X
تبلیغات
کردکوی بهشت گمشده
بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....



ای ساربان آهسته ران کارام جان گم کرده ام

 

در میکده بودم ولی, بیرون شدم از قافله

ای وای از این بی حاصلی, عمر جوان گم کرده ام

پایان رسد شام سیه , آید حبیب من ز ره

اما خدا حالم ببین , من یار را گم کرده ام

ای وای از این غوغای دل , از دلبرم هستم خجل

وقت سفر ماندم به گل , من کاروان گم کرده ام

...... 

پدر بزرگ عازم کربلا بود و حج , و محزون با همه وداع می کرد و همه التماس دعا داشتند . چاوش محزون می خواند و من می ترسیدم که برنگردند . از چند روز قبل در تدارک بودند و من می گفتم آقا من هم می آیم و او با خنده می گفت باشد و روز حرکت سپر ماشین را چسبیدم آن قدر ضجه زدم که دل همه سوخت و پدر بزرگ بغلم کرد و داخل ماشین سواری روی زانوانش نشاندو عازم کردکوی شدیم نفسی براحت کشیدم و سر روی شانه پدر بزرگ خوابیدم . وقتی بیدار شدم خانه عمه خوابیده بودم و ننه و پدر بزرگ رفته بودند .... یکماه بعد برگشتند اما این یکماهی من مردم و زنده شدم .هرشب کابوس میدیدم ......

به به صورتم را بوسید با حداکثر محبت . بیمار بود سرطان داشت .خودش هم می دانست که خوب نمی شود اما من که فکر می کردم بزرگ شده ام بی خیال بودم .گفتم همه مریض می شوند انشاله خوب می شوی .وبه به رفت , رفت و برنگشت و تمام عمر مرا در حسرت یک خداحافظی واقعی گذاشت و محبت بوسه اش هنوز گونه ام را می سوزاند ... به به برنگشت و من به انتظار دیدار دوباره روزگار را سپری می کنم ...

با نصر هم سنگر بودیم .که ترکش خورد از سینه و پایش خون میآمد شدید . رنگش زرد شده بود یکسال با هم بودیم ,برادر , هم جبهه , هم سنگر . روی برانکارد می بردنش و من بی تاب به راننده سفارش می کردم که آهسته تر نه تندتر برود و راننده متعجب نگاهم می کرد با نصر روبوسی کردم با تمام وجودم بوسیدمش صورتش و دستانش را میدانستم که بر نمی گردد . با رفتنش تب کردم و راهی بیمارستان شدم . داشتم می مردم از غصه شهادت او , اما او برگشت سرحال و قبراق . هنوز هم با دیدن سیمای مهربانش یاد روزهای سخت می افتم ...

 

می گفت هیچ اتفاقی نمی افتد همه حمله پانصد متر است بارها دویده ام و این هم رویش .گفتم با این پای مصنوعی نمی شود گفت پانصد متر است و می دانی که فوتبال هم بازی می کنم , بچه ها هم هوایم را دارند گفتم سجاد منطقه عملیات سخت است او خندید چنان آرام بود و با چنان آرامشی حرف می زد که باور کردم . خداحافظی راحت بود خودم مجروح بودم و باید می رفتم و قول دادم که برگشت از سوغات شمال برایش بیاورم .روبوسی کردم . می خندید مثل همیشه گفتم زود بر می گردم. و برگشتم و به حجله اش رسیدم . و مداح می خواند :

 ای ساربان آهسته ران کارام جان گم کرده ام

دیگر سجاد را ندیدم و تا زنده ام نخواهم دید .....

اخرین جلسه چقدر سخت بود . نگاهشان می کردم و گفتم این گونه می شود که کلاسی دیگر به پایان می رسد و خداحافظ تا ترم بعد . می خندیدند و سرخوش بودند از اتمام یکسال دیگر .و مطمئن از کلاسی دوباره و دورهم بودن واینکه برمی گردم  , از کجا مطمئن بودند؟ دلم برای تک تکشان تنگ می شود . شاید وقتی دیگر همدیگر را دیدیم و آنوقت ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1392ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط ا.ش  | 

جای تو فکرو خیالت شبا میاد پیشم

با اینکه تو دوری از من بازم دلواپست میشم

آخه عمری که بی تو بگذره چرا ثانیه هاشو بشمارم

من بدون تواز تموم لحظه هاش بیزارم

بدون من پرکشیدی آتیش کشیدی به بال من

یادمه وقتی رفتی دلت نسوخت به حال من

تو حتی سربرنگردوندی ببینی که روحم بی تو داره پرپر میشه

قبل تو دلم از این دنیا خون بود بعد تو از اونم بدتر میشه

خدا میدونه تنها کسم بودی و بعد تو چقد دلم باید تنها شه

دنیایی که توش کنارم نباشی

نباشی میخوام دنیا نباشه

 سربرنگردوندی ببینی که روحم بی تو داره پرپر میشه

قبل تو دلم از این دنیا خون بود بعد تو از اونم بدتر میشه


بی تو درگیر تکرارم شب و روزام عین همه


زندگیم بی تو تکراری میشه گم میشم بین همه

گرمای دستای تو دیگه پیشم نمی مونه

بی تو سرد و غم انگیزن همه ی فصل هام زمستونه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1392ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط ا.ش  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1392ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط ا.ش  | 

عجب رسمیه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه

کجاست اون کوچه
چی شد اون خونه
آدماش کجان خدا میدونه

بوته ی یاس بابا جون هنوز
گوشه ی باغچه توی گلدونه
عطرش پیچیده تا هفتا خونه
خودش کجاهاست خدا میدونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه

تسبیح و مهر بی بی جون هنوز
گوشه ی طاقچه توی ایونه
خودش کجاهاست خدا میدونه
میرن آدما از اونا فقط 
خاطره هاشون به جا میمونه

پرسید زیر لب یکی با حسرت
از ماها بعدها چه یادگاری میخواد بمونه  
خدا ميدونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1392ساعت 9:2 بعد از ظهر  توسط ا.ش  | 


 

واینگونه است که شهر نفس می کشد....

 محرم که می رسد کردکوی یکپارچه شور میشود و شوق ، از دوم تا چهارم تمام شهر به تکاپو می افتد . تکایا و هیاتهای مذهبی دو باره رونق خود را باز می یابند، علم و کتل و طوق از انبار بدر می آیند به امید روز های پر شور آینده.

قرار از کف می رود جوش می دانی چیست نوعی سینه زدن دسته جمعی در دایره ای با حرکات موزون پا، در حالی که تمام صف به هم اتصال دارند و هر کس شانه نفر سمت چپ خود را چسبیده است . نمی دانم جوش یاد آور کدام صحنه محرم است اما شور عجیبی دارد بخصوص آن زمانی که مداح با شور و حال شرح دلاوریها و رجز های عباس را می دهد وپریدنهای مداوم جمعیت و بهم خوردن صف و ....

علم گردانی در محلات و کوچه ها و ورود به خانه ها آداب خاص خود را دارد در حالی که علم گردانان فریاد بر می دارند این علم از کیست که بی صاحب است . صاحب او کشته به دین غایب است.. هر کسی به فراخور مبلغی نثار می کند . ورود علم به داخل حیاط خانه خوش یمن است و   بوسیدن علم افتخاری که هر کس سعی می کند نصیبش شود. معمولا علم گردانان درب خانه های را که بسته است نمی زنند بلکه با شنیدن صدای جمعیت که این علم از کیست ..هر کس به شتاب در  خانه را باز می کند. مساجد معمولا از شب چهارم اطعام می دهند. و چقدر با سخاوت است مولایمان ابا عبداله حسین ( ع ) ، سفره در مسجد پهن می شود کی هستی ؟ از کجا آمده ای ؟ ربطی به کسی ندارد سفره امام حسین (ع) است در کنار دیگران بنشین و لقمه ای صرف کن به نیت شفا و تبرک ،

هفتم در کردکوی روز عظیمی است دستجات عزادار ولاغوزی و کردکویی درمسجد مصلی جمع می شوند، هفتم روز با شکوهی است بخصوص صحنه انتظار علمهای کردکویی جلو درب مصلی به انتظار علمهای ولاغوز . دو علم به50 متری هم که میرسند علم گردانان به  سمت هم می دوند تا در سلام بر یکدیگر سبقت بگیرند مراسم آیینی که بینندگان را سخت تحت تاثیر قرار می دهد . صدای شیون زنان مو بر اندام راست می کند و اشک بی اختیار جاری می شود سپس نوبت عزاداری در صحن مصلا است و آنگاه سفره های اهالی پایین محله که بی تکلف بفرما می زنند سفره امام است و تعارف ندارد .

هشتم بر عکس دستجات از کردکوی راهی ولاغوز می شوند جمعیتی انبوه درحد تمامی مردم کردکوی در این مراسم شرکت دارند.صدای  و طبل و سنج گوش را کر می کند. سابقا شیپور هم می زدند اما امروز منسوخ  شده است . گوسفند های زیادی در مسیر قربانی می شوند .و مردم صمیمی ولاغوز که در خانه هاشان بر روی مهمانان باز است. و درخواست حضور عزاداران که گاهی کار به التماس می کشد که قدوم عزاداران ابا عبداله بر روی چشمان ما.

صحنه آیینی سلام علمها اینجا نیز با همان شکوه بر گزار می شود. در مسیر چهار راه ولاغوز به سالی کنده می توان دریای جمعیت که به داخل ولاغوز وارد می شود دید. و عصری در کنار مسجد جامع ترافیک جمعیت بر گشتی از ولاغورزرا مشاهده کرد.

شبهای هشتم ونهم شبهای شب زنده داری است . شبهای هیاتها، شبهای حسین حسین ، شبهای بر سر زدن ، چه کرد حسین با این مردم ، آن شرور است، آن بی دین است، آن فلان است ، معنی ندارد ، مجلس عزاداری ابا عبداله است شوخی که نیست و اینگونه است که دریای جمعیت حضور دارد در صحنه و در هیچ صحنه ای چنین دریایی نمی توان دید.

عظمت عزاداری در کردکوی در روز عاشورا است از صبح زنها کنار خیابان لب مغازه می نشینند. تاکسی ها صلواتی اند و بسیاری از نانواییها ، نماز ظهر وسط خیابان به جماعت برگزار می شود و سپس دریای انسانی موج بر میدارد.  خواستم دسته های عزاداری را شماره کنم نتوانستم از ظهر تا ساعت سه عصر یکسره

 دسته بود که به سمت مزار شهدا می رفت از کردکوی، ولاغوزو....واین دریا در بالا بلوک آرام می گیرد.امروز نوبت بالا بلوکی ها است که عشقشان و علاقه شان به مولا را به اثبات برسانند . و این دریای انسانی بعد از ساعتها عزاداری سر سفره اهالی بالا بلوک به اطعام می نشینند با حلقوم های تشنه و بدنی خسته و گرسنه ، اینک بخش اندکی از بزرگواری های آقا درک شد . و شب شام غریبان است .

بسیاری از آدمها در این ایام پشتشان از زخم زنجیر ناسور است و گلوی شان از شدت فریاد رنجور  و صورتها تکیده از رنج عباس از رنج علی اکبر و از رنج حسین(ع) و .....

غروب یازدهم ماه بنی اسد است ضمن اینکه شهادت سید السا جدین امام زین العابدین باید گرامی داشته شود و روز دوازدهم عزاداری پایان می یابد اما دستجات عزاداری شروع کرده اند به ثبت نام برای مسافرت به مشهد و ادامه عزاداری در جوار مرقد مطهر آقا و شکوه به آقاو....

و اینگونه است که شهر نفس می کشد . این شهر بی سامان اگر باقی مانده ، اگر حیات دارد ، اگر جنبشی دارد به خاطر محرمش است و رمضانش و عشقی که به مولایمان ابا عبداله و آقایمان مهدی در دلها موج می زند . خدایا این عشق را از ما نگیر که می میریم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آبان1392ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط ا.ش  | 

چند روز مانده به محرم حال و هوای روستا و خانه عوض می شد. حالا اعضای هیات غروبها در دفتر ابوالفضلی یا صاحب الزمانی جمع می شدند ابوالفضلی مال پایین محلی ها و صاحب الزمانی هیات بالا محلی ها بود.دفترامانات هیات بازرسی می شد که زنجیر ها پیش کی مانده آیا امسال در دسته روی شرکت می کند یا نه اگر شرکت ندارد زنجیرش را بیاورد. حق عضویت پرداخت شده یا نه برای مراسم شب نیاز به چراغ زنبوریهای بیشتر بود که ما به آن چراغ طوری می گفتیم .نفت برا زنبوریها وبخاری های داخل هیات و سنج جدید که معمولا در دهه دو سه سنج پاره می شد، شیپور نو ،طوری برا زنبوریها،باطری برای بلندگو دستی و دیگر ملزومات هیات باید خریداری می شد...

مادر هم از چند روز قبل پیرهن سیاههای ما را از صندوق بیرون میاورد طی یکسال بچه ها قد کشیده بودند و باید پیرهنها تعویض می شد و پیرهن بزرگتر به کوچکتر داده می شد. در حسرت داشتن زنجیر می سوختیم و همه پول توجیبی را جمع می کردیم که زنجیر بخریم چون هیات به ما زنجیر نمی داد زنجیرهای هیات بزرگ بود و ما توان حمل آن را نداشتیم . محرم که فرا می رسید دیگه خیلی دربند درس و مشق نبودیم معلم هم عضو هیات بود و سخت نمی گرفت. اگه محرم پاییز یا زمستان واقع می شد سخت بود کوچه ها گلی و تا زانو در گل و لای فرو می رفتیم . با وجودی که چکمه می پوشیدیم اما شلوارها تا کمر گلی می شد ومادر هر شب باید لباس گلی های را آب می کشید و بالای بخاری آویزان می کرد که صبح دوباره قابل استفاده باشد.دسته روی را در واقع بچه ها شروع می کردند ما زنجیرهای کوچکمان را برمی داشتیم و بعد از اذان راهی هیات می شدیم و از شدت سرما دور زنبوری ها جمع می شدیم و خود را گرم می کردیم. نوحه خوان که تعداد مارا قابل توجه می دید بلند گو را برداشته و برای دست گرمی میخواند که حسینم وای حسینم و ما زنجیر می زدیم صدای بلند گو باعث می شد بزرگترها و اعضای اصلی هیات جمع شده و ما یواش یواش از سر صف به ته صف منتقل شویم.حالا دسته شکل گرفته و با نظم زنجیر می زد ما هم می کوبیدیم تا اینکه یکی بگوید هی دکته ای یعنی برعکس دیگران زنجیر می زنی و ما خجالت می کشیدیم وسریع حرکتمان را هماهنگ می کردیم.هیات برابر سنت شبی را در کل روستا دور می زد وشبی به روستای همجوار به فاصله دوکیلومتری و روزی را به فاصله هفت کیلومتری به امامزاده می رفتیم و همه با پای پیاده و همه راه زنجیر زنان. شبی  که به قلندرایش می رفتیم شب سختی بود راه باریک وپوشیده از درختچه های انار و ناهموار شب هم پاسی گذشته، این بود که به محض ورود و خوردن استکانی شیر گرم فورا برمی گشتیم و موقع برگشت حتی هنگام زنجیر زدن چرت می زدیم و خانه که می رسیدیم کنار بخاری گرم هیزمی مثل مرده می افتادیم و مادر باید نیم ساعت قربان صدقه مان می رفت تا به رختخواب برویم.

رفتن به امامزاده هم برا ما قشنگ بود از کنار مزارع درو شده برنج یا پنبه عبور می کردیم تره های  سر کشیده و تربهای آبدار و رسیده تشنگی مان را تخفیف می داد. گاهی در برکه لاکپشتی را پیدا می کردیم و بعد از دقایقی به احترام محرم رهایش می کردیم تا برود.بعد از زیارت و زنجیر زنی پیاده برمی گشتیم و آماده می شدیم برای زنجیر زنی شب.روز تاسوعا هیات همراه دسته روضه خوانی به خانه های مردم میرفت و صاحبان عزا هیات را سخت گرامی می داشتند و معمولا نانی وماستی یا نان تنوری محلی بین عزاداران قسمت می کردند و بچه هاکه گشنه شان شده بود حمله می کردند ونان در دقیقه ای به غارت می رفت. روز عاشورا تمام روستا در حسینیه جمع می شدند به انتظار هیات و ذوالجناح و نخل وعلم و ما همراه نخل وذوالجناح به حسینیه می رسیدیم و صدای شیون زنان بلند بود و صدای نوحه خوان اوج می گرفت و ما می کوبیدم .زنجیر را آنقدر محکم می کوبیدیم که دانه های آن پاره می شد از غیظ نامردی یزید از غیظ بی حیایی شمرو پشت مان آش و لاش می شد و پیرهن کهنه مان پاره می شد و در عالم بچگی می گریستیم بر بی پناهی زینب بر مصیبت علی اصغر بر تنهایی حسین بر قامت رشید علی اکبر برپیکر بی دست عباس و بعد از اتمام مراسم محزون به خانه می رفتم و پیرهنمان را که به پشتمان چسبیده بود با آخ و واخ در می اوردیم و ننه گریه می کرد اما دعوامان نمی کرد بلکه نوازشمان می کرد و رو زخمهامان مرهم می گذاشت . از فردایش تا یک هفته بخاطر زخمهای پشتمان نمی توانستیم در مدرسه به میزهایمان تکیه کنیم گاهی برای اذیت کردن همدیگر با دست به پشت رفیقی می زدیم تا فریادش به آسمان بلند شود و اینگونه با عشق حسین (ع)بالیدیم و بزرگ شدیم و حالا در وقت پیری آرزو داریم که با عشق او بمیریم .آمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1392ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط ا.ش  | 



قربان كه تمام مي شد به انتظار غدير بوديم ما سيد نبوديم اما مادر بزرگها از دو سو سيد بودند و غدير براي ما علاوه بر راز و رمزهايش تكريم ننه هم بود. ننه اما از بعد از قرباني بيتاب مي شد به ياد پدرش و اجدادش . غدير عيد امامت بود و ما عاشق مولا . از پدر پرسيدم كه هيبت مولا چگونه بود و سيمايش ؟ و عكس قاب گرفته در پذيرايي هموست ؟ و او پرسيد كه به نظر تو چه شكلي بود و تصورات تنهاييم از مولا را گفتم آني كه راجع به عبادتش شنيده بودم و سخاوتش و علمش و حلمش و ..... تصوير ذهني دقيقي داشتم و پدر گفت درست است هموست . براي غدير ننه سكه جمع مي كرد اولها دو ريالي بعد ده ريالي . سادات در عيد غدير سخت عزيز مي شدند و خود اين را احساس مي كردند و هيبتي در آنان پديد مي آمد . سادات كم نبودند عمه زاده ها سيد بودند و صحيح النسب . و روز غدير روز ديدار بود عيدقربان شكوه غدير را نداشت چون در عيد قربان هر كس در خانه خود قرباني مي كرد و ما ديد و بازديد نداشتيم اما غدير وقت بازديد بود و ديده بوسي و دست بوسي از بزرگترهايي كه سيد بودند و بوسيدن دستانشان افتخارو گرفتن عيدي هر چند اندك اما متبرك كه ما ته كيسه هايمان نگه اش مي داشتيم  . ما در غدير به زيارت اهل قبور هم مي رفتيم همراه با غذايي يا بسته خرمايي. از صبح غدير مادر بزرگ لباس نو چيت گلدار مي پوشيد و منتظر . پدر بزرگ معمولا در خانه راحت بود با ژاكتي و عرقچيني اما در روز عيد چه نوروز چه قدير قدك مي پوشيد و عمامه مي گذاشت و پر هيبت سر سفره مي نشست و با شادي لطيفه مي گفت و البته در عيدي دادن هيچكس به پاي او نمي رسيد . خوشحالي ما البته تمامي نداشت دو عيد نزديك به هم و هر دو تعطيل و از صبح زود بيدار مي شديم و البته در بعد از ظهر داد اهل خانه در مي آمدچون بخاطر سرو صداي ما كسي نمي توانست بخوابد . از ديدن شادي چهره ننه ما هم شاد مي شديم . پدر بزرگ از مولا صحبت مي كرد و از غدير  . اگرچه آخر كار به گريه مي كشيد در غم مولا . اما باز فضا شاد مي شد . و ما آرزو مي كرديم كاش در ركاب مولا حضور داشتيم ..... امروز اما سر قبر ننه بودم و پدر بزرگ و پيشاپيش غدير را تبريك گفتم . اين روزها جايشان چه خاليست سر سفره قرباني ، سر سفره غدير و بيان فضيلتهاي مولا . عيد غدير مبارك
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آبان1392ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط ا.ش  | 

  از اواسط ذيقعده حال و هواي روستا تغيير مي كرد .حاجي ها دوره مي افتادند براي بهل گرفتن . و آدمهامهربانانه همديگر را مي بخشيدند و كدورتها تمام مي شد.حاجيها خدمت آقا مي رسيدند براي حساب و كتاب مال و اموال. و روزي چاوش صدا مي كرد از صبح با بانگي خوش كه :اول به مدينه پيغمبر خدا را صلوات و ..... زنگي درصداي چاوش بود و حالتي در شعر كه مو بر اندام راست مي كرد . حاجي ها كه مي رفتند ما منتظر دو عيد بوديم  قربان و غدير. قربان مال همه بود اگر چه از غدير هم بي نصيب نبوديم . دو سه روز مانده به عيد قربان پدر بزرگ سفارش قرباني مي داد . يكساله . كسري نداشته باشد ، چاق باشد و ... و غروب روز نهم در حالي كه صداي سيركوي ننه بلند مي شد براي پختن حلوا . ببه با گوسفند وارد مي شد . دست و پاي گوسفند را بسته پشت الاغ ازبنه (آغل گوسفند در دشت يا پاي كوه )مي آورد گوسفند را وزن نمي كردند بلكه چشمي معامله مي كردند دستي به پشت گوسفند زده يا از زمين بلند كرده قيمت مي دادند . مختاباد ( رييس چوپانها) آشنا بود و علفهاي مزرعه را مجاني به چراي گوسفند داده بود و گوسفند هم براي قرباني بود بنا بر اين سخت نمي گرفت .و معامله زود جوش مي خورد . گوسفندي كه از گله جدا شده باشد چون به جمع عادت دارد مرتب بع بع مي كند . اين بع بع ما را نا راحت مي كرد . از انبار جو مي آورديم آب در تغار جلويش مي گذاشتيم و تا پاسي از شب جلويش نشسته تما شايش مي كرديم . برق نبود و هوا زود تاريك مي شد و مادر هر چند لحظه يكبار صدايمان مي كرد . صبح به صداي  تيز كردن كارد ببه بلند مي شديم . مادر ديگ و لگن و قليان تكنه (ني قليان ) براي فوت كردن زير پوست را آماده كرده و پدر بزرگ بالاي سر گوسفند مي ايستاد و دعا مي خواند و ما غرق اين جذبه نگاه مي كرديم . مادر سفارش مي كرد كه موقع سربريدن نگاه نكنيم گناه دارد و ما سر بر مي گردانديم . گوسفند كشته و پوست كنده  به ايوان منتقل مي شد و روي سنت شقه و تقسيم مي شد . البته اكثر همسايه ها و فاميل قرباني مي كردند . غربتي ها و گودارها در محل راه مي افتادند براي گوشت قرباني . گوشت را در بشقاب گذاشته براي همسايه ها مي برديم اندكي گوشت و يك گرده حلوا . بوي خوش كباب بوي خوش شادي از كوچه ها بلند بود . چشمها از خوشحالي برق مي زد حلوا ، شيريني و كباب و خوشحالي . شادي باعث مي شد كه غم بگريزد احساس پيري نباشد و پدر بزرگ سرخوش به همه عيدي مي داد . روز بازي بود پولدار بوديم و نونوار . خستگي ناپذير بازي مي كرديم . از گرگم به هوا تا قايم باشك كه به آن چشم دلكا مي گفتيم . و غروب هنوز بانگ اذان تمام نشده مثل مرده مي افتاديم وخواب خوش پس از خستگي مي رسيد از صبح فردا منتظر عيد بوديم . عيد غدير با سنتهاي خاص خود . عيد سعيد قربان مبارك

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1392ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط ا.ش  | 

برای زنده یاد دکتر ابوالحسن شهواری (دوست و همرزم دیرین بچه های رزمنده آران و بیدگل)



بسم رب الشهداء و الصديقين

«والسّلام عليَّ يَومَ ولدتُّ و يوم اموتُ و يوم اُبعثُ حيّا "قرآن كريم"»

آن روز كه آمدي گويا نگاه پدر و مادرت در بدو تولد گوياي اسرار ديگري بود و حلول ماه گونه‌ات با والدين گرامي‌ات صحبت از كربلا و عاشورا و شهيد و شهادت داشت آن زمان كه دانشگاه را ترك كردي و به فرمان ولي‌امر حضرت امام خميني(ره) دانشگاه واقعي (جبهه ) را انتخاب كردي و سر، راست و استوار با قامتي علي‌اكبر گونه راهي لشكر14 امام حسين (ع)، از همان ابتدا جذبه‌ي خاص و عرفان و معنويتت، و لهجه‌ي قشنگ شمالي‌ات، بچه‌ها‌ي گردان امام باقر (ع) را به سوي مباركت عاشقانه مجذوب نمود.

راستي شهواري عزيز به مادرت گفتي: درسته من شمالي و دريايي‌ام اما بچه‌ي كوير آران با دريايي از محبت و رأفت، من غريب را چنان در دامان گرفتند كه هيچ‌گاه، حتي نيت نكردم از جمعشان فارغ شوم و تا آخر جنگ در لشكر پيروز حاج حسين خرازي كنار بچه‌ها‌ي تبليغات و گردان عاشقانه ايستادم و رزميدم. روح بلند و دل دريايي ابوالحسن، با قامت و وقار خودش هر روز اشتياق بچه‌ها‌ي لشكر و گردان را به او بيش‌تر مي‌كرد. شهواري عزيز يادت هست والفجر8 و كربلاي 4 و 5 لشكر و بچه‌ها‌ي گردان باقر (ع) را، يادمان نمي‌رود لحظه‌ي وداع با شهيدان خرازي و حاج شيخ جواد قاسم‌پور...

مشرقيان هنوز از لبخند عارفانه‌ات و لهجه‌ي زيبايت برايمان مي‌گويد.

راستي فراموش شد بگويم، اين بار كه با بچه‌ها‌ي گردان و لشكر و به اتفاق خانواده‌ي معظّم شهداء در قالب راهيان نور به منطقه‌ي جنوب رفتيم، دارخوين، كفيشه، اسكله فاو، شلمچه، طلائيه، خرمشهر، آبادان، اردوگاه فتح، چهارراه امام رضا (ع)، همه با ما حرف مي‌زدند و مي‌گفتند چرا شهواري را نياورديد؟ سرزمين خوزستان سراغ شما را مي‌گرفت. سنگر حاج حسين خرازي مي‌گفت، ابوالحسن كو؟ خاك شلمچه و زيد تعريف مي‌كردند و مي‌گفتند شهواري عزيز اين مجروح و شيميايي چه شد؟

اي عزيز سفر كرده و اي استاد فرهيخته دانشگاه
بچه‌ها‌ي دانشگاه جبهه از گلزار شهداي محمدهلال آران و بيدگل برايت پيغام داشتند و براي ديدارت در بهشت در جوار ملائك مقرب و كرّوبين لحظه شماري مي‌كردند.
امروز كه جمعي از ديار شهداي آران و بيدگل از كنار مضجع شريف محمدهلال (ع) و شهداء آمده‌اند چفيه‌اي غبارآلود از خاك خون رنگ خوزستان و ديار شهداي آغشته به خون مطهرشان برايت سوغات به ارمغان آورده‌اند، مبادا دلتنگ باشي.
اين بار كه به نيابت از روح مطهر ابوالحسن شهواري عزيز به منطقه جنوب و همسفر راهيان نور باشيم، شمع‌هايي به تعدا سال تولدت در يادمان، شهداي رمضان، طلائيه، شلمچه، روشن نموده و يادت را گرامي خواهيم داشت.
در يكمين سالگرد پرواز ملكوتي رزمنده‌ جانباز دكتر ابوالحسن شهواري ياد آن عزيز سفر كرده را گرامي ‌مي‌داريم.


«روحش شاد و راهش پر رهرو باد»

مجمع رزمندگان ثاراله آران وبیدگل

+ نوشته شده در  جمعه 19 مهر1392ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط ا.ش  | 


تکیه ما دیدنی بود یه راهش از کنار بانک صادرات می گذشت و وارد میشد چسبیده به خانه حاج ولی صادقی و یه دروازه اش داخل حیاط مرحوم عرب باز میشد . رفت و امد ادما از داخل حیاط مرحوم عرب باعث مزاحمت می شد اما به حرمت تکیه هیچوقت بروی مردم نمی اوردند. ساختمان تکیه از دو بخش قائم تشکیل می شد یه بخش وصل به بانک صادرات که شامل اشپزخانه و ابدارخانه بود با حوضی در حیاط خلوت برای شستشوی و سایل اشپزخانه . کنارش هم دریچه ای داشت برای ورود و خروج یزدی ها در واقع یزدی خیل را به تکیه وصل می کرد . بعد ردیف اتاقهای رو به قبله بود . یه اتاق کوچک بعد اتاق بزرگ و اصلی تکیه بعد باز یه اتاق متوسط و در انتها یه اتاق کوچکی که درش همیشه باز بود .برا مسافرا و جاماندگان و کسانی که شبها می خواستن در جایی بیتوته کنن.

از ذیقعده شوریدگی اغاز می شد تا محرم و دهه محرم و عاشورا .درست دوماه تا ما ه محرم مانده وقت شوریدگی بود . ذیحجه و بعدش هم محرم بود . اتاق کوچک تکیه ما پر می شد از مسافران سرگشته که به نانی و ابی خوش بودند و زیلویی برای بیتوته...دیدن این مسافران برای ما قشنگ بود و زیبا .در ده چنان ادمایی نداشتیم یکی با کشکول یکی با خرقه یکی تماما لباس سپید پوش یکی ژولیده و پریشان ...

همراه جمع امدم به تماشا و دیدمت انجایی . چند ذیقعده نیامده بودی را نمی دانم اما انجا بودی نشسته رو به بقیه و نوبت شعر خوانی که رسید و هر کدام مدحی خواندند حتی نگاهم نکردی و دلم برای خودم سوخت که این شوریده  حتی یه بار هم نگاهم نکرد...

برخلاف همیشه چشات پر بود از شادی و لبخندت تمام پهنای صورتت را پر کرده بود . گفتی از دیروز شاد بودم  تمام راه را بفکر اتاق کوچیک تکیه بودم . این دفعه نوبت تو بود که حرف بزنی و من گوش کنم و تو گفتی گاهی می ترسم چون این شبها راهنما هایم را نمی بینم و من گفتم دیگه حالا بخواهی یا نه تو مسافری و تو گفتی برای تو می ترسم راه طولانیست اگه نتونستم چی ؟ و من گفتم حالا حالا ها وقت داری و تو خندیدی به پهنای صورتت و پرسیدی به نظر تو من به کجا میرسم و من گفتم این روزا پر امیدی و تو چشماتو بستی و گفتی ممنون و من نگاهت کردم .شور محرم حسینی ات کرده بود .چشمامو بستم و ارام دعا کردم برات...

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1392ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط ا.ش  | 


روز عرفه صدای سیرکو از خانه ها بلند می شد سیرکو سنگ ها با شدت بر برنج و مغز گردوها فرود می آمدند. سیرکو جزو سرجهاز ننه بود . قسمتی از تنه درخت به ارتفاع حدود چهل سانت که داخل آن را خالی کرده و دو طرف آن دسته داشت . سیرکو نام داشت برنجها را داخل آن ریخته و با سنگ صیقلی استوانه ای شکلی که به آن سیرکو سنگ می گفتند می کوبیدند . تا کاملا نرم شوند سپس نوبت مغز گردوها بود که داخل سیرکو ریخته می شد .مغز گردوها نباید خیلی خاک می شدند اندکی دندانگیر بودند بهتر بود . شنیدن صدای سیرکوی دسته جمعی همسایه ها نوید رسیدن عید را می داد عیدی اسلامی , قربان یا فطر , بخصوص عید فطر که حتما باید حلوا پخته می شد. نیمه شعبان , شب عید نوروز , مبعث , ماه مبارک رمضان و .... فصل حلوا بود , شیرینی سنتی کردکوی. حلوای کردکوی از جمله بهترین و مقوی ترین شیرینیهای رایج در شمال کشور بود . که شاید در میان شیرینیهای سنتی از نظر طعم و مقوی بودن و مواد بکار رفته در آن در کشور نظیر نداشته باشد . در واقع مراسم عزاداری در کردکوی هنوز هم بدون حلوا معنی ندارد . همچنین سفره های عید خانواده های عزادار در کردکوی هنوز هم با حلوا تزیین می شوند .


برای تهیه این حلوا پس از کوبیدن یا آسیاب کردن برنج و مغز گردو , آن را با آب و شکر مخلوط کرده و در تابه مسی بزرگی روی آتش قرار می دادند و با کفگیر بزرگ مسی شروع به کتیرا زدن می کردند . این عمل ساعتها به طول می انجامید و چند نفر متصدی پختن آن می شدند . وقتی مایع سفت می شد روغن پس میداد . این روغن از مغز گردو بود بطوری که حلوا در میان روغن گردو می جوشید . هر چه میزان آب حلوا در ابتدا بیشتر و مقدار کتیرا زدن آن بیشتر می شد حلوا سیاهتر و پر روغن تر بود . در آخر آن را با زعفران یا گلاب مخلوط کرده و تابه را زمین می گذاشتند . حلوا را سه گونه تقسیم می کردند : یکی برای همسایه ها که آن را به اندازه کلو چه دایره ای شکل درست کرده وروی هم می چیدند دوم برای فامیل نزدیک که آن را داخل پیش دستی ریخته با ته قاشق روی آن را صاف می کردند و سوم برای قرار دادن روی سفره , که حلوا را روی سینی پهن کرده و پس از سرد شدن به صورت لوزیهای کوچک می بریدند. این حلوا مقوی و پر انرژی و خوش طعم و خوشمزه وبا ارزش غذایی بسیار بالای بود . این روزها اگر چه سیرکوها در کردکوی متروک شده اند و آسیابهای برقی کار آن را انجام می دهند اما پختن حلوا در کردکوی هنوز متروک نشده است و ....

از پختن حلوا در کردکوی چند سال می گذرد نمی دانم اما تا کنون کسی در صدد بر نیامده تا آن را به عنوان شیرینی سنتی شهر و سوغات میهمانان عزیزی که از کردکوی دیدار می کنند معرفی کند . شاید علتش گرانی مغز گردو بوده ( چند سالی است که عده ای درختان گردو را خوب می خرند و پس از بریدن تنه های درخت آنها به تهران انتقال می دهند و اینگونه است که مزارع کردکویی از درختان گردو تهی می شوند و بزودی کردکوی که تولید کننده گردو بود باید گردو را از سمنان و بجنورد وارد کند و ...)و یا زحمت و سختی عمل آوردن آن .

در عرفه ای دیگر اگر چه صدای سنگهای سیرکو به گوش نمی رسد .اما در بسیاری از خانه ها کد بانوها با حوصله مشغول پخت حلوای گردویی مباشند تا سنتها همچنان در کردکوی تداوم یابند.عید مبارک

+ نوشته شده در  شنبه 19 مرداد1392ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط ا.ش  | 

شب قدر است و من قدری ندارم

 چه سازم توشه ی قبری ندارم...

 شب قدر است و احسان حق کو ؟

کرامت های بی پایان حق کو ؟

 اخرین نوشته سفارشی بود از همرزمان آرانی که خود موجب جدایی با اصغر مشرقیان گردید و دیدار به قیامت محول شد...اما امشب شب شهادت مولا بود و به تعبیری شب قدر و اصرار ملتمسین و یاران و جوهر در رگ قلم جاری شد و مشق گردید صفحه سفید کاغذ...

محمد (ص) پس از در گذشت عبد المطلب به معنای واقعی کلمه یتیم شد .پدر و مادر و جد پدری یکی پس از دیگری دار فانی را وداع گفتند و عمو یعنی ابوطالب  محمد (ص)  هشت ساله را به خانه برد. ابوطالب فقیر بود و تنگدست و محمد (ص) برای کمک به خانواده چوپانی می کرد....

زمانیکه محمد(ص) با خدیجه (س) ازدواج کرد و در وضع معاش گشایشی پدید امد عموها را خواست عباس را و حمزه را و فرمودند ابوطالب تنگدست است بهتر است هر کدام تکفل پسری را قبول کنیم و حمزه جعفر را بخانه برد و عباس طالب را و محمد (ص) علی (ع) را و اینگونه بود که مولا در خانه پیامبر بزرگ شد و بالید سر بسینه پیامبر بخواب می رفت و در کنار پیامبر می بالید...

بعد از بعثت ابوطالب به خانه برادر زاده رفت دید پیامبر به نماز ایستاده و خدیجه و علی (ع) همرایش به نماز ایستادند و به خانه رفت و جعفر را فرستاد تا با انان نماز را بپای دارد و علی(ع)  شد جزو السابقون و مقربون...

در واقعه یوم الدار علی (ع) بود که سه بار به تایید پیامبر بلند شد و شد وصی و جانشین رسول خدا.و سپس لیله المبیت بود و نماینده پیامبر در واقعه هجرت...

حکومت اسلامی که بر پا شد علی (ع) لحظه ای ارام و قرار نداشت . در بدر جزو سه نفر رزمندگانی بود که برای همیشه در تاریخ ثبت شده است. حمزه و علی (ع) و عبیده بن حارث ابن عبدالمطلب که عبیده به شهادت رسید و حمزه در احد سید الشهدا شد و این بدری باید حالا حالا می ماند...

در احد جانبازی و رزمندگی و عشق مولا به پیامبر و دین پیامبر و حضرت حق متجلی شد. وقتی خبر امد که رسول خدا بدست لیثی به شهادت رسیده علی (ع) جزو چند نفری بود که پیمان مرگ بست. خودش می فرماید به جاهایی حمله می کردم که لشکر دشمن انبوه تر بود تا شاید به شهادت برسم  چون تحمل دوری رسول خدا را نداشتم. ود ر همین جنگ بود که به نوشته ابن اثیر ندایی از اسمان فرود امد که همه شنیدند که لافتی الا علی یا سیف الا ذوالفقار. و گفته اند علی 70(ع)  زخم برداشت...

در خندق وقتی عمرو مبارز طلبید سه بار علی (ع) داوطلب شد. و چون داوطلبی نبود رسول خدا او را روانه میدان کرد میدانی نابرابر یک سو عمرو بن عبدود پهلوان نامی عرب و در سوی دیگر جوانی فقیر و تهیدست. گفته اند و قت اعزام رسول خدا سر به آسمان بلند کرد و خطاب به پروردگارش عرض کرد : خدایا در روز بدر عبیده و در روز احد حمزه را از من گرفتی امروز علی را از من نگیر. و وقتی علی (ع) در مصاف عمرو را زد و کشت رسول اله در پاسخ زبیر که یا رسول اله ببین پسر ابوطالب را چه غروری برداشته است فرمود ارزش ضربت علی در یوم خندق برابر است با عبادت جن و انس تا قیامت و فرمود امروز تمامی حق در برابر تمامی کفر قرار گرفته بود...

علی (ع) در خیبر کاری کرد کارستان . ومرحب خیبری را که فرماندهان دیگر در مقابلش در مانده بودند را کشت و در قلعه خیبر جابجا کرد و چنین است دیگر غزوات از حدیبیه وفتح مکه تا ...

علی (ع) این افتخار را یافته بود که داماد پیامبر باشد و با عزیز دردانه پیامبر زهرای مرضیه (س) ازدواج کند . کفو فاطمه فقط علی (ع) بود و علی...

روایات راجع به علی (ع) و فضیلتهای او زیاد است .از حدیث طائر تا یوم الدار تا منزلت تا ثقلین و غدیر و...

و مشهورترین انها غدیر بود و جمع کردن امت و معرفی علی (ع) که من کنت مولا فهذا علی مولا و تبریک بزرگان و در راس انها عمر خطاب که بخ بخ یا علی...

رسول خدا که رحلت کرد بر علی (ع) جفا شد تا جایی که در مقابل قبر رسول خدا گلایه کرد که نزدیک بود مرا بکشند....

زهرا نتوانست این جفا و دوری پدر را تحمل کند و زود به پدر ملحق شد و علی (ع) را تنها گذاشت با دردانه هایش یادگار روزهای سخت دوست داشتن و عاشقی . حسن (ع) و حسین (ع) و زینب و ام کلثوم...

63 ساله بود و دیگر پیر شده بود روزگار رسول اله سپری شده بود و ابوبکر و عمر که گفته بود علی جان تو از ما برتری صبر کن تا نوبتت برسد.تو جوانی و نوبت بتو خواهد رسید... و عثمان و سپس علی (ع) خلیفه شد. روزگاری سخت که نزدیک ترین یاران به طمع خلافت و واستانداری و مال و عادت به زر اندوزی و زور مداری علی (ع) را تنها گذاشتند انسانهایی مثل زبیر پسر عم علی و یار تمام زندگیش طلحه و ... وگویی کسی نماند. و گفته اند علی (ع) از شدت بیقراری و تنهایی نیمه شب به نخلستان می رفت و سر در چاه درد دل می کرد...

63 ساله بود و دیگر شاید توان روزهای بدر و خندق و حنین و خیبر نبود . ماه مبارک رمضان بود و علی (ع) امساک می کرد بر سرسفره فقط یک نوع غذا افطار می کرد. برای یتیمان غذا میبرد و روزها در نخلستان کار می کرد....

سالها دوری پیامبر جفای یاران ،رفتن زهرا وبی وفایی مردم غمگین و بیتابش کرده بود تا جایی که نفرین کرد سست عهدان را که یا اشباح الرجال ولو رجال...ای مردانی که به ظاهر مردید و در باطن عروس حجله نشینید خدا شما را بکشد که دل علی را مالامال از خون کردید...

و سحر 19 رمضان بود که شمشیر را بر فرق علی(ع)  فرود اوردند بر همانجایی که قبلا شمشیر عمروبن عبدود در خندق خورده بود.و علی (ع) فریادی نکشید سینه چنان سنگین بود و دل چنان مالامال از اندوه که تنها فرمود فزت و رب الکعبه . بخدای کعبه که رستگار شدم . که از دست شما خلاص شدم...

63 ساله بود و نوزده روز ازرمضان سپری شده بود و بدن ضعیف بود و حسن (ع) و حسین (ع) پدر را بخانه اوردند خونین و سر شکسته. خوب شد که زهرا نبود. خوب شد که فاطمه چهره زرد علی ندید. اما زینب چه کرد؟ دخترا به پدر خیلی علاقه دارند بر زینب چه گذشت انشب...

و امشب شب شهادت برترین مخلوقات خداست .مردی که در حلم و علم و شجاعت و فقاهت و انسانیت و.... برترین بود خدا گونه ای بر روی زمین و شب شهادتش با شب قدر گره خورده است و مداح می خواند...

شب قدر است و من قدری ندارم

 چه سازم توشه ی قبری ندارم

خدایا این بنده عاصی را دریاب... امین

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1392ساعت 6:36 بعد از ظهر  توسط ا.ش  | 



نمی دانم از چند سال پیش روز اول ماه رمضان تو کشور ما شناخته نبود من چهل سالش را یادم میاد همیشه روز اولش را یوم الشک روزه می گرفتیم به نیت ثواب بعضی سالها درست در می امد بعضی سالها هم ثوابش می ماند . ...

رمضان را دوست داشتیم برا ما پر از خاطره بود افطاری هاش , سحری ها , مسجد ؛ قران خوانی و....
روستا سه تا مسجد رسمی داشت . پایین مسجد که بهش می گفتن مسجد غربا و مرحوم عباس رحمانی ساخته بود و سی چهل نفر بیشتر توش جا نمی شدن . ابدارخانه هم نداشت نزدیکی کفش کن سماور را روشن می کردن و عزت رحمانی مرحوم همونجا می نشست و چایی را توزیع می کردند . کفش کن هم سرتاسری در عرض شبستان بود چوبی ,که کفشها را در می اوردیم و روی فرش پا می گذاشتیم . رودخانه هم از کنار مسجد می گذشت و می شد از ابش وضو ساخت . مسجد توالت نداشت و مومنین این را می دانستند و با وضو وارد می شدن . فقط هم شبهای ماه مبارک رونق داشت که حکایتش را خواهم گفت .یه زمانهایی هم مرحوم حاج اقا شریف موسوی روزها انجا را کرده بود مکتب خانه که بعضی مومنین اعتراض کرده بودند و جمع شده بود. بخشی از زیر مسجد هم خالی بود که انباری هیزم مسجد بود....

میان مسجد مسجد جامع بود کلا پنجاه شصت نفر گنجایش داشت دوبار کفش کن را کوچیک کرده رو مسجد گذاشته بوند .منطقه اطراف مسجد که وسط محل بود را مسجد پیش می گفتن . روحانی بزرگ محل هفته ای سه شب مسجد جامع نماز می خواند . نسبتا شلوغ بود . رودخانه از کنار مسجد رد می شد و انشعابی هم از زیر مسجد می گذشت که به اسبو خیل می رفت . کنار رودخانه توالت مسجد را در سه دهنه بنا کرده بودند و مومنین همونجا از رودخانه یا شیر اب وضو می ساختن .وسیله سرمایش مسجد هم پنکه سقفی بود که تقریبا چهار پنج سانتی با سر ادمهای بلند قد فاصله داشت.تنها وسیله تزیینی داخل مسجد کمدی چوبی بود که روی یک لنگه دربش ساعت پاندولی بزرگی اویزان بود که باید هر شب کوک می شد نیمه های شب صدای زنگ ارامش تو محل پخش می شد. وارد مسجد که می شدی کنار کفش کن با دوسه پله به ابدار خانه دو در سه اش می رسیدی . که سماور همینجا روشن بود و تعدادی استکان و پیش دستی مایملکش بود . مسجد قدیمی بود و تاریخ ساختش را جایی ندیدم ...

مسجد مهدیه را روحانی بزرگ محل مرحوم ایت الله حاج شیخ حسن مهدوی ساخته بود . نسیتا جدید و جادار رود خانه از داخل حیاطش رد می شد با توالتهای تمیز و کفش کن در دو طرف شمالی و جنوبی ...

ما در ماه مبارک مهمان مسجد غربا بودیم روحانی مسجد از مشهد می امد.
حاج سید غلامرضا شریف موسوی مومن بود و خیر و خانه اش چهار اتاق داشت . خانه قدیمی بود خشتی با دیوارهای کلفت دو متری و طاقهای داخل دیوار با معماری خاصی که هنوز هم برایم جالب است زیر اتاق پذیرایی سردابه بود برای گذاشتن غذا در وقت کرما و نگهداری اب خنک. حاجی در ماه مبارک سه شب افطار و سه شب سحری می داد و در این سه شب خانه اش غوغایی بود . چند روز مانده به ماه مبارک اتاق پذیرایی اماده می شد برای اسکان روحانی که مشهدی بود و جایی نداشت. ما خوشحال بودیم چون بعضی روزها خانه عمه که می رفتیم خدمت روحانی محترم می رسیدیم .برخورد محترمانه و مودبانه او که ما را اقا خطاب می کرد و جوری رفتار می کرد که احساس کنیم ماهم ادم بزرگیم باعث شده بود که بشدت طرفدار مسجد باشیم و منتظر صرف افطار که راهی مسجد شویم...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1392ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط ا.ش  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1392ساعت 1:49 قبل از ظهر  توسط ا.ش  | 




مثل برق و باد مي گذشت و سال تمام مي شد يه چيزي ما را با معلم مان پيوند مي داد كه تا حالا تجربه نكرده بوديم . آن سال را نمي خواستيم كه عيد بيايد . دلتنگ بوديم دلتنگ كنار هم بودن دلتنگ معلمي كه نمي دانم از كجا پيوند هاي نزديكي با او پيدا كرده بوديم از كدام كلاس شروع شده بود نمي دانم اما روز بروز بيشتر شيفته مي شديم و اولين سالي بود كه عيد را نمي خواستيم بيست و هشتم اسفند بود كه به دفتر مدرسه رفتيم براي خداحافظي داشت مي رفت اهل ديار ما نبود مي خواستيم روز تمام نشود و ساعت جدايي نرسد اولين سالي بود كه عيدش با دلتنگي شروع مي شد . گفت آنقدر آشفته ام و آن قدر دغدغه هاي معمولي گرفتارم كرده كه حتي فرصت نكردم برسم كهن، عيدي اي حاضر كنم و فرصت نداشتم كارت تبريكي بخرم و مرا مي بخشيد . وما البته حتي به محبت صدايش هم راضي بوديم . من گفتم در وقت دغدغه هايت خيلي بد اخلاقيد و ما مي ترسيم . گفت اي واي پس من هميشه بد اخلاقم چون هميشه دغدغه دارم اما چشم ديگر بد اخلاقي هاي مرا نخواهيد ديد . گفت نمي دانم از كجا شروع شد اما حالا ديگر راستي راستي بچه هاي منيد و مي خواهم خوشبختي تك تك تان را ببينم . فراق غم امروز ديروز نيست تابوده اين غم بوده اما شما ها كه در فكر ساختن دنياي بهتريد ومسافران وادي روشنايي بايد تحمل فراق را داشته باشيد كه طبيعي است . ما آن لحظه جوابي نداشتيم . مدتها بود دنيايمان با ديگران فرق داشت انچه ما را خوشحال مي كرد براي ديگران نا مفهوم بود و آنچه كه ديگران بدنبالش بودند ما را متعجب مي كرد. كي اينگونه شده بوديم نمي دانم اما تفاوتهايمان را هم خود مي فهميديم هم ديگران . حالا محكم بوديم و اميد وار، پوچي برايمان مفهوم نداشت . شكست نا اميدمان نمي كرد و روزها را كم مي آورديم مي خوانديم مي نوشتيم يادداشت مي كرديم آنقدر مي خوانديم كه از معلمهايمان جلوتر بوديم ، به حركت در آمده بوديم و مي دانستيم كه ديگر هيچ مانعي جلو دارمان نيست بايد مي رفتيم آينده از آن ما بود . و اينك عيد مي رسيد هم از معلممان جدا مي شديم هم مي ترسيديم از تلف شدن وقتهايمان . ننه اما متعجب بود مي گفت چه شده ؟ به همه حالاتم آشنا بود و اين همه تغيير متعجبش مي كرد حالا ديگر آمدن بهار و شكوفه هاي بهار نارنج هم مفهومي از نو شدن از تغيير را داشت . يه نوع ديد فلسفي تو نگاه همان پيدا شده بود كه روز مره گي كه پو چي را از ما مي گرفت ننه مي گفت بوي مسافران غريب حالات مسافران تنها را پيدا كردي . دارم گمت مي كنم به كجا مي روي ومن خط افق بالاي درازنوي مه گرفته را نشانش مي دادم كه بايد در پس آن گم شوم ......اردیبهشت ديگري مي رسد سالهاست از معلمم خبري ندارم بي نشان شده است ... دلم گرفته است هواي ديداري دوباره ديوانه ام مي كند هواي نشستن در دفتر و شنيدن حرفهايش و شنيدن حرفهايم . اين دلتنگي مرا نكشد خوب است . كاش و قت آخرين ديدار مي گفتم كه چه دلتنگم و غصه دار و او مثل پدرم است و چقدر دوستش دارم و نگفتم رويم نشد و حسرتش بدلم ماند . ادمهاي دور برم چه شادند . به روزهاي ابري آن سالها فكر مي كنم و مسافري كه با همه بيماريش سنگ صبور مان بود . انتظار ديدار دوباره به كدامين سال به كدامين ماه به كدامين روز كه دل من بيش از اين تاب دوري ندارد .... اردیبهشت مبارك



آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست

هر كجا هست خدايا بسلامت دارش
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1392ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط ا.ش  | 

 

درخانه ننه همیشه بروی مان باز بود . خانه ننه دو تا اتاق داشت در یک حیاط نقلی ، با درخت توتی در گوشه آن و حوضی در وسط حیاط . دور تا دور حوض گلهای شمعدانی تو گلدانهای گلی  چیده شده بود .  خانه ننه دو اتاق داشت با پستویی که به اوان دله ( هال) چسبیده بود . پستویی که برای ما راز آمیز بود. گوشه پستو چند عدد کدو کنار هم بود بالاش غربال و الک آویزان بود کیسه آرد در گوشه ای بود و نصف کیسه نیمدانه . تمام ظرف و ظروف ننه دو تا تابه مسی بود و دیگی و چند بشقاب لعابی با گلهای ریز . ننه ما را که می دید قربان صدقه مان می رفت صورتمان را می بوسید که من همیشه بدم می آمد  و نمی گذاشتم ننه می خندید و می گفت الهی داماد شوید که ناراحت میشدیم . کف اتاق نشیمن ننه زمستانها با نمدی کهنه اما تمیز و تابستانها با کوب (حصیر )  مفروش می شد.گوشه اتاق رفی چوبی قرار داشت و زیرش چوب لباسی آویزان بود روی چوب لباسی همیشه پارچه تمیزی  بود که ننه با دست خودش روی آن گلدوزی کرده بود. و شعری را روی آن پس دوزی کرده بود که از بس آن را خواندم فراموشم نمی شود :

الهی صاحب این زنده باشد         دلش شاد و لبش پر خنده باشد

روی تنها پنجره اتاق ننه پرده ای آویزان بود با عکسهای از سی و سه پل . هردفعه از ننه مپرسیدم اینجا کجاست  می گفت اصفهان ننه .  و من دلم می خواست اصفهان را و سی و سه پل را ببینم . ده دوازه  سال بعد وقتی روی سی و سه پل ایستادم فریاد زدم ننه . وننه نبود که ببیند عزیزش روی سی و سه پل ایستاده و دارد از رنج دوری ننه مهربانش اشک می ریزد.

ننه اموراتش با کارگری سر زمین مردم و با فروش تخم مرغ می گذشت با همه تنگدستی هروقت پیشش می رفتیم یک دهشاهی یا یک قرانی درجیبمان می گذاشت.نمی دانم اگر ننه نبود چه کسی به غم و غصه هایمان گوش می کرد همیشه موقع تنهایی و غم سروقت ننه می رفتم و سر روی زانوی مهربانش گریه می کردم . یادم نمی رود کلاس پنجم را که تمام کردم پدر گفت درس بس است از امسال وقت کار است و من غصه دار خانه ننه رفتم یک گوشه بالش برداشتم و خوابیدم یک وقت غصه دار بیدار شدم دیدم ننه بالای سرم است پرسید چه شده زدم زیر گریه . ننه دست روی سرم کشید وگفت بابات غلط کرده . آنوقت چارقد سفیدش را سرش گذاشت همانی که موقع نماز به سرش می بست گفتم می خواهی بابا را نفرین کنی گفت نه تو همینجا با ش تا برگردم . نمی دانم چه به با با گفت و بین شان چه بگو مگویی شد اما پدر جا زد و من ادامه دادم وبه شهر رفتم در بازگشت اول خانه ننه می رفتم و ننه همیشه کمکم می کرد سر خرید تخته رسم یک خروس و دو تا مرغ حنایی مورد علاقه اش را برایم فروخت.

این اواخر ننه تنهای تنها شده بود . پیر و تنها با این وصف کارهایش را خودش انجام می داد کم خیلی کم به خانه ما می آمد وقتی هم می آمد همش عذر می خواست که مزاحم بچه ها شده چشمهاش تلویزیون را نمی د ید فقط به صدایش گوش می کرد کلمات را غلط ادا می کرد و بچه ها به او می خندیدند یک گوشه می نشست و مزاحم هیچ کس هم نبود موقع نماز نشسته نماز می خواند و حداکثر غروب روز دوم میگفت مرا به خانه ببرید هرچه اصرار می کردم اقلا یکهفته بمان قبول نمی کرد با که غریبی می کرد نمی دانم .

خیلی کمرو بود ننه و ما این را نمی دانستیم . این اواخر شده بود که بارها دارو نداشت پرهیز انه نداشت یکبار نگفت و به روی کسی نیاورد.

این اواخر به او که سر می زدم زیر لب زمزمه داشت سخت هوای پدر بزرگ و پسر جوان مرگش را کرده بود . همیشه تشکر می کرد که وقتم را گرفته ام و به او سرزده ام . انگار نه انگار که زندگیم را به او و خوبیهای او مدیونم .

نصف شب بود که تلفن زنگ زد بیا و رفتم پیرزن زیر چادر نماز سفیدش آرام گرفته بود و چه غریب و تنها مرد در میان دهها فرزندو نوه و نتیجه .

عزیزان رسم جوانمردی نیست که ننه هایمان بعد از عمری کار و تلاش اینگونه غریب دنیا را ترک کنند جوانمردی نیست که با دست خود ریشه مان را بخشکانیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1392ساعت 2:34 قبل از ظهر  توسط ا.ش  | 

بسمه تعالی

صبح کلاس خمپاره بودم. کلاس دارد خوب می شود و بچه ها علاقه مند. شبها هم که کلاس بسیج دارم. مسئله ای که هست اینست که فرصت درس خواندن ندارم به هیچ وجه.

پریشب به خانه تلفن زدن و صحبت {...} گفت محمود تلفن زده و نامه ات رسیده.

روزها برای کمک به نوارخانه می روم و خلاصه هیچ وقتی نمی ماند. بعد از ظهرها هم چرتی میزنم. اینجا بالاخره شب و روز خیلی سریع می گذرد و امروز  15 روز است که {...}  و چقدر زود دارد می گذرد خدایا

والسلام

چهارشنبه 11/10/64 ساعت 11:40



 بسمه تعالی

دیروز عصربا حاج آقا تقدی و بچه ها رفتیم {...} کارون سوار قایق شدیم و چندتایی عکس برداشتیم. سپس آمدیم منطقه استتار و پهلوی تانکهای عراقی و خودروها چند تا عکس دیگر انداختیم. برگشتن نزدیک فرماندهی برخوردیم به فخرالدین حجازی که تازه آمده بود و تا مسجد 500 متری را {...} بودیم. شخص بسیار آرام {...} خدا حفظش کند. (حاج آقا تقدی آمده و می گوید التماس دعا) بچه ها همه می  آمدند و می بوسیدنش که گفتم اگر همه لشکر بخواهند ببوسند حاج آقا حجازی ناراحت می شوند . ایشان خندیدند و گفتند چه کنیم. بعد از نماز سخنرانی فوق العاده جالبی ایراد کردند که در دلم نشست و اشک از چشمم در آورد. خدا حفظش کند.

امروز صبح را کلاس ادوات (خمپاره) بودم. آخر کار مسئولشان برادر نورس  آمد و از من ماجرای {...} را پرسید که برایش گفتم. سپس گفت که کلاس خیلی جالب است. بخصوص داستان های تاریخی که تعریف می کنید.

بعد از ظهر تا عصر خوابیدم سپس وضو و مسجد. امشب برای دعای کمیل حاج آقا رستگاری دعا کمیل خوان مهدیه تهران آمده بود و خیلی نشستم به گریه و به خدا گفتم آخر خدایا می دانی که در زندگی {...} بارها توبه کردم ولی شیطان فریبم داد. چرا کمکم نمیکنی اینبار به امید خدا توبه راحتی کردم و خیلی نالیدم امام زمان امام حسین امام حسن را شفیع قرار دادم و ان شاالله خدا قبول کند.

شام کوکو بود (سیب زمینی) الان هم در کتابخانه تنها نشسته ام و دارم این را مینویسم. نمیدانم بروم تلفن یا نه. سرشب تلفن زدم. دیگر عرضی ندارم.

والسلام

12/10/64 ساعت 9:40 شب

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1392ساعت 9:15 بعد از ظهر  توسط ا.ش  | 

بسمه تعالی

دیروز صبح دو کلاسم در ادوات به علت آوردن فیلم از طرف تبلیغات به هم خورد و روز را بیکار بودم  تا دیشب که در بسیج کلاس بودم. کلاس خوبی است. البته برای ساعت 4 تا 5 هم یک کلاس در اطلاعات و حفاظت گذاشته اند که که هنوز نرفته ام و امروز می‌روم.

امروز یکشنبه است و یکشنبه هفته قبل بود که به جبهه اعزام شدم. اگر از 27/9/64 حساب شود با امروز 11 روز می‌شود که در جبهه هستم. الان ساعت 9 دو کلاس در ادوات خمپاره 106 دارم. فردا نوبت من است که شهردار باشم. اسم جالبی است. اینجا مسئول پهن کردن سفره و نظافت اطاق را شهردار می‌گویند که به نوبت هر روز یکی از برادرهاست.

 

والسلام

ابولحسن شهواری

یکشنبه 8/10/64 ساعت 8 صبح

 

----------------------------------------------------

بسمه تعالی

امروز شهرداری با من است و نظافت و شستشوی ظروف و غذا دادن بچه {ها} و تحویل غذا.

صبح کلاس خمپاره تشکیل شد که رفتیم و صحبتی که استقبال خوبی شد. شب هم کلاس بسیج. دیشب کلاسی داشتیم در بسیج که به دلم ننشست. فکر می‌کنم زیادی خشک بود و صحبت یکطرفه. الان که دارم این را مینویسم، تازه نماز ظهر خوانده ام و می‌خوام قرآن بخوانم و بعدش نهار که کباب است با نوشابه. از حق نگذریم غذایش از غذاهای دانشگاه خیلی بهتر است و دانشگاهش هم معتبرتر. نیم ساعت پیش وضعیت قرمز بود ولی خبری نشد.

 

والسلام

دوشنبه 9/10/64 ساعت 12:45

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1392ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط ا.ش  | 

 

 نوشته اصلی نوشته شده در جمعه 4 آبان1386ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط ا.ش 

غروب پنجشنبه وقت زیارت اهل قبور بود .وقت دیدار آدمهایی که مدتی است از زندگییت گم شده اند . وقت درد دل با پدر بزرگ , ننه , آبجی , عمه ها و…. دیدن آدمهایی که نشسته روی خاک عزیزانشان مویه می کنند و همت مادران شهید که از پس آنهمه سال هنوز صبورانه کنار قبر شهیدشان دردل می کنند .آدمها با جعبه شیرینی و خرما و شیشه های گلاب ار در وارد می شوند  به قصد بازدید از اهل قبور . حجم عظیم جمعیت در هر سن و هر لباس و هر تیپی از بچه مذهبی تا دخترکان کم حجاب نشانه علاقه به آدمهایی است که دستشان از دنیا کوتاه شده و در زیر خاک آرمیده اند .نوع حضور در سر قبور نیز فرق دارد گاهی مرحوم مادر یا پدر پیری است که بچه ها بخصوص دخترکان آرام سر قبر آمده خرما نثار کرده درد دل کرده و می روند و گاهی مرحوم جوانی است ناکام که مادری دلسوخته یا آبجییی بی قرار با صدای بلند بر سر مزارش مویه می کنند و من یادم می آید مادر  ….. تا روز آخر سر مزار مویه می کردگویی فرزندش همین دیروز مرده بود …. غروبهای پنجشنبه هم یه جوریست غمگین و گرفته آدمها سنگ قبرها را شسته و گلاب زده آماده تر ک مزار می شوند و کسانی که برای یک هفته تنها خواهند بود مگر اینکه در طول هفته صدای شیون آدمهایی عزیز از دست داده سکوت را بشکند …غروب پنجشنبه آدم را یاد مسافرتی ناگزیر می اندازد و چه خوشبختیم که می توانیم آخرین منزلگاه خود را هر غروب پنجشنبه به نظاره بنشینیم و تفکری …..وگفتن:

((السلام عليكم أهل الديار من المؤمنين والمسلمين، وإنا إن شاء الله بكم لاحقون أسأل الله لنا و لكم العافية)).
«سلام بر شما باد ای مؤمنان آرميده، شما از ما سبقت گرفتيد ما هم إنشاءالله بزودی به شما ملحق خواهيم شد».
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1391ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط ا.ش  | 

اختتامیه جشنواره وبلاگ‎نویسی روستایی گلستان صبح روز 11 بهمن ماه با حضور دکتر علی‎اکبر جلالی پدر «آی‎تی» کشور و جمعی از مسئولان استانی و شهرستانی در تالار اندیشه موسسه میرداماد گرگان با معرفی برگزیدگان این جشنواره برگزار شد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 14 بهمن1391ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط ک.شهواری  | 

از نخستین روزهای شروع تاریخ ایران در سرزمینی که ایرانشهرش می خواندند. کردکوی در گردونه حوادث تاریخی نقش مهمی یافت. فریدون پسر آبتین بزرگترین پادشاه پهلوانی داستان ایران در حماسه ملی ایرانیان شهری بنام تمیشه بنا نهاد و به نوشته حکیم ابوالقاسم فردوسی:

  فریدون فرخ تمیشه بکرد       نشست اندر آن نامور بیشه کرد

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1391ساعت 4:29 بعد از ظهر  توسط ک.شهواری  | 

توجه : مشاهده شده است که در محیط مجازی و شبکه های اجتماعی، حسابهای کاربری به نام دکتر شهواری وجود دارد. هیچ کدام از این حساب های کاربری توسط دکتر شهواری ایجاد نگردیده است و بعضا اطلاعات نادرستی درباره ایشان در این سایت ها درج شده است. برای رفع شبهات مختصری از زندگی نامه و شرح فعالیت های ایشان ارائه میشود: 




نام و نام خانوادگی :

 ابوالحسن شهواری متولد 1340 ( متاهل دارای دو فرزند )

 

سوابق تحصیلی :

- لیسانس تاریخ  دانشگاه اصفهان                  62-65                    

- فوق لیسانس تاریخ دانشگاه آزادتهران مرکز      68-70

- دکتری تاریخ از واحد علوم و تحقیقات          75-79

 


برچسب‌ها: دکتر ابوالحسن شهواری
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 دی1391ساعت 5:45 بعد از ظهر  توسط ا.ش  | 

به گزارش روابط عمومی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان گلستان، ساعت 17.30 دقیقه روز 11 دی سالن نشست های جنبی نمایشگاه کتاب گلستان هم شاهد رونمایی از تازه های نشر استان بود و هم شاهد گرامیداشت یاد و خاطره دکتر ابوالحسن شهواری، رئیس فقید دانشگاه پیام نور استان، رئیس سابق دانشگاه پیام نور شهرستان کردکوی و استاد تاریخ دانشگاه آزاد اسلامی واحد آزادشهر بود.



مرحوم شهواری پیش از رحلت خود انتشار کتاب نظام طبقاتی و ساختار اقتصادی عصر ساسانیان را در دست اقدام داشت و امروز (11 دی) در غیاب وی و با حضور خانواده اش رونمایی شد. 

حجت الاسلام والمسلمین سعید شهواری، برادر مرحوم ابوالحسن شهواری، در آئین رونمایی از این کتاب که غلامرضا منتظری و ابوالحسن امامی، مدیرکل و معاون فرهنگی و هنری اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان گلستان نیز حضور داشتند، گفت: گردآوری اطلاعات مربوط به عصر ساسانیان بسیار سخت است و نیاز به تحقیقات میدانی گسترده دارد؛ لذا مرحوم شهواری با علاقه و پشتکاری که در زمینه تاریخ داشت توانست بر سختی ها غلبه و این کتاب را تدوین کند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 دی1391ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط ا.ش  | 

انا لله و انا الیه راجعون

در شامگاه شنبه 29 مهر سال 1391 دکتر ابوالحسن شهواری، استاد و راهنمای همه ما، برای همیشه ما را ترک کرد.....





+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آذر1391ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط ا.ش  | 

ای مرغ سحر عشق زپروانه بیاموز

کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این بی خبران در طلبش مدعیانند

ان را که خبر شد خبری باز نیامد

آران و بیدگل در جغرافیایی ایران اسلامی شهری بود غریب و کوچک بر کناره کویر شهری بود کوچیک با ادمایی با صفا و امامزاده محمد بن هلال که پاتوق همه برو بچه های اران بود.و زندگی در اران و بیدگل بر مدار دار قالی می چرخید و تک و توک شترهای که راهی صحرا می شد و کشاورزی سخت در کویری کم اب...

گردان امام باقر (ع ) از استوانه های لشکر امام حسین بود در کنار گردانهای صاحب نامی چون امام علی(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) و امام حسن(ع) و یونس و... و نمی دانم چگونه قرار بر ان قرار گرفت که گردان بچه های کاشی باشد یعنی در واقع گردان بچه های دلاور آران و بیدگل شداز سال 62...

در واقع شاید اران کشش یه گردان را نداشت و اینگونه شد که گردان امام باقر شد خانه دوم همه برو بچ ارانی و بیدگلی . گردان باید در خور نام مردان با صفای ارانی و بیدگلی می شد و می ماند .اون زمانی که من شناختمش برادر پاسدار احسن زاده فرمانده گردان بود که بچه ها خیلی خودمانی صداش میزدن حاجی اکبر و برادر طلبه جت الاسلام قاسمپور معاونش که بچه ها صداش میزدن شیخ جواد یا حاج جواد...

بار اولی که به گردان رفتم به خاطر اشناییم با اصغر مشرقیان و عباس کریمی و عباس عصاری و... رفتیم چادر فرماندهی . حاج اکبر نبودماموریت بود برای شناسایی در ستاد فرماندهی و شیخ جواد بود و بچه های ارکان و متعجب شدم از حضور بیست و سی نفره بچه های اران و فهمیدم که چادر فرماندهی گردان تنها اتاق رزم نبود که مکان اخوت بود و برادری و چه راحت بودند با هم و سر بسر هم میزاشتند و من مبهوت ان همه برادری و دوستی....

در عین حال حس احترامی بود به اشیخ جواد که گویی بزرگ بچه ها بود و گردان از بچه محل های ارانی و بیدگلی تشکیل شده بود و غریبه نبودند با هم اگر چه همه ما در لشکر امام حسین غریب بودیم...

گردان امام باقر در کنار گردانهایی دیگر لشکر هیچوقت کم نیاورد . عدد سلحشورانش همیشه کامل بود .بعدها اینو فهمیدم که مردم اران و بیدگل از جان مایه گذاشتند .تمام کسانی که می توانستند در جبهه حضور داشتند .یعنی همیشه بخشی از اعضای خانواده در جبهه بودند و جبهه یعنی گردان امام باقر (ع)...

امامزاده محمد بن هلال شد هم  محل اعزام هم میعادگاه بچه هایی که از جبهه بر می گشتند.دعای کمیل و ندبه اش با صفای خاصی برگزار میشد و بچه ها غروبای پنجشنبه اینجا همد یگر را می یافتند .

امامزاده محمد بن هلال شد جای اونایی که دیگه نتونستند بمانند که دنیا براشون کوچیک شده بود و در اغوش خاک ارام گرفتند و اران کوچک و بی پناه و فقیر  شده بود مدفن شهدا , 700 شهید امار بالایی بودبرای شهر کوچک آران . و کسی ندید غم درون چشمان پدران و مادرانی را که نون اور خانواده را فرستادند تا گردان امام باقر تا جنگ  تا امام تنها نماند.که مادری ماند پیر و پدری غصه دار و دار قالی که تنها ممر معاش بود و جوانی که در دل خاک ارمیده بود ...و کسی نفهمید که این مردم تمام دارایی شان و تمام زندگیشان را برای امام برای گردانی که دوست داشتند گذاشتند...

گردان امام باقر را همه لشکر بخاطر صفای بچه های اران برای سلحشوریشان دوست داشتند. از شهید خرازی گرفته تا ابوشهاب و...

و در هر عملیاتی گردان امام باقر داوطلب بود و از تمام اران و از تمام بیدگل مایه می گذاشت و تفاوت گردان امام باقر با بقیه این بود که گردان اما باقر هرچی داشت را به میدان می اورد همه جوانان رشید و صادق اران و بیدگل را...

اگر بخواهم حماسه بچه های گردان را بخوانم باید به اوایل جنگ بروم از بیت المقدس بگویم و... اما کربلای 4 همیشه برایم یگانه ماند...

کربلای 4 گردان در اوج بود .بچه ها انقدر دویده بودند انقدر اموزش دیده بودند که شده بودند مثل پولاد ابدیده .چشمان پر صلابت حاجی اکبر را و مهربانی های شیخ جواد را هیچگاه فراموش نخواهم کرد و سلحشوران ارانی را از علی سنجرو...خرمشهر بودیم در یک بیمارستان مخروبه و بچه ها حرفهای عجیبی میزدند از رویاهای صادقانه شان و من به اصغر مشرقیان گفتم برادر اینا رفتنین و فکر کنم اران بعد این عملیات باید سیه بپوشد....

چهره شیخ جواد هیچوقت یادم نمیرود بعد شهادتش و اران برای همیشه خاک غم بسر کرد...

سرفه امانم نمیدهد  با چفیه صورتم را پاک می کنم جنگ تمام شد و ما برگشتیم مشتی رنجور و زخمی . مثل اران بیدگل که تمام سرمایه اش تمام جوانی اش را داد جوانی مان را دادیم. ما برگشتیم با زخمهایی که هیچگاه التیام نیافت . پیش خودم فکر می کنم که نسل چیفه بسرها و چفیه به گردنها دارد تمام میشود .و خستگیمان خیلی زود در همینجا در کنار برادرنمان در کنار یاران همرزممان تمام خواهد شد اما هنوز هم شرمنده رفقای ارمیده در دل خاکمان هستیم شرمنده قامت خمیده مادر شهیدی که هر پنجشنبه قبر مطهر شهیدش را با مژگانش میروبد و با اشکهایش تمیز می کند شرمنده پدر شهیدی که در هیاهوی زندگی فرصت نکردیم هر هفته به دستبوسش برویم و انان به شهدایشان پیوستند و حالا نسل ما دارد بیعت خویش را با شهیدان و امام شهیدان و مقام معظم رهبری به پایان میرساند...

برادران ارانی و بیدگلیم . همرزمان گلم ,قدر این لحظات را بدانید در کنار مرقد امام زاده هلال بن محمد در فضایی که معطر به عطر شهداست از عزیزانی یاد کنید که با هم از حلبچه و اسپی دار و گلان تاشلمچه و فاو و...رزمیدیم در روزهایی که جان به کف گرفتن و به ندای اما م پاسخ دادن کار هر کسی نبود مردانی تا پای جان ایستادند...

دلم گرفته سخت گرفته دلتنگ شما ها هستم رفقای روز های سخت , یادتونه یه وقتی مدنیان در مسجد لشکر بعد عملیات کربلای 4 خوانده بود که:

شهیدان میروند نوبت به نوبت

خوش آن روزی که نوبت بر من آید...

به شهدا بگویید وعده دیدار نزدیک است اما دستهایمان خالی است شفاعتمان کنید...

    در کنار یاران خوش باد بهترین ارزوهایم برای شما...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1391ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط ا.ش  | 

خان ننه ، هاياندا قالدين  ...................................................  خان ننه ، کجا ماندی ؟

بئله باشيوا دولانام  ..........................................................  الهي دور سرت بگردم 

نئجه من سني ايتيرديم !  .................................................  آخه چرا من تو رو گم کردم !

دا سنين تايين تاپيلماز  .....................................................  ديگه مثل تو  پيدا نميشه 

سن اؤلن گون ، عمه گلدي ...............................................  اون روزي كه تو مردي ، عمه آمد 

مني گتتدي آيري کنده  ....................................................  منو به يه ده ديگه اي برد

من اوشاق ، نه آنلايايديم ؟  ..............................................  منه بچه ، چه مي فهميدم ؟

باشيمي قاتيب اوشاقلار  ..................................................  بچه ها سرم را گرم کردند 

نئچه گون من اوردا قالديم  ................................................  چند روزي آنجا ماندم 

قاييديب گلنده ، باخديم  ...................................................  وقتي برگشتم ، ديدم 

يئريوي ييغيشديريبلار ............................................... .......  رختخوابت رو جمع کردن 

نه اؤزون ، و نه يئرين قالير  ........................................ .......  نه خودت هستی و نه رختخوابت ! 

« هاني خان ننه م ؟ » سوروشدوم ....................................  پرسيدم : خان ننه ام کو ؟ 

دئديلر کي : خان ننه ني ..................................................  گفتند : خان ننه رو 

آپاريبلا کربلايه  ...............................................................  به کربلا بردن

کي شفاسين اوردان آلسين .............................................  تا شفاشو  از اونجا بگيره 

سفري اوزون سفردير  .....................................................  سفرش سفر درازي هست !

بيرايکي ايل چکر گلينجه  .................................................  يکي دو سالي طول مي کشه تا برگرده 

نئجه آغلارام يانيخلي  .....................................................  آنچنان گريه جگر سوزی می کردم

نئچه گون ائله چيغيرديم  ..................................................  چند روزي آنچنان داد و فرياد کشيدم

کي سه سيم ، سينم توتولدو  .........................................  که صدا و سينه ام گرفت 

او ، من اولماسام يانيندا  .................................................  او وقتي من پيشش نباشم ،

اؤزي هئچ يئره گئده نمه ز  ..............................................  خودش هیچ کجا نمی تونه بره

بو سفر نولوبدو ، من سيز  ..............................................  چه شده که بدون من به اين سفر

اؤزو تك قويوب گئديبدير ؟  ...............................................  خودش تنهائي گذاشته و رفته؟ 

هاميدان آجيق ائده ر کن  ...............................................  در حالي که از همه قهر کرده بودم 

هامييه آجيقلي باخديم  .................................................. به همه با اخم نگاه کردم 

سونرا باشلاديم کي : منده  ...........................................  بعد شروع کردم که : من هم

گئديره م اونون دالينجا  ..................................................  به دنبال اون مي رم 

دئديلر : سنين کي تئزدير  ..............................................  گفتند : براي تو هنوز زود هست 

امامين مزاري اوسته  ....................................................  بر سر مزار امام 

اوشاغي آپارماق اولماز  .................................................  نميشه بچه رو برد !!! 

سن اوخي ، قرآني تئز چيخ  ...........................................  تو بشين قرآن رو بخون

سن اوني چيخينجا بلکه   ...............................................  تا تو اونو تموم بكني ، شايد

گله خان ننه سفردن  ..................................................... خان ننه هم از سفر برگرده !

ته له سيح راوانلاماقدا  ..................................................  با عجله در حال ازبر کردن 

اوخويوب قرآني چيخديم  ................................................  قرآن را خواندم و تمام کردم 

کي يازام سنه : گل ايندي  ............................................  که برات بنويسم : حالا برگرد 

داها چيخميشام قرآني  ................................................  ديگر قرآن را تمام کردم 

منه سوقت آل گلنده  ...................................................  وقتي برمي گردي ، برايم سوغاتي بخر 

آما هر کاغاذ يازاندا  ......................................................  اما هر نامه اي که برات مي نوشتم 

آقامين گؤزو دولاردي  ....................................................  چشمان پدرم از اشک پر مي شد 

سنده کي گليب چيخمادين  ...........................................  تو هم که برنگشتي !

نئچه ايل بو اينتظارلا  ....................................................  چند سال با اين انتظار 

گوني ، هفته ني سايارديم ...........................................  روز و هفته را مي شمردم 

تا ياواش – ياواش گؤز آچديم  .........................................  تا به تدريج چشم باز کردم و

آنلاديم کي ، سن اؤلوبسن !  ........................................  فهميدم که تو مرده اي 

بيله بيلمييه هنوزدا  .....................................................  بفهمي و  نفهمي هنوز هم 

اوره گيمده بير ايتي ه وار ...............................................  در دلم گمشده اي هست 

گؤزوم آختارار هميشه  .................................................  چشمانم  هميشه به دنبالت مي گرده

نه ياماندي بو ايتيکلر  ...................................................  چه سختند اين گمشده ها 

خان ننه جان ، نولايدي  ................................................  خان ننه جانم ، چه مي شد 

سني بيرده من تاپايديم  ...............................................  دوباره تو را پيدا مي کردم 

او آياخلار اوسته ، بيرده  ...............................................  دوباره روي پاهات

دؤشه نيب بير آغلايايديم  .............................................  مي افتادم و گريه مي کردم 

گولي حلقه سالميش ايپ تك ........................................  دستامو مثل طناب حلقه مي كردم و

او اياغي باغلي يايدم .................................................... پاهات رو مي بستم

کي داها گئده نمييه يدين .............................................  تا نمي توانستي بری !

گئجه لر ياتاندا ، سن ده  ..............................................  شبها وقتي مي خوابيديم ، تو هم 

مني قوينووا آلاردين  ....................................................  منو در آغوشت مي گرفنتي

نئجه باغريوا باساردين  ................................................  منو به آغوشت مي فشردي 

قولون اوسته گاه سالاردين  .........................................   گاهي روي بازوهايت مي انداختي 

آجي دونياني آتارکن  ...................................................  در حالي که تلخی دنیا رو رها مي کرديم 

ايکيميز شيرين ياتارديق  ...............................................  دو تائي شيرين مي خوابيديم

يوخودا ( لولي ) آتارکن  ................................................  وقتي در خواب با خیس کردن جایم!

سني من بلشديره رديم  ..............................................  ترا کثیف مي کردم 

گئجه لي ، سو قيزديراردين  ..........................................  شب آب گرم درست می کردی 

اؤزووي تميزليه ردين  ...................................................  خودت رو می شستی 

گئنه ده مني اؤپه ردين  ................................................  باز هم منو مي بوسيدي 

هئچ منه آجيقلامازدين  ................................................  هيچ وقت دعوام نمي کردي 

ساواشان منه کيم اولسون  ..........................................  هر کس هم دعوام مي کرد 

سن منه هاوار دوراردين  ...............................................  تو از من حمايت مي کردي 

منی سن آنام دوينده  ....................................................  وقتي مادرم منو مي زد

قالپيپ آرادان چيخاردين .................................................  منو از دستش مي گرفتي و مي بردي

ائله ايستي ليح او ايستك ..............................................  آن علاقه و دوست داشتن 

داها کيمسه ده اولورمي ؟  ...........................................  در کسی دیگر هم پیدا می شه؟ 

اوره گيم دئيير کي : يوخ – يوخ  ......................................  دلم ميگه : نه نه 

او ده رين صفالي ايستک................................................  آن علاقه عميق با صفا 

منيم او عزيزليغيم تك   .................................................  همانند دوران عزيزي من 

سنيله گئديب ، توکندي  ...............................................  همراه تو رفت و تمام شد 

خان ننه اؤزون دئييردين  ................................................  خان ننه خودت مي گفتي 

کي : سنه بهشت ده ، الله  ..........................................  که : خداوند به تو در بهشت 

وئره جه ک نه ايستيور سن  ..........................................   هر چيزي كه بخواهي ، خواهد داد 

بو سؤزون ياديندا قالسين  ............................................  اين حرفت را به خاطر داشته باش 

منه قوليني وئريبسه ن  ...............................................  به من قولشو دادي  

ائله بير گونوم اولورسا  ................................................  اگر چنان روزي داشته باشم 

بيليرسن نه ايستيه رم من ؟  .......................................  مي داني از خدا چه مي خواهم ؟ 

سؤزومه درست قولاق وئر : .........................................  به حرفم خوب گوش کن ؛

سن ايله ن اوشاقليق عهدین  ......................................  در کنار تو دوران كودكي را ! 

خان ننه آمان ، نوليدي  ...............................................  خان ننه ،واي ! چه مي شد 

بير اوشاخليغي تاپايديم  .............................................  کودکي ام رو دوباره پيدا مي کردم 

بيرده من سنه چاتايديم  .............................................  دوباره به تو مي رسيدم 

سنيلن قوجاقلاشايديم  ..............................................  با تو هم آغوش می شدم

سنيلن بير آغلاشايديم  ..............................................  با تو گريه مي كردم 

يئنيدن اوشاق اولورکن  ..............................................  در حالي که دوباره کودک مي شدم 

قوجاغيندا بير ياتايديم  ...............................................  در آغوشت مي خوابيدم 

ائله بير بهشت اولورسا  .............................................  اگر چنان بهشتي وجود داشته باشد 

داها من اؤز الله هيمنان  ............................................  ديگر من از خدايم 

باشقا بير شئي ايسته مزديم  ....................................  هیچ چيز ديگري نمي خواستم 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 8:34 قبل از ظهر  توسط ا.ش  | 

ظاهرا بهار امده بود اما سردم بود.شانه ام به در ماشین خورده بود و درد می کرد انقدر شدید که نتونستم انچه را که وعده داده بودم بنویسم و لیست را کامل کنم.ار پنجره بیرون را نگاه کردم ساعت چهار و چهل و دو دقبقه بودتا سپیده راهی نبود. بیرون خیلی تاریک نبود اگر چه مهتابی نبود اما پرستاره بود...

خواندن همیشه سخت بود و دشوار و خسته کننده .کاش می تونستم هر وقت اراده می کردم می رفتم درازنو  ولی بااین بد حالی با این کتف دردناک شاید دیگه نتوانم درازنو هم برم.مسافرایی که امسال از درازنو دیدن کردند می گفتند تا سه متر برف امده و ادم برای راه رفتن باید در برف تونل بزنه...

اگه درازنو بودم الان باید نصف اتاقو پر هیزم میکردم تو اون سرمای بی پیر بخاری نفتی و گازی جواب نمیده .باید بخاری هیزمی را راه انداخت . بخاری بزرگه هیزمی که توش نصف بار یه الاغ هیزم جا میشه و دریچه هواکش را باید کشید و اجازه داد که هیزمها گر بگیرند انقدر که بدنه بخاری سرخ بشه و از هرم گرما نتوان تا دومتری بخاری هم نشست.گاهی با چرق و چروق هیزمها یه تکه اخگر از پنجره جلوی بخاری رو فرش میافته و البته فورا خاموش میشه اما فرش جلوی بخاری معمولا سوراخ سوراخه...تو سرمای زیر سی درجه درازنو وقتی تنت گرم شد وقتی یه استکان چای داغ را هورت کشیدی انوقت چشات گرم میشه و بخواهی نخواهی میافتی به چرت زدن...این فصل هیچ حیوانی در درازنو پیدا نمیشه مرالها و گرگها و... همه به پایین دست کوچ کردندو خرسها هم بخواب زمستانی فرو رفتن...

مکتب خانه فقط تابستانا دایر بود از وقتی که مدرسه باز شده بود بچه ها مدرسه میرفتند و فرصت رفتن به مکتب نبود . مدارس هم دوشیفت بودند .هم صبح باید میرفتیم تا 12 و هم بعد از ظهر از دو تا 4 و ملای مکتب و ملا باجی تنها می ماندند و باید تمام پاییز و زمستان و بهار را صبر می کردند به امید تابستان و رونق مکتب خانه و شروع عمه جز که ما به آن کتابچه می گفتیم و گرفتن هدیه از درسهای مختلف . تازه چون تابستان فصل کار بود خیلی ها بچه ها را سرکار می فرستادند و حاضر نبودند مکتب خانه بفرستند .این بود که مکتب خانه کم فروغ بود با تعداد اندکی و ملاباجی و اق معلم با دقت از ما مواظبت می کردند که خوب درس بخوانیم و قران را یاد بگیریم...

یک دوره عمه جز را در مکتب خانه همه ما می خواندیم و سپس قرانی ختم شد . قران در راهنمایی ختم شد و اتمام مکتب خانه که بی نیاز شدیم پیش خودمان...

دبیرستان بودیم که تب یاد گیری قران مارا گرفت و شرکت در مقابله در مسجد. اکثرا قران را بد می خواندیم برخی بد و بعضی بدتر انگار نه انگار که قران ختم کرده بودیم . غروبا در مسجد جامع جمع می شدیم بخصوص ماه مبارک و اشیخ محمدعلی خدا بیامرز خودش تشریف می اورد با ابهتی و شاید حضور ایشان به جلسه ابهتی میداد و جمع میشدند اولیا به گوش دادن و البته نوع خواندن ما موجب هر و کر بعضی ها می شد اما نگاه نافذ اشیخ همه را سر جا می نشاند . کار از قران گذشت به مسئله رسید و روزی چنان در تشریح مسئله ای کوشیدم که اقا فرمد می تونی به کتابخانه شخصیم بیایی و هر کتابی خواستی را بعنوان جایزه انتخاب کنی و من شرح العمه دمشقیه را انتخاب کردم در دو جلد از بس پدر بزرگ از لعمه تعریف کرده بود...و خواندم لمعه را و نفهمیدم و تصمیم گرفتم که بفهمم و این شد که شروع کردم از امثله و شرح امثله...

تو این سوز و سرما خیلی باید مواظب بود که اتیش بخاری دم صبح ته نکشد و اتش داشت ته می کشید و باید دوباره درون بخاری هیمه ریخت تا اتش دوباره گر بگیرد و سرما را بتاراند...از پایین دستها صدای اذان میامد .چه زود صبح می شد این شبها و من فرصت نکرده بود م تا بخوابم مثل هر شب اما با همه شب زنده داری نتونستم بیان حکایت کنم  شاید هم این درد شانه مرا غافل کرد. اب برای وضو اماده بود و زیر لب زمزمه کردم که:

هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد                 داند که سخت باشد قطع امیدواران

 با ساربان بگویید احوال آب چشمم                     تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد           از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران...

از دور دستها از نک دکالی سپیده میزد.کفشهایم را محکم کردم و کوله ام را روی شانه انداختم باید میرفتم شاید دیگر برگشتنی نبود .ارام خواندم: لبیک لک لبیک  الهم لک لبیک...

+ نوشته شده در  جمعه 4 فروردین1391ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط ا.ش  | 

حیاط اقا احمد دایی برایم جاذبه خاصی داشت .از دروازه که وارد میشدی تلار تهی بود دالان مانند و بعدش از کنار یک خانه خیلی قدیمی عهد قاجار که دو اتاقی بود رد می شدی و دست چپت انبار بود وکنارش کلام یا همون طویله. داخل حیاط سنگفرش بود و دست چپ بعد از خانه قدیمی اق احمد دایی تلار ساخته بود دو اتاق پایین و دو اتاق بالا که من یادم نمیاد از اتاقهای بالا خیلی استفاده کرده باشند .خانه نوساز بلند بود با سکویی بزرگ و سردابه ای زیر خانه .امروز اما هیچ اثری از انها نمانده و خانه ای دوطبقه نوساز توسط خریداران ملک ساخته شده....

اقا احمد دایی پدر بود و سیدی حسنی . و سید فاطمه نام خواهرش که مادر بزرگم بود. و مادر بزگ در جوانی خیلی جوان وقتی پدر چند ماهه بود بیمار شد و رفت .و مادر پیر را یک عمر داغدار گذاشت   مادرش را ننا صدا میکردیم اسمش فضه بود .قد بلند و رشید اما فقیر با لباسهای ژنده و وصله دار که دخترش مرحوم شده بود و پسرش خود فقیر بود. گهواره جنبان من بود کنار گهواره مینشست ومادر برای انجام کار منزل که پر جمعیت بود به حیاط و مطبخ داخل حیاط میرفت و سرش گرم میشد بکار از شستن رخت تا پختن نان و...و مادر که دیر می کردننا  در گوشم زمزمه میکرد که عروس بنه برده بالا ننه .او ره دس کانده وره خاش انه. یعنی عروسم داخل حیاط رفت و داخل اتاق نمیاد . به اب دست میزنه و خوشش میاد و این بود که درکنار ننا و ببه بزرگ شدم سه چهار ساله بودم که ننا رفت...

ننا در ساختمان کهنه حیاط اق احمد دایی ساکن بود تنها و اخریا خیلی پیر و زمین گیر شده بود . من دلم براش تنگ میشد و پیشش میرفتم مرا بغل می کرد و می بوسید و نامم را با پسوند جان صدا می کردو برایم قصه می گفت از سال وبایی و ترکمن سال .دوره محمدعلی شاه و... و من متوجه نبودم که موضوع چیست اما از داستان خوشم می امد و از سقف می ترسیدم و چوبها و سوراخ پشت بام که نکنه یک سر دو گوش باشه اما ننه می گفت هیچی نیست نترس...

ننه دراز کشیده بود زبر زیلوی قدیمی و دستم را گرفته بود .دلتنگش بودم با ناله حرف میزد . نگاهش میکردم لال شده بودم پیری را و زوال را و رنج را و بیماری را حس می کردم اما می ترسیدم احساساتم را بروز بردم .ننا گفت انشاله زوما بشی ویعنی داماد بشی و من خجالت کشیدم و گفت اخ الهی برات بمیرم خجالت نکش. بزرگ شدی خوب درستو بخون گفتم چشم دستمو بوسید. گفت فاطمه من درسشو نخوند زود شوهر کرد و زود هم رفت مادرشو تنها گذاشت .خیلی دوسم داشت .اون موقعها رسم نبود درس بخوانن .تو درستو بخون گفتم چشم .گفت برو خانه و مرا بوسید و دفعه بعد زمانی پیشش رفتم که زنها شیون می کردند و مادر بزرگ زیر پتو از دردها و رنجها راحت شده بود و وعده دیدار ماند به قیامت....

ارام نگاه کردم درس تمام شده بود و معلم مرا از کلاس بیرون انداخته بود غمگین بودم و ناراحت .داخل حیاط منتظر ماندم می دانستم که زنگ اخره و همه میرند منتظر ماندم تا از کلاس بیرون امد.نسبتا پیر بود و شاید سالهای اخر بازنشستگی اش . مرا دید وخوب نگاهم کرد ناراحت بودم و احساس می کردم که ظلمی برمن رفته .صدایم کرد و به دفتر رفتم دفتر کنار نگهبانی بود .سلام کردم و نمی تونستم حرف بزنم ابهتش مرا گرفته بود. پرسید چرا در س نمی خوانی گفتم خواندم و اون هفته 15 گرفتم .گفت میدونم اما همین؟ گفتم پدر میگه برو سرکار برو دنبال زندگی و گفت تو دلت چی می خواد بری دنبالش گفتم نه من دلم درس می خواد .کلاس و بودن کنار شما چون به ننا قول دادم خندید و گفت دفعه بعد برام بنویس گفتم نمی تونم گفت می تونی و من منتظرم ببینم چی تو دلت میگذره....

سالها گذشت و نتونستم حرفهای دلم قولم به ننا و شوق پرواز را بنویسم و او رفت که معلم بود و غریب از این کلاس به اون کلاس از این ده به اون مدرسه و گم شد و دیروز یکی گفت که معلم پرشور ما هم رفت و وعده دیدار دوباره ماند به قیامت و...

فردا عیده و وقت شادی و امروز عرفه بود و چقدر دلتنگم ...عید امسال ما عید سیاه است و ...این نیز بگذرد مثل همه عمر که نفهمیدیم چون رفت.به آسمان نگاه میکنم پرستاره است و ستاره ام کم فروغ و لرزان چشمک می زندپیش خودم زمزمه میکنم متی احار فیک یا مولای...عید مبارک و التماس دعا .عازم سفری دور هستم خدا کند وعده دیدار به قیامت نیفتد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط ا.ش  | 

مگه این روز مره گی ها و این زندگی پر مشغله اجازه می داد که دوباره عازم کوه شویم مثل قدیما که  هر هفته در کلبه کوچیکمان بودیم . کلبه خیلی وقت بود که رنگ مسافرای عازم کوه را بخودش ندیده بود . وقتی رسیدم اسمان ابری بود مثل همیشه ,نرسیده به کلبه از بالای بام چوبی اسمان اون پشتها سر قله کهکشان پر ابر بود ابرای سفید پس از باران.پرده پنجره اویزان بود و بوته های زرشک و تمشک روی سنگچینهای دیوار حیاط هنوز خشک بودند. شومینه را روشن کردم و چرق و چروق مرسهای وحشی تو اتاق پیچید و اتاق روشن شد و گرمای مطبوعی به داخل اتاق دوید. سردم بود خیلی و تنهایی اذیتم می کرد . مدتها بود که به تنهایی خو کرده بودم در مسیر سخت و نفس گیر رهپیماییهای دور و دراز. تنها که باشی هر طور بخواهی میروی و دغدغه همرهان دغدغه عقب ماندنشان یا جلو رفتنشان را نداری.جلوی اتش نشستم حتما نور اجاق تو چشما زبانه می کشید .یادم افتاد به اون چند سال پیش و آدمایی که پا منبر شوق رفتن داشتند پر شور پر نشاط و روضه خوان از شیخ شوشتری حکایت می کرد و ملا هادی و شیخ حسن و...و راههای دشوار و ادمایی که می گفتن نمی ترسیم .امروز در مسیرم یکیشونو اتفاقی دیدم بعد اولین قله پس از سیاهبند نشسته بود و دورو برش پر وسایل , تعجب کردم از حضورش در انجا حتما به شب می خورد و تا قله خیلی مانده بود.آ رام پرسیدم کلبه بودی؟ سرش پایین بود و گفت این روزا انقدر مشغله دارم که حتی خودمو فراموش می کنم. هیچی نگفتم حق نداشتم به ادمای در راه مانده استرس وارد کنم.کنار شومینه یه ایینه شکسته بدیوار نصب بود اق حسن دیوار را کنده بود و تکه ایینه را داخلش گذاشته بود. نگاه کردم چشام متورم بود و قرمز و خسته بودم خیلی .یک پیاله چایی می چسبید و پارچ کنار اجاق قل میزد.ارام چای ریختم .یه جایی خوانده بودم که ادمها همدیگر را در دریای اجتماع گم می کنند و خیلی ها گم شده بودند .اگه یه وقتی یکی پیداش میشد گذر زمان بر چهره اش پیدا بود  از پس سالها دوری و همو نمی شناختیم.از پنجره بیرون را نگاه کردم شب شده بود و خوشا یا همون نسیم شبانه کوهستان خود را به شیشه میزد اون پایین دستها پیدا بود نگاه کردم که ایا در سیاهبند شعله اتشی به اسمان بلند شده یا نه اماهیچ اتشی نبود . و شب مرا در خود می بلعید . لامپا پر نفت بود روشن کردم و فکر کردم اگه الان یکی بر درب بکوبه چی؟ دفترم را باز کردم و حکایت مردم قبیله ام را خواندم فصل به فصل :مردمی از ساری و بهشهر و گلوگاه و کردکوی و گرگان و علی اباد و بندر و...از پنجره به افق نگریستم اون پایین دستها که چراغها کور سو میزدن شهرهای ردیف هم بندر و کردکوی و گر گان و...و ادمها پیدا نبودن و گم بودن مثل همیشه .مثل همیشه. قسط و وام و خرید و دغدغه های کوچک , خرید یه النگوی جدید یه ماشین از دم قسط یه پرده مدل جدید یه مانتو یه کت یه لوستر... فرصتی برای زندگی نبود .باید می دویدیم تا بتونیم به دغدغه های کوچک برسیم .گذشت روز ها معلوم نبود مثل برق و باد میرفتن . موها اول دانه دانه بعد دسته جمعی سپید می شدن و چین ها روی صورت و پیشانی و بچه هایی که زود بزرگ می شدن و نمی فهمیدم که پس زندگی کجاست کدام است ؟ خدا چرا خلقمان کرده.و اینگونه بود که حتی ادمای که تا سیاهبند تا پایین لرگویی آمده بودند بر می گشتند و اینجا در درازنو اسمان می غرید و ابرها می باریدند باران و برف .زمین همیشه بوی خوش می داد بوی چمن تازه بوی شب بو بوی رزهای وحشی و ادما فرصت نداشتند و حتی گلها را هم فراموش کرده بودند و همیشه می گفتند بعدا انجام می دم بعدا دنبالش میروم الان وقت ندارم مثل قهرمان رمان بر باد رفته و روزگار می گذشت بسرعت برق و باد... سحر از پنجره میزد اینجا کسی نبود که اذان بگوید و  ارام روی سکو رفتم برای وضو....

سپیده میزد و تا غروب یه دنیا وقت داشتم .باید این حکایت را می نوشتم .اخرین نوشته ام حکایتی از شیخ ممشاد دینوری بود که مهمانسرا یی داشت و اطعام می کرد مردمان را و اگر مسافری می امد از روزن می نگریست و می پرسید غریبی یا اشنا اگر غریب بود درب باز نمی کرد و می گفت برو به اینجا میایی و بتو دل می بندم و وقت رفتنت بر من سخت خواهد گذشت. و قصه ناتمام بود ...

بر بالای صفحه سفیدی نوشتم حکایت رهنوردانی که..... و خواب مرا در ربود....

آن پایین ادمها اماده می شدند که بدوند برای اتمام سریعتر عمری که ودیعه ایزد یکتا بود....

قصه عشق بپرس از مجنون

که غم بی سر وبی سامانیست...

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 دی1390ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط ا.ش  | 

باران آرام از لبه بام سرازیر می شد و به حیاط می ریخت .حیاط سنگفرش بود و دور تا دورش پراز ساختمان. با یه سبکی خاص .همیشه منو یاد کلاه فرنگی می انداخت و یه جور حس کهنگی و تاریخی بودن را  القا می کرد.ارام از ته حیاط شروع کردم به قدم زدن لنگ لنگان .خیلی وقت بود درد پا اذیتم می کرد و خیلی وقت بود که بریده بودم و جاهای دور نمی رفتم. غریب بودم و تنها اما شوق دیدار باعث می شد که سر وقت وارد شوم . طبقه دوم مقصد بود و باید از پله ها بالا می رفتم . ...

سینه ام درد می کرد اما نباید می گفتم و سردردم را چون می دانستم غمگینتان می کنم. منبر فلزی بود و یه پایه اش لق می زد اما مهم نبود ارام بالا رفتم  و نگاه کردم به ادمایی که منتظر بودند . وقت نماز گذشته بود اما حتما جمعیت نمازش را خوانده بود ...

ارام خواندم که  الی متی احار فیک و یاد حافظ افتادم :

گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیست

چون من در آن دیار هزاران غریب هست

با بغض گفتم تا کی سر گردان تو باشم جمعیت آرام نگاهم می کرد و اشک از چشمانت لغزید مثل اشک از چشمهای من و سینه بیتاب بود مثل روز عاشورا و پس فردا اربعین بود  و ارام گفتم زینب در این مصیبت چه کرد در ایام چهل روز دوری از حسین و عباس و علی اکبر ...

نگاه کردم چشای بارانی و زلال را و یاد کربلا افتادم و قتلگاه .یه وقتی مداح از زبان زینب  می خواند: او می برید و من می بریدم ...کسی فرصت کرده بود به چشای زینب نگاه کند؟ و قتی زبانحالش بود او می دوید و من می دویدم....

حالم بد بود و اینو فهمیدند و یکی با سینی اب و چایی امد و کنار دستم گذاشت دهانم خشک شده بود جرعه ای نوشیدم حال عباس چگونه بود در نهر فرات وقتی مشک را بالا می کشید؟

از ته مجلس از پنجره اخری بیرون پیدا بود و اسمان سیاه و ابری و بارانی که به شیشه می خورد .گفتم حکایت علامه جعفری را شنیدید که گفت استادم گفت تمام شد و تمام شدبرید هیچوقت نتوانسته بودم روضه ام را پایان برم از بس که داغ زیاد بود و حجم و گنجایش دلم کوچیک .خواندم لیت شعری و چه باید می گفتم چقدر سخت بود و چقدر سیاه زمانه. کجا بودند بدریون و خیبریون .بدریون فقط سیصد و سیزده نفر بودند و یاران اقا هم 313 نفراگر جمع می شدند....گفتم خبر دارید بدریون در کنار چاه بدر , خبر دارید مقداد به رسول خدا چی گفته بود؟ نگاهم می کردند و ساکت گفتم گفت اقا دریای سرخ را به ما نشان بدید و بگید انقدر برید تا غرق شوید ما خواهیم رفت .و اشک ارام از چشمم چکید گونه ام را خیس کرد. چه بد بود دستمال نداشتم و یکی دوید و بسته دستمال را روی میز گذاشت.کاشکی می شد یه دامن گریه کرد .گفتم می دانید در خیبر روز سوم جنگ رسول الله فرمود چه نیرویی می خواهم ؟ نگاهم می کردید گفتم فرمود پرچم باید دست کسی باشد که کرار غیر فرار است هجوم برنده ای است که پشت به دشمن نمی کند و خواندم :

نشسته ام به راه تو به شوق يك نگا                ه ز پيش چشم خسته ام چرا گذر نمي كني
چقدر  حالم بد بود این روزا و تو نگران نگاهم می کردی ارام پایین امدم مثل همیشه غریب و تنها .داخل حیاط هنوز باران از ناودانها می چکید و خیسم می کرد . راهی دراز مانده بود و تنها باید طی طریق می کردم ارام خواندم : متی احار فیک....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1390ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط ا.ش  |