغز بادام و چای و قهوه و شیر سرد و... ساعت شش و نیم با ماشینهایی شبیه ون ساخت کارخانه فولکس آلمانی به دنبالمان آمدند . راننده ها کلاه سنتی داشتند و کارت عکس دار آنها روی داشبورد نصب شده بود. من و دکتر منتظری و آقای خوجملی در یک ماشین سوار شدیم .وجود آقای خوجملی نعمتی بود ایشان از دانشگاه مذاهب تهران به ریاست دکتر بی آزار شیرازی آمده بودند و در حال حاضر هم دانشجوی ارشد کتابداری تنکابن بودند ومسلط به زبان ترکمنی.توسط ایشان با یکی دیگر از تحصیل کرده های این دانشگاه آشنا شدم که این آشنایی سخت مغتنم بود آقا داود کارمند اداره میراث ترکمنستان که مسئولیت مترجمی برخی از بزرگان دولت ترکمنستان را بعده داشت. انسان مذهبی که حافظ قران کریم بود و قران را بزیبایی تلاوت می کرد. مجموعا پنج ماشین ون بهمراه اسکورتی از پلیس راهی اداره میراث شدیم . دم درب ورودی میراث جناب آقای عاشورف رییس میراث منتظر میهمانان بودند . همانجا به هریک از میهمانان دسته گلی اهدا شد تا روی قبر ترکمنباشی یعنی نیازوف مرحوم که ترکمانان خیلی دوستش داشتند گذاشته شود . وجود اتومبیل پلیس جلوی کاروان باعث می شد تا اتومبیلهای اندک موجود در خیابان در سمت راست توقف کنند تا ما رد شویم درمحل برج استقلال پیاده شده و در صفی منظم در حالی که کانالهای تلویزیونی مشغول ضبط مراسم بودند به سمت مقبره حرکت کردیم . مقبره یا برج استقلال فوق العاده با شکوه بود . ترکنمنها روی آب نما زیاد کار کرده اند از چهار طرف سقف مقبره آب بزیبایی به سمت پایین سرازیر بود اطراف برج هم مجسمه های اسطوره ای ترکمانان قرار داشت که هر یک وسیله جنگی مثل تیر و کمان و خنجر و شمشیر در دست داشتند . کانال دو تلویزیون ترکمنستان بارها مراسم اهدای گل به مزار ترکمنباشی را پخش کرد . پس از نثار دسته گل دوباره سوار ماشین شده به سمت تالار کنفرانس یعنی مرکز فرهنگ ملی صفر مراد ترکمانباشی حرکت کردیم...

ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

گمرک پر از کامیونهای ایرانی بود که در صف صبورانه منتظر تشریفات بودند.پاسپورتها را ارائه کردیم هم به دفتر ریاست جمهوری مستقر در گمرک هم قسمت اداری .تشریفات گمرگ سریع انجام گرفت . تعداد مسافرین هم اندک بود .نماز را در نمازخانه گمرک ایران خواندیم و منتظر ماندیم . ساعت حدود یک بود که آقا رشید راننده رایزنی ایران دنبال مان آمد ساعتی منتظر آقای نوعی و خوجملی ماندیم اما نیامدندو سپس به سمت نقطه صفر مرزی رفتیم تشریفات سریع صورت گرفت ما مهمان دولت ترکمنستان بودیم وسازمان ملی میراث. در کمال احترام ویزاهایمان صادر و با ماشین تویوتا کمری رایزنی راهی عشق آباد یا بقول ترکمنها عاشق آباد شدیم . وسط های راه ایست بازرسی مستقر بود که باز آقا رشید کارها را انجام داد و راهی شدیم بعد نیم ساعت به عشق آباد رسیدیم . تو را آقا رشید تعریف می کرد که می خواهد سمند بخرد و سمند از پژو بهتره و یه سمند دست دوم تمیز سراغ گرفته با سه سال کارکرد ۴۰۰۰ دلار و اینکه لوازم یدکی سمند ارزان و فراوانه.پرسیدم جمعیت عشق آبا چند نفره مثل اینکه بد متوجه شد چون گفت شش ملیون نفرومن با خنده گفتم منظورت با حومه است؟آخه شنیده بودم از آبادانیه پرسیده بودند جمعیت آبادان چند نفره گفته بود با حومه هفتاد میلیون نفر.بعد از رسیدن به عشق آباداز دیدن شهر زیبا و ساختمانهای قشنگش مبهوت شدم .دولت ترکمنستان دهها ساختمان با معماری های سبک رومی و هلنی ساخته بود که هر یک عظمت و ابهت خاص خود را داشت.غرق تماشای خیابانهای خلوت و تمیز و عریض شهر بودیم که  آقا رشید گفت هم می توانید در رایزنی اقامت کنید هم می توانید به هتل بروید و ما ترجیح دادیم به هتل برویم.هتلی که برای میهمانان در نظر گرفته بودند هتل چهار ستاره آق آلتین بود .با تحویل پاسپورتها شماره اتاقمان مشخص شد .دواتاق کنار هم که هر کدام سه تخته بودند اما در هر یک تنها یک مهمان اقامت داشت. آقا رشید با ما برای فردا قرار گذاشت و رفت اتاق مرتب بود اما یخچالش قدیمی و شکل عجیبی داشت که سرد هم نمی کرد. ساعت چهار بود و هنوز ناهار نخورده بودیم البته ساعت آنجا پنج ونیم بود با دکتر به رستوران رفتیم و مصیبت ما شروع شد آنجا روسی و ترکمنی صحبت می کردند و با زبان اشاره حالیمان کردند که ساعت هفت به وقت آنجا شام می دهند ما پنج ونیم صبح صبحانه خورده بودیم .گفتیم پول بگیرید و چرک بدهید که پول ایرانی قبول نمی کردن . به خیابان رفتیم گشنه و بی پول . کنار خیابان راننده اپلی قصد داشت خانواده اش را سوار کند گفتیم پول را کجا چنج می کنند و البته به فارسی و انگلیسی و عربی و اشاره . به خانواده اش که دو زن نسبتا مسن بودند اشاره کرد که منتظر بمانندو تعرف کرد که سوار شویم . تو راهبه ترکی تعریف کرد که پدرش ترک ایرانی و دو برادرش ساکن مشهدند و نام بچه اش را به نام یکی از برادران شیر علی گذاشته .تک و توک کلمات فارسی می دانست . فکر کنم گفت از هشت سالگی به عشق آباد آمده . نام خیابانی که در آن تردد می کردیم مختومقلی بود ناگهان چشممان به ساختمانی افتاد که بر سردرش پرچم جمهوری اسلامی نقش بسته بود و گفتیم نگه دارد .دکتر یک دو هزار تومانی به او داد که خواست نگیرد اما گفتیم یادگاری بردار.بچه های رایزنی به گرمی از ما استقبال کردند مخصوصا حاج آقا ناصری که شرمنده مان کرد. مردی سرد و گرم چشیده و مسلط به زبان ترکی از اهالی زنجان .بلافاصله دستور دادند ناهار حاضر شود...

ادامه دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

با رسیدن فراخوان همایش بین المللی میراث دولت ترکمنستان تصمیم گرفتم مقاله ای راجع به ملکشاه ارسال نمایم.مقاله را ایمیل کردم به آدرس میراث در ترکمنستان با تصویری از پاسپورتم .بیست روزی بطول انجامید تا دوباره نامه ای رسید مبنی بر ارسال اصل مقاله و سپس ارسال ویزا از طریق ایمیل برای ۴نفر .جناب آقای دکتر منتظری ،جناب آقای خوجملی و نوعی و بنده .و آقای چاری از ترکمنستان تماس گرفتند که مقاله شما بعنوان مقاله برتر انتخاب شده و در افتتاحیه همایش عرضه خواهد شد و اینکه روز ۱۰ مارس سر مرز باجگیران منتظر شماییم.با دکتر هماهنگ کردیم و روز سه شنبه ساعت ۴ صبح حرکت کردیم . نکته اینکه به از طرف میراث به من گفته شده بود ساعت ۲ مرز باشم و رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی در عشق آبادبه ایشان گفته بودند ساعت دوازده آنجا باشند و هر دو درست بود رایزنی ساعت دوازده به وقت ایران را گفته بود و میراث ۲ به وقت ترکمنستان را . که با توجه به اختلاف ساعت ۵/۱ ساعته ساعتها یکی بودند که در آن زمان نمی دانستیم.نماز صبح را در مسجد زیبای دلند خواندیم .که اول صبح تکاپو داشت آب جوش و چایی برای مسافرین و مردمی که دوگانه بجا می آوردند . صبحانه ماحضری بود که در شیروان خوردیم و ساعت ده و نیم به قوچان رسیدیم و از آنجا راهی مرز باجگیران شدیم به فاصله ۹۰ کیلومتر و جاده کوهستانی که بخشی از راه با درگز مشترک بود . جاده خلوت بود و گاهی عبور کامیونی تنهایی را پر می کرد .بخشی از جاده نوساز بود اما انتهای مسیر تقریبا بیست کیلومتر جاده قدیمی هنوز اصلاح نشده بود.ساعت یازده ونیم بود که به باجگیران رسیدیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 9:10 قبل از ظهر  توسط ا.ش | 

تب که می کردیم درست مثل بچه گنجشکهایی می شدیم که از لانه می افتادند و از ترس می لرزیدند . حداکثر داروی موجود در خانه گل گاو زبان بود و گل بنفشه و مادر هم هزار تا کار داشت .اما در هر رفت و آمد بالای سرمان می آمد، دست به پیشانی تبدارمان می کشید و ناراحت برمی خواست، هزار تا کار نکرده بود از رخت چرکها تا هیزم بخاری و خمیر نان و ناهار و... تب که می کردیم مادر بیشتر از ما مریض میشد . ناهار همه را می کشید اما خود اشتها نداشت بالای سر مریض می نشست پاشور می کرد دستمال خیس رو پیشانی می گذاشت و بقیه ناهارشان را که می خوردند سفره راجمع می کرد ،هزار تا کار داشت اما یه پاش دم رختخواب مریض بود . شب ،تنهایی بود و بیماری و تب و مادر که کنارمان دراز می کشید و اگر تب زیاد بود یواشکی گریه می کرد که نفهمیم.شب برای ما سحر نداشت تب دهان را تلخ می کرد و نصف شب با بی حالی طلب می کردیم : آب و آب حاضر بود و مادر نیمه شب رو آتش بخاری گل گاو زبان دم می کرد که عطشمان رفع شود. روستا حکیم نداشت و حکیم در شهر بود و نمی شد بخاطر یک طب تا شهر را رفت . این بود که در تب می سوختیم و مادر پا به پایمان رنج می کشید. گاهی که نصف شب تب کم می شد مادر خوشحال می شد و یک استکان آب سرد می داد که بنوشیم . ندیدم که مادر بخوابد . این روزا مادر انقدر رنجور می شد و آنقدر تکیده که حتی پدر هم از ابهت او حساب می برد . مادر آما آرام نداشت غذا می پخت رخت می شست هیزم می شکست گاو می دوشید و صدای گامهای خسته اش هر لحظه در خانه می پیچید دست به پیشانی تبدار مان می کشید و دعا می کرد . همه دارای کوچکش را مرغ حنایش را ...نذر می کرد به امام رضا به ابوالفضل حتی اندک طلای گردنبند وانگشتریش را .... تب تمام می شد و ما برمی خواستیم اما مادر صد بار می مرد و زنده می شد و در پایان جسم نحیفش را بزحمت به رختخواب می کشاند اما هزار کار نکرده فرصت خواب هم نمی داد و اینگونه مادر جوانیش را به پای ما به پیری کشاند و هنوز هم صدای گامهای خسته و رنجور او در خانه پدری بگوش می رسد و هنوز هم نگران تب بچه هاست ....وهنوزم نتوانسته ایم ذره ای از آن همه محبت را جبران کنیم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 
سرزمینم

مشتی تازه وارد شده بود . تو حیاط رو پله چوبی نشست و پاتو را باز کرد و رفت سر جوی آب و پاها را شست بعد با دقت پاک کرد تا خشک شوند سپس وضو ساخت و یا الله گفت وارد اتاق شد . لامپا روشن بود و التهاب و نگرانی در خانه موج می زد مشتی به نماز ایستاد و سپس کنا رسفره نشست . زن نگران گفت بچه از صبح تا حالا داره در تب می سوزه والان داره هذیان میگه مشتی نان نخورده بلند شد دختر چشمانش بسته بود و با صدای پدر بزحمت اندکی چشمانش را باز کرد مشتی دست روی پیشانیش گذاشت داغ بود مثل تنور وقتی که سر شاخه ها را داخلش می ریختند و سرخ می شد . مشتی بلند شد و به حیا ط رفت و الاغ را پالان زد و دختر را بغل کرد و حرکت کرد زن گفت آخه گشنه ای یه لقمه شام یا چایی مشتی گفت باشه بعد ...

شب از نیمه گذشته بود چون خروسها دوبار بانگ زده بودند مشتی برگشت دختر تو نسیم شبانگاهی چشمانش باز بود و آسمان را نگاه می کرد .مادر به استقبال آمد و بچه را بغل کرد و مشتی پالان را برداشت و الاغ را به داخل طویله هی کرد...

اولین استکان چای را که نوشید زن گفت تا حالا چهار بار از خانه حاجی آمدند پی ات گفتند حتما سر بزنی . مشتی شامش را که سه دانه سیب زمینی آب پز بود به همراه کاسه ای ماست و گرده ای نان محلی خورد و راهی خانه حاجی شد . کلند باز بود و حاجی در طویله ظرف آب مالها را پر می کرد . حاجی گفت مشتی بورجان نیامده دلواپسم می دانی که آبستنه . مشتی گفت الان دیر نیست ؟ حاجی گفت نه برو دنبالش مشتی خانه آمد چشمانش می سوخت از زور بی خوابی از زور خستگی الاغ را سوار وهی کرد . از روستا که بیرون آمد راهی بند بن شد کنار زمینها شروع کرد به سران دادن از طرف طاق بن صدای زنگی بگوش رسید و داخل دره نرسیده به سامان لنگه بورجان را یافت ظاهرا از تپه افتاده بود و گیر کرده بود .مشتی داز را برداشت و بوته های انار را تراشید و راه باز شد و صدای خوش آهنگ زنگ در دل شب در صحرا طنین افکند .چیزی تا صبح نمانده بود مشتی کنار کومه آتش درست کرد صبح باید زمین را می کند برای غرس نهال بعد باید به مزرعه سر میزد بعد...کنار آتش دراز کشید خسته و بی قرار چشم به آسمان دوخت که روجا طلوع می کرد تا سحر راهی نمانده بود اخگری از اجاق زبانه کشید و مشتی چشمان خسته اش را بست به انتظار سحر...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

این حسین کیست که جانها همه دیوانه اوست

درعالم بچه گی دلمان نمی خواست محرم تمام شود محرم شبهای فانوس کشی بود و زنجیر زنی در زیر نور فانوسها ، هشت فانوس را روی چوبی (بعلاوه + ) آویزان می کردند در هر طرف دو فانوس و چه کیفی داشت در زیر نور فانوسها در کوچه های تاریک و گلی زنجیر زدن . بزرگتر که شدیم چراغ زنبوری جای فانوس را گرفته بود و بلندگو دستیها صدا را در کوچه های ساکت می پراکندند و مادر عالم با صفای خود به عشق آقا و مصیبتش زنجیر میزدیم به گونه ای که تا یک هفته نمی توانستیم به دیوار تکیه کنیم پشت هامان زخم شده و ناسور بود. حالا چراغ زنبوریهای 4 توری امده بودند و بلندگو و آمپلی فایر و ... ما در زیر نور چراغها می کوبیدیم و می کوبیدیم و ارزو می کردیم که کاش در روز عاشورا حضور داشتیم  تا جان  بی مقدارمان را تقدیم می کردیم , عاشورا را به عشق شام غریبان زنجیر می زدیم و می دانستیم که ظهر عاشورا عزاداری تمام نمی شود .بعد از  شام غریبان خسته و کوفته به خانه می رفتیم و فردا شب سوم امام بود و باز عزاداری هنوز با زنجیر هایمان  کار داشتیم اربعین در پیش بود و ما عاشق اربعین . اربعین که می رسید علاوه بر زنجیر زنی روضه خوانی هم شروع می شد روزی 15 الی  20 مجلس را پا به پای مداحان و روضه خوان می رفتیم . احادیث و روایات و در پایان ذکر مصیبت ,  اربعین زمان ثبت نام بود برای مسافرت مشهد ، هیات در مشهد مسافر خانه می گرفت و کوچ دسته جمعی هیات به مشهد ، و قهر و آشتی ها و ....  در سر و صدای مشهد گم می شدیم و آنجا می دیدیم که هیات عظیم ما چه حقیر است و بلندگوی ما چه کم صدا و صف ما چه کوچولو در مقابل صفهای 8 ردیفه یک کیلومتری دیگران . اما ما این حرفها حالیمان نبود عشق به آقا بود و ما در مصیبت او جلوی حرم هشتمین امام خود را می کشتیم . محرم را به عشق اربعین تمام می کردیم و اربعین را به عشق چهل و هشتم و... همیشه عاشق بودیم و این گونه بود که به اشاره ای   در ذکر مصیبت امام می مردیم و فریادمان از شدت تاثر گوش فلک را کر می کرد . .....

در اربعین دیگر به همه عاشقان اهل بیت تسلیت می گویم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

نسل انقلاب نسلی پر توان بود. کمبودهای روزهای انقلاب , صف نفت , تخم مرغ , کمبود ارزاق , صابون و ... این نسل ایستاد و مقاومت کرد . در روزهای جنگ و حماسه و ایثار و بارش توپ و بمب های شیمیایی , بخشی از این نسل فدا شد و بخشی نیز رنجور بر گشتند , با ترکش و آثار بمب های شیمیایی , تنها و غریب در برابر کسانی که در پشت جبهه بار خود را بسته بودند. در دوره باز سازی باز این نسل اولی ها بودند که از خود مایه گذاشتند و اینک در بهمنی دیگر ماییم و یادگارهای انقلاب , یاد امام راحل و حماسه ای که خلق کرد یاد ایام ا دهه فجر از دوازده تا بیست و دوم بهمن از طالقانی  گرفته تا شهید بهشتی و هاشمی و مقام معظم رهبری ....

این نسل چه بخواهد چه نخواهد جزیی از این انقلاب است . بنابر این در گرامیداشت و بزرگ داشت آن بیشتر مسئولیتها با نسل ماست نسلی که وقایع را از نزدیک مشاهده کرد . سختیها را با گوشت و پوست خود لمس کرد و برای حفظ آرمانها خون داد و از جان گذشت . امروز اگر ما در بزرگداشت این ایام کوتاهی کنیم یعنی یک قدم از آرمانهایی که برآن باور داشتیم و بخاطر آن تا پای جان ایستادیم عقب نشینی کردیم . و ما که مردان عقب نشینی و ترک میدان نبودیم . شاید بسیاری از مدیران امروزی ارزش و عظمت دهه فجر را ندانند اما ما که می دانیم چگونه باید ..... 

+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1387ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 
 

چقدر باران بارید دیشب .از همان بارانهایی که دوست داشتی . سفالها گنجایش این همه بارش را نداشتند و صدای چکه رو چوبهای سقف بلند شد و ما تشت وتغارها را زیر آبچک گذاشتیم با خنده و شادی ،آخه هر کدام یه صدایی می داد ،گفتی امسال حتما سفال گردان خواهیم کرد. آب حتما کوچه ها را خیس کرده و الان همه شهر از تمییزی برق می زند . تو جنگل هم حتی یک وجب جای خشک پیدا نمی شه . باران اونقدر سنگینه که آب از روی تنه درختان سرازیر شده و در انبوه برگها و خاشاک فرو می رود. از لابلای برگهای خشک جویهای آب راه افتاده اند و به سمت دره سوی رودخانه روانند . اون درخت لاپه جزک حالا شده یه اتاق جلوش آتش روشن کردیم از همان آتشهای که دوست داشتی یه کپه عظیم از سرشاخه ها و کنده های خشک بلوط که بر باران پیروز می شد آتش تا خود آسمان میرفت و سرشاخه های نزدیک زمین را می سوزاند بخار از لباسهامان بلند بود و داشت خشک می شد همراه بوی دود که تو دوست نداشتی . راست هم می گفتی بویش تند ه و یه بار من خندیدم که اگه فرانسویها بدانند حتما اسانسش را بجای عطر به ما می فروشند و تو اخم کردی. امسال بهار زود می آمد هوا سردی نکرده بود و آرزوی یه هوای برفی با بارش برفهای رقصان آخرش رو دلمان ماند.باران که می آمد شادی را با خود می آورد در هوای بارانی ناگهان تمام روستا بیکار می شد مردها خانه نشین می شدند و کم حوصله این بود که یا مهمانی می رفتند یا انتظار ورود یکی را داشتند گاهی صدای سرفه همسایه ای که حوصله اش سر رفته بلند می شد و یااله ای و صاحبخانه هم منتظر مهمان و بساط روز نیشت فراهم می شد . اول از همه هم قلیان چاق می شد و حکایت های تکراری اما خوش آهنگ و خوش طنین تکرار می شد و استکانی چای با پنیر وکره و مربای و مغز گردوی محلی و نان تازه پخت کدبانوی خانه و بخاری که هیزم می طلبید و گرمای مطلوبی داشت هرچه سن وسال مهمان محترم بیشتر آتش بخاری باید تیز تر می شد نمی دانم چرا بدن سالخوردگان گرم نمی شود آن همه پیرهن و ژاکت و کت و پالتو باز خانه باید حمام می شد یه بار ازت پرسیدم این ببه ها گرما زده نمی شوند و تو چشم غره رفته و گفتی هیس علیخان دایی می شنود تو چقدر چشم سفیدی و من با سادگی از علیخان دایی پرسیدم شما هیچوقت چشمت سفید شده و تو نفرینم کردی و چوچین کله را گرفتی و من فرار کردم.فقط چای داغ که دیواره مری را غلفتی می سوزاند چاره سردی بود آنهم چند لیوان پشت سرهم که باعث می شد پیشانی به عرق بنشیند تازه باز هم نمی شد درب را باز کرد چون میهمان محترم و عرق آلود سرما می خورد و ما هم از تب و تاب او عرق می ریختیم .و تو نگاهت هزار عتاب بود به من و هزار حرف که فرصتش نبود تا بگویی. چقدر باران بارید دیشب از همان بارانهایی که دوست داشتی از همان بارانهایی که باعث می شد پدر سجده شکر بخواند از همان بارانهایی که شلمی های رو سفالها را سبز می کرد . مدتهاست که دلم نمی گیرد چون باران بی امان می بارد از همان بارانهایی که تو دوست داشتی.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط ا.ش | 

آخ زمستان مادر را می کشت. سرما بیداد می کرد قندیلهای یخی از لبه سفالها سرازیرمی شد و تمام آسمان و زمین یخ می بست بخاطر سرما نمی خواستیم از رختخواب بیرون بیاییم حتی رودخانه کوچک داخل حیاط   یخ می بست بخاری هیزمی هم تا نزدیک سحر دوام می آورد مادر از اذان صبح دوباره هیزم می آورد و بخاری را روشن می کرد آب را گرم می کرد تا با آن دست و صورت خود را بشوییم بیدار که می شدیم سماور قل می زد و چای آماده بو د مادر سفره را پهن  می کرد و نان را گرم و ما ناشتایی خورده و نخورده به تماشای برف می نشستیم و مادر در تدارک رفت وروب بود و شستن رخت چرکها در مطبخ داخل حیاط با دستهای قرمز و لپهای گل انداخته و تدارک اجاق  برای ناهارخانواده که تعدادشان از یک ایل کمتر نبود یازده نفر، و برف می بارید و ما بخاطر سرما از پشت پنجره حیاط سفید پوش و جنگل برفی را نگاه می کردیم  و بخاری می سوخت و گرممان می کرد و مادر گاهی از شدت سرما به اطاق پناه می آورد و دستاش را رو بخاری گرم می کرد و ما داد می زدیم آخ درب را ببند سرده و مادر نگاه همان می کرد و چارقد گل بته قرمزرا از روی صورتش باز می کرد تا اندکی گرم شود .کار که تمامی نداشت یه عالمه ظرف بود برا شستشو . نانی که باید پخته می شدوگاوی که دوشیده می شد دان مرغهاو... و زمان به شب می رسید و رد پای مادر رو برفهای حیاط باقی می ماند و مادر مواظب بود سرما نخوریم و سرما صورت مادر را می سوزاند و مادر چارقد را محکم رو صورتش می بست و ما می خندیدیم و مادرمی گفت خسته ام یه وقتی باید سیر بخوابم ...ومادردر کنار ما تکیده می شد و جوانیش به پیری پیوند می خورد و شکایتی نکرد از روزگار ... و زمستانی دیگر هنوز مادر فرصت نکرده یه دل سیر بخوابد ومن نگران چشمانش پشت چارقد گل بهیش هستم که با نگرانی به اهل خانه نگاه می کند که مبادا....

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

چمباتمه زده بودم, تو شالیزار جور دیگری نمی شد نشست. تا بالای قوزک پایم در گل بود وجین مزرعه برنج کار سختی بود آفتاب هم سرم را می سوزاند,وقت ناشتایی بود اما مثل اینکه فراموشم کرده بودند. اگه ناشتایی را می آوردند می رفتم کنار مزرعه در سایه درخت داغداغان می نشستم و ناشتاییم را صرف می کردم . سال سختی بود باران که هیچ نباریده بود سر آب ششدانگ امسال خون راه می افتاد این زندگی به آسمان وصل بود به ابرها به باران و باران هم با ما سر لج افتاده بود این زندگی امسال نمی گشت . تو مزرعه چمباتمه نشسیته بودم به برنج ها نگاه می کردم که دانه نگرفته بودند و فشار بی آبی داشت خشکشان می کرد امسال چرخ زندگی نمی گذشت و حتی نمی توانستیم به پابوس آقا برویم .محل اسکان هر ساله مان یعنی حسینیه به دیگران داده می شد و ما اینجا دلتنگ می شدیم.

دلتنگ بودم و کم حوصله , تبر را با تمام قدرتم بر کنده فرود آوردم دستانم تاول زد و تاولها ترکیدند و دسته تبر، چوب سفید ال خونی شد اما می کوبیدم و خشم خود را بیرون می ریختم بیش از اندازه بار یک الاغ هیزم شکسته بودم .زیر سایه بلوطی نشستم و از لابلای درختان به آسمان چشم دوختم کارم شده بود جمع آوری و فروش هیزم ،اما خشکی امسال و گرمای هوا باعث شده بود که هیزم چندان مشتری نداشته باشد گوشه حیاط خانه پر شده بود از هیزمهایی که خریدار نداشتند مزرعه هم خشکیده بود و همسرم بدون اینکه به چشمام نگاه کنه با من حرف می زد ساکت رفت و روب می کرد و این بیشتر خشمگینم می کرد و حوصله دیدن کفشای ژنده بچه ها را هم نداشتم .

هیزمی دیگر روی آتش گذاشت این وقت سال در مه غلیظ غروب گرمای آتش می چسبید . آتش بالا گرفت خسته بودم دود هم چشام را اذیت می کرد خوابم می آمد از مزرعه کنار کومه بانگ قرقاول مستی بگوش می رسید که آماده شودار می شد گفتم مواظب هیزما باش تا خاموش نشوند و چشمام را بستم .خواب دیدم که دوباره کلاس پنجمی شدم شاید سوم راهنمایی و شاید هم پشت کنکوری . خواب دیدم آسمان یکسر سفید شده و برف می آید و زن استا هر چه کهنه پاره دارد رو خودش ریخته و در انباری حسین روچاک خودش را به منقل چسبانیده  و ما پشت در اتاقش جمع شده ایم و می خوانیم زن استا مرغانه کارده شصت تا و او ناسزا یمان می گوید و ما می خندیم و خوشحالیم که برف می آید و دستهامان مثل لبو شده قرمز قرمزو ننه نگران سرما ست و معلم با صدای بلند درس می دهد که ننه سرما...

یادم آمد چقدر چیزها بیادم می آید پری حمام رفته بود و بچه وروند افتاده بود و خفه شده بود مادر مویه می کرد که شیطنت آخر کار دست بچه داده دست هارا بلند کرده بود تا از گهواره آزاد شود و وروند به گردنش افتاد و خفه شد اولین پسر بود از میان پنج بچه که دختر بودند و برف هم یک ریز می بارید و مرگ بچه تو این قحطی مهم نبود و قبرش خیلی زود گم می شد.  

خستگی خستگی چقدر چشام می سوخت سال سختی بود و زیارت آقا نرفته بودیم و ننه غصه دار بود سال سختی بود گوسفند نذری ما مرده بود و نتونستیم جلو نخل قربانی کنیم چقدر مردم قربان صدقه ذوالجناح می رفتند چقدر گرفتار بودندآدما و گندمهای ننه رو دستش مانده بود ومن یواشکی گندمها را جلو کفترای گرسنه همسایه ریختم و ننه چقدر اشک ریخت . شیخی غریب ومجنون و بی قرارآمدبلاجاده ما و منبر رفت و از نشانه های آخر زمان گفت و مردم ترسیدند و من خوشحال شدم که شاید ظهور آقا نزدیک شده باشد......

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط ا.ش | 

 

روی دلربای تو با دلم چه ها کند             قامت رسای تو محشری به پا کند

شبیه مصطفی ، امیر دلربا ، حیدر کربلا ، یا علی اکبر

غم فراق فرزند بخصوص اگر پسر باشد و عزیز دردانه پدر ، بسیار سخت و جانکاه است . حکایت یعقوب و یوسفش در تاریخ مشهور است و چشمانی که درغم دوری فرزند اشک افشان شد و نابینا ، غم آدم در فراق هابیل و ...

امام حسین (ع) به پدر علاقه ای داشت عظیم ، شیفته بود و عاشق و نمی دانم که لحظات ضربت خوردن پدر و لحظات دوری را چگونه تحمل کرد . اما میدانم که داغ شهادت و دوری پدر برایش بسیار جگر سوز بود و غم شهادت پدر برای ابد بر دلش ماند. حسین (ع) نام اولین پسر را علی گذاشت عزیزترین اسمی که در دنیا وجود داشت . پسر دوم که بدنیا آمد باز علی نام گرفت بیاد پدر ، و سومین پسر نیز ، به همین خاطر فرزند بزرگ را علی اکبر و دومی را علی اوسط و سوم را علی اصغر نامیدند .

واین علی اکبر فرزند حسین بود و لیلا از قبیله بنی ثقیف . و زیبایی ثقیف و بنی هاشم را در چهره داشت . مینویسند چهره اش با چهره پیامبر مو نمی زد . بسیار شبیه ، گفته اند او در سیما پیامبر است منتهی جوانی پیامبر ، نوشته اند که امام حسین (ع) این پسر را بسیار دوست می داشت ، سیمایی مردانه ، هیکلی ورزیده ، و پیشانی ایی که از آن نور ساطع بود . و پسر نیز عاشق پدر بود مثل حسین و علی (ع) . در روز عاشورا اولین کسی که از بنی هاشم خدمت حسین (ع) رسید علی اکبر . جوان رشید بنی هاشم و امید حسین و وصی حسین و میوه دل حسین ، امام هم نزدیکترین و عزیز ترین کس خود را به میدان فرستاد . یعنی به او اذن مبارزه داد . اگر چه برای او هم مثل هر پدری سخت بود . این را می دانست که بر گشتی در کار نیست .

اما علی اکبر دو روز بود که تشنه بود اگر آبی بود به فرزندان خردسال داده شده بود . و حسین این را می دانست . میگویند خود حسین (ع) رکاب گرفت و او را بر اسبی ویژه سوار کرد و راهی میدان نمود و سپس سر به آسمان عرض کرد : خدایا کسی به میدان می رود که شبیه ترین مردم به پیامبر است خلقا و خلقا و ....ما هر وقت مشتاق دیدار پیغمبرت می شدیم به او نگاه می کردیم .

علی اکبر وارد میدان شد و همانند جدش علی (ع) شروع کرد به رجز خوانی که: منم علی بن حسین بن علی .... من آنقدر بر شما شمشیر می زنم تا شمشیر در پیچ و تاب افتد .و....چند نفر را کشت در روایات متفاوت است ، اما تشنگی زیاد موجب شد که توان حرکت شمشیر از او سلب شود و شاید فکر کرد که نکند سستی او را از ضعف بگیرند . تشنه ، خسته ، خون آلود به سمت پدر اسب تازاندو شاید با پوزش خواهی عرض کرد : سخت تشنه ام ، آب نخواست ، عرض حال کرد. حسین امانوشته اند که سخت بی تاب شد . بی تاب از حضور فرزند از زخمهایی که بر داشت و از تشنگی اش ، متاثر شد و نمی دانم که خجالت کشید یا نه ، نوشته اند که علی اکبر را در آغوش کشید و فرمود : زبانت را در دهانم بگذار ، چرا ؟ حسین خود تشنه تر از علی اکبرش بود . در آن بیابان خاک گرفته میان رملها ، دهانش و کامش چون کویر تفتیده بود واین راعلی اکبرفهمید، زبان در دهان پدر که گذاشت و دهان خشک وعطشان پدر را که دید فهمید و سر به پایین انداخت . دوم اینکه حسین (ع) فرمود پسرم ، عزیز دل من به میدان برو امیدوام به همین زودی جدت را ملاقات کنی و از دستش سیراب شوی و نوشته ان که فبکی الحسین یعنی حسین گریست و .. و این سخت ترین لحظه وداع است یعنی  برو که مرگ را ملاقان خواهی کرد. این لحظه قطع امید است لحظه ناامیدی از دیداری دوباره یعنی که بزودی داغ تو بر دلم خواهد ماند .

و علی اکبربه میدان برگشت برخی نوشته اند که در مجموع با 200 نفر  جنگید اما به سرش ریختند درحالی که از تشنگی بی تاب بود و تحمل شمشیر زدن از او سلب شده بودابتدا با شمشیرو نیزه و نوشتهاند که در پایان با چکمه به جسم بی جانش لگد میزدند و حسین دوید . دوید سر آسیمه و پریشان اما به جسد بی جان فرزند رسید و نتوانست علی اکبر را زنده در آغوش بگیرد و آخرین وداع را با روی ماهش داشته باشد. مورخین دو نکته جان سوز ذکر کرده اندقبل از آن ذک یک نکته ضروری است و اینکه  می دانیم زمانی  که حسین  (ع) به جسد بی جان حضرت عباس رسید فرمود کمرم شکست ، یعنی بی طاقت شدم ، یعنی دیگر پشتیبانی ندارم ، یعنی حسین تنها شد .اما مینویسند وقتی به پیکر بیجان و پاره پاره فرزند شهیدش رسید فرمود :بعد از تو اف بر این دنیا . یعنی دیگر دنیا را نمی خواهم ، دیگر این دنیا برای حسین نیست و گفته اند برای اولین و آخرین بار در زندگی به صدای بلند گریست. حسین و گریه با صدای بلند خدایا این چه داغی بود . داغ فرزند بزرگ ، یاد روزهای بچگی علی اکبر ،  بابا گفتنش ، یاد سیمای زیبای علی اکبریاد رسول ال... حسین طاقت نیاورد و بلند بلند شروع به گریه کرد یعنی زار زد و گریه کرد .

زینب اما در خیمه فریاد حسین را شنید این زن تنها و زجر کشیده به سوی میدان دوید حسین را دید پریشان و جسد له شده علی اکبر را . مینویسند که فریاد کشید ای وای برادرم و برادرزاده ام . حسین داغدار بلند شد و فرمود جسد علی اکبر را به خیمه ببرند تا مادر و برادران با او وداع کنند آخر مادر نتوانسته بود به میدان بیاید....

مسئله شهادت حسین (ع) و پاره پاره شدن پیکر مطهرش مطلبی است و زخمهای دل حسین و مظلومیتش مطلبی دیگر . لعنت ا... علی القوم الطالمین

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

چون خون حلق تشنه او بر زمين رسيد
جوش از زمين بذروه عرش برين رسيد
نزديک شد که خانه ايمان شود خراب
از بس شکست ها که به ارکان دين رسيد
نخل بلند او چو خسان زمين زدند
طوفان به اسمان ز غبار زمين رسيد
باد ان غبار چون به مزار نبي رساند
گرد از مدينه به فلک هفتمين رسيد
يک باره جامه در خم گردون به نيل زد
چون اين خبر به عيسي گردون نشين رسيد
پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
از انبياءبه حضرت روح الامين رسيد
کرد اين خيال وهم غلط کار کان غبار
تا دامن جلال جهان افرين رسيد
هست از ملال گرچه بري ذات ذوالجلال
او در دل است و هيچ دلي نيست بي ملال

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 8:26 قبل از ظهر  توسط ا.ش | 

این شبا از بس که ننه محزون بود و پیش خود نوحه می خواند از بس که پدرآشفته بود ما هم مغموم بودیم و غصه دار، منتظر بودیم که هیات حرکت کند تا ما هم در صف هیات زنجیر را به پشت بکوبیم و بدنمان را مجروح و آش و لاش نماییم تا شاید بخشی از غصه هامان برای علی اصغر و علی اکبر و...تسکین یابد و آرزو نماییم کربلایی دیگر برپا شود تا ما نیز همچون قاسم بن حسن خون خود را در راه ابا عبداله (ع) نثار نماییم و این روزها کربلایی دیگر در غزه، کجایند تکسوارانی که  دشمن را از هیبتشان پشت می لرزید یارانی که فریاد می کشیدند این الطالب بدم المقتول بکربلا،حاجی جون ،فولادگر، ناجی...

+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَجَلَّتْ وَعَظُمَتِ الْمُصيبَةُ بِكَ عَلَيْنا

یا ابا عبداللّه براستى بزرگ شد سوگوارى تو و گران و عظيم گشت مصيبت تو بر ما....

روستا با این که کوچک بود اما سه مسجد و  هیات داشت . مسجد فقرا و مسجد جامع و مسجد مهدیه که بعد ها صاحب الزمانی هم به جمع مساجد اضافه شد.گت آقا به نوبت در جامع وسپس مهدیه و صاحب الزمانی جماعت مغرب و عشا برگزار می کرد به نوبت هفتگی گمانم. مرحوم درخشانی ادیب بود و صدایی خوش داشت و سوزی در صدا و مصیبت را مویه گونه می خواند به گونه ای که صدای گریه مستمعین مجلس را به آشوب می کشاند اول همه هم محمد هادی کامشی میزذ زیر گریه و سپس مجلس متشنج می شد .ماهم هم از شنیدن مصیبت رقیه و علی اصغر و هم از سوز گریه پدر و فامیل می گریستم ضجه مانندو از ته قلب و اشکهامان سرازیر می شد و پیرهنمان را خیس می کرد. روضه خوانی از شب اول محرم شروع می شد و روز ها هم در منازل تداوم داشت . و عقده در دلمان رشد می کرد و بزرگتر می شد . نه فقط سیمای ما که سیمای اهل خانه و روستا محزون بود و این همه مصیبت با گریستن آرام نمی گرفت نه زنجیر زدن و نه سینه زنی در مجالس روضه خوانی که پوست سینه هامان را می گداخت و سینه تاول میزد آراممان نمی کرد . شرح این همه نامردی شرح این همه مظلومیت سینه را تنگ می کرد و بغض راه گلو را می بست. و اینگونه منتظر عاشورا بودیم . نمی دانم شاید حاصل آن خون دل خوردن بود یا التهاب مصیبت وارده اما تو پستو خانه هایمان قمه پنهان بود برا ی روز عاشورا . روستا از صبح عاشورا ملتهب بود . پدر بزرگ روحانی بود و قمه زدن را گناه می دانست و کسی در خانه ما قمه نمی زد اما مرحوم ناصری همسایه مان ساعت نه کفن می پوشید و عازم حسینه می شد مردم جمع شده بودند و قمه زنان ابتدا عزاداری می کردن و سپس قمه بود که بر پیشانی کوبیده می شد و خطی برکنار خطوط دیرین باقی می ماند خون روی کفن چکه می کرد و سرتا سر کفن خونی می شد و ما می ترسیدیم و وحشت می کردیم وتمام روستا یکسره گریه می شد و صدای گریه در دل آسمان گم می شد .مرحوم ناصری با همان سر شکافته روی نردبانی دراز می کشید به جای امام حسین و با پارچه ای تا روی سینه اش را می پوشاندند از سینه به بالا خونی بود و همراه نخل و ذوالجناح جسد را در حسینیه می چرخاندند. آتش زدن خیمه ها اوج مراسم بود که با سخن گت آقا باید به اتمام می رسید گت آقای ما مجتهد بود با اجازه اجتهاد از بزرگانی مثل اسید ابوالحسن اصفهانی و مرحوم نائینی و ...داشت. اذان که توسط عباس کابوسی خوانده می شد آقا منبر می رفت . حزن و اندوه و تاثر آقا و جمعیت بگونه ای بود که امکان سخنرانی از آقا سلب می شد معمولا سخنرانی چند کلمه بود گفتن یا اباعبداله و گریه شدید آقا و غش کردن تعدادی از جمعیت .جمعیت می دانستند گریه آقا از ته دلش بر می خیزد و این بود که نیازی به گفتار و مصیبت نبود و ما با اندوه به خانه می رسیدیم و اماده برای شام غریبان که جلوی در خانه گت آقا غوغایی برپا می شد و مصیبت خوانی مرحوم درخشانی  که یاد عصر عاشورا را زنده می کرد... و عشقی در دل ما پدید می آمد و پیوندی که جز مرگ هیچ چیز نمی توانست مهر حسین (ع) را از دل ما خارج کند . و اینک در پایان یک زندگی سخت به شفاعتش محتاجیم و شرمنده که پیکری که باید در کربلا  بجا می ماند اگر چه زخمدار شد اما لایق نبود به پیشگاه حضرت حق  گویا...

 بِاَبى اَنْتَ وَاُمّى لَقَدْ عَظُمَ مُصابى...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1387ساعت 10:13 بعد از ظهر  توسط ا.ش |